افق ها عمودی می شوند
امیرمحسن محمدی
گلو را
می فشاری
مثل بغضی
که در
چشم هایم خیره می شوی و
هیهات که
خورشید
وقتی پشت
ابر پنهان می شود
از
چهارستون آسمان
آتش می
ری زد
می گویم
کسی آمده این طرفها :
«چشمهایی
از خون در چهره ای از آتش گم می شوند»
این را
گفت و گم شد
در زیر
مشتی خاک
ریشه ی
نهال زیبای آزادی
وقتی که
شاخه های بلند طوفان بار می دهند
و دو
آفتاب پرفروغ
پنهان می
مانند زیر ابر چشم بند
درختی که
ایستاده می میرد
و روشن
می ماند
شمع های
افتاده خاموش می شوند
مثل دردی
در چشم
هایم که خیره می شوی
و خیره ی
چشمانت برقی می زند
وقتی مرگ
تو را راضی نمی کند
جان کندن
تعبیر خام توست
که وجودت
به تمامی شکنجه ای شده
و نفرین
به شوخی می ماند
من زیر
شکنجه افق را عمودی می دیدم
و ادامه
ات از همین عمود بود که غروب کرد
1/1/88 –
اصفهان
(شعرهای بعدی در ادامه ی مطلب:)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
سه هفته ی لعنتی گذشت!
|
سه هفته گذشته و انگشتانم هنوز روی صفحه کلید می لرزند . سه هفته گذشته و هنوز نگاه کردن در چشمهای پدر و مادر علیرضا برایم بسیار دشوار است . فاجعه در سالروز تولد من اتفاق افتاد من هم متولد ۸ مرداد ۱۳۶۰ هستم . خبر را در انتهای یک بازجویی طولانی وقتی فشار بسیار زیاد شده بود و می خواستند با انجام امضا فرستادن یک ایمیل را به گردن بگیرم شنیدم . بازجویم برای زدن آخرین ترفندش خیلی خلاصه و سرد با لحنی که هیچ عاطفه و انسانیتی در آن وجود نداشت گفت :
راستی علیرضا هم مرد!

رفیق عزیز!
تا آن زمان که سرود مرگ
ما را در خروش های مبارزه با هم بیامیزد
هرکجا مرگ غافلگیرمان کرد
فریاد بزن :
خوش آمدی !
«ارنستو چگوارا»
خبرنامه آزادی برابری ۲۳ خرداد: دو هفته پیش سایت های مختلف خبری با این مضمون مخابره کردند: "علیرضا داوودی سخنگوی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اصفهان درگذشت". رفیق علیرضا داوودی سخنگوی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اصفهان، سردبیر نشریه دانشجویی راه خاکي در دانشگاه اصفهان، سخنران و سازمانده مراسم هشت مارس ۸۶ در اصفهان، سخنران و سازمانده مراسم ۱۳ آذر سال ۸۶ در اصفهان، سخنران مراسم اول مه سال ۸۷ در کامیاران ، فعال و سازماندهنده اعتراضات کارگری در اصفهان بود.
مرگ وی با حرف و حدیث های بسیاری همراه بود وبسیاری مرگ وی را مشکوک اعلام نمودند. علت مرگ رفیق علیرضا ابتدا افسردگی در اثر فشارهای روحی وارد شده بر وی در زندان عنوان شد. اما سپس مشخص شد که وی در بیمارستان درگذشته است و پزشکان علت مرگ را سکته اعلام کرده اند. پدر علیرضا در گفتگویی با اعضای کمیته ی گزارشگران حقوق بشر در تاریخ ۱۷ مرداد، در این رابطه چنین گفت: " دکتر مسئول بیمارستان خورشید اعلام کرده است که امکان تداخل دارویی بوده است که از نظر خانواده ایشان این مطلب قانع کننده نبوده و بیمارستان باید جوابگو باشد که این مطلب به مشکوک بودن این مرگ میافزاید".
علیرضا داوودی طی فعالیت در دانشگاه از تحصیل محروم شده و در ۲۴ بهمن ماه ۸۷ همزمان با بازداشت محمد پورعبدالله در تهران، در شهر شاهین شهر اصفهان بازداشت گردید. وی در تاریخ ۵ اردیبهشت ۸۸ با قرار وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد و در تاریخ ۷ مرداد ۸۸ در سن ۲۶ سالگی در بیمارستان درگذشت. |
+
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
داستان نویسی تحت وب
باز خوانی کتاب «نفس تنگی» نوشته ی فرهاد حیدری گوران
امیرمحسن محمدی
چاپ شده در روزنامه ی سراسری «روزان» در این آدرس:
http://roozanonline.ir/Fa/index.php?id=621&in=1
نخستین اثر فرهاد جیدری گوران به نام «افسانه ی رنگ های دونادون» در سال 1378 به چاپ رسید که ترکیبی از قصه ، شعر و روایت است . رمان بعدی گوران «کتیبه خوان ویرانی» نام دارد که در سال 1383 منتشر و در سال 1384 در فضای وب اجرا شد. «نفس تنگی» واپسین کتاب این نویسنده است که پاییز سال گذشته پس از یک سال مجوز گرفت واز سوی انتشارات "آگه" منتشر شد ، این رمان ساختاری چینشی دارد به این صورت که لایه ها ( بندها ) ی مختلف آن روی هم قرار گرفته اند و در مکانی میان واقعیت و مجاز اتفاق می افتد، بند نخست رمان «قوس پنج و هفت» نام گرفته که اصطلاحی است در معماری سنتی . مخاطب در این بند آرام آرام در فضای دهکده «زرده» و منطقه «درکه» قرار می گیرد و از سوی دیگر به واسطه یکی از شخصیت های کتاب تا ساحل رودخانه ی «گنگ» می رود ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
چپ نو و جنبش چپ دانشجویی در ایران
امیرمحسن محمدی
در خبرنامه ی آزادی برابری در این آدرس :
http://azady-barabary.org/200901081930/%D8%A7A7%D9%86.html
تبار شناسی بسیاری از جنبش های دانشجویی در سراسر جهان به گرایشات چپ می رسد ، از طرف دیگر جنبش های چپ دانشجویی در بطن خود، اگر حتی مستقیما تحت تاثیر گرایشات چپ نو قرار نداشته باشند بازهم با همان تعارضاتی که بسیاری از فعالین چپ قبل از گسست از چپ سنتی و نگاه مذهبی مارکسیستی به آن دچار شده بودند و همچنین تناقضاتی که اندیشمندان و نظریه پردازان پیشرو قبل از برخاستن مکتب های «چپ نو» با آن مواجه شدند نیز روبرو بوده اند، جنبش چپ دانشجویی در سراسر جهان ماهیتی نوگرا داشته است ، در ایران نیز همان گونه که بارها در مقالات و پژوهش های مختلف مطرح شده است از ابتدای شکل گیری خود تا سالهای زیادی کلیتی تماماً چپ گرا داشته است ، از حدود سال 1320 که گفتمان چپ در ایران اوج می گیرد دانشگاه های کشور و مخصوصا دانشگاه تهران به عنوان یکی از اصلی ترین مراکز مطرح شدن اندیشه های چپ گرا به شمار می آیند ، مخصوصا اینکه یک تشکل دانشجویی کاملا کمونیستی، مانند اتحادیه دانشجویی حزب توده که زیر نظر سازمان جوانان حزب توده شکل گرفته بود تقریبا حرف اول و آخر را در فضای دانشجویی ایران می زد ، به هرصورت کمی تحقیق و تحلیل ما را به این نتیجه می رساند که بسیاری از دانشجویان چپ گرا نیز در آن دوره با همان تعارضاتی درگیر بودند که چپ های پیشرو در سراسر جهان درگیر آن بوده اند ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
+
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
+
نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
روش شناسی ساختارقدرت ونقض امنیت عمومی
امیرمحسن محمدی
در خبرنامه ی آزادی برابری:
http://azady-barabary.org/%d9%85%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/-200808021240.html

مفهوم ثبات اجتماعی وامنیت
در فرهنگ های لغت «امنیت» به معنای ایمن شدن، در امان بودن و بدون بیم و هراس بودن آورده شده است. ریشه لغت فوق نیز «امان» است که به معنای ایمنی و فقدان ترس می باشد. «ثبات» نیز به معنای پایدار ماندن، استواری و برجای ماندن است. انیت و ثبات اجتماعی در حیطه ی استراتژی و راهبرد ملی تعریف می شود که راهبرد ملی نیز در علوم سیاسی هنر و دانش به کار بردن قدرت ملی در تمام شرایط و چه در زمان صلح و چه جنگ در جهت بدست آوردن هدف های ملی می باشد. قدرت ملی مجموعه توانایی های موجود یا نهفته ای را در برمی گیرد که از منابع سیاسی اقتصادی نظامی جغرافیایی اجتماعی علمی و فن آوری یک کشور سرچشمه گرفته است، هدف های ملی نیز به هدف ها و خواسته های اساسی یک ملت گفته می شود که خط مشی ها در راستای ان هدایت شده و نیروهای موجود در این زمینه به کار گرفته می شوند که ذات این هدف ها می تواند کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت باشد. و نهایتاً امنیت ملی به معنی حفاظت مردم یک کشور از هرگونه تجاوز خارجی، شناساییهای دشمن، جاسوسی، ویرانگری (سابوتاژ)، براندازی، هراساندن و سایر نفوذ های زیان بار می باشد و در راهبرد ملی امنیت به دو صورت تعریف می شود: امنیت خارجی که ایمن بودن از هر گونه تجاوز خارجی می باشد و امنیت داخلی که برخوردار بودن از آرامش داخلی در کشور و ثبات اجتماعی می باشد...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
آزادی کامل هنر برای رهایی پرولتاریا
امیرمحسن محمدی
در خبرنامه ی آزادی برابری در این آدرس :
http://azady-barabary.org/%d9%85%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/-200807261179.html

هنر و فرهنگ بشری هیچ وقت به اندازه ی دوران معاصر در سراشیب سقوط قرار نداشته است اما در همیشه ی تاریخ تیغ سانسور تمامیت خواهان گلوی هنرمند را هدف گرفته است و با لجن پراکنی و تخریب شخصیت خصوصی او تلاش در جهت تضعیف کردن کنش های هنر او با جامعه می کنند غافل از اینکه هر طفلی این اندازه از آزادی و برابری فردی را یک ارزش بزرگ اجتماعی به حساب می آورد، آزادی های فردی که در آثار بزرگانی چون رزا لوکزامبورگ در حداکثر خود خواسته شده است ضامن پویایی جامعه است و شکی نیست تمامیت خواهی هنری به ظهور جوامع ایستا و تثبیت موقعیت اقتصادی بورژوازی در نظام سرمایه داری بین المللی منجر خواهد شد...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
علیه امپریالیسم رسانه ای و نئولیبرالیسم سایبر
امیرمحسن محمدی
در خبرنامه ی آزادی برابری در این آدرس :
http://azady-barabary.org/%d9%85%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/-200807151116.html
در نشریه پراودا آنلاین در این آدرس :
http://www.pravda-online.com/index.php?option=com_content&view=article&id=175:amirmohsen&catid=38:articles&Itemid=395

تشریحِ چگونگیِ سلطه ی فرهنگ امپریالیسم که شکل مدرن استعمار است از سال 1945 بود که بصورت جدی مطرح شد و جامعه شناسان و نظریه پردازان در کشورهایی مانند: هند از 1947 علیه انگلستان، اندونزی از 1960 علیه هلند، الجزایر از 1962 علیه فرانسه، زئیر از 1960 علیه بلژیک و... در راستای حفظ هویت فرهنگی خود اعتراضات جدی را علیه نظام سرمایه داری جهانی وارد کرده و عنوان کردند که شکل خالص استعمار اقتصادی که در زمان مستعمره بودن این کشورها از بین رفته بود به سلطه ی فرهنگی نظام سرمایه داری جهانی و امپریالیسم فرهنگی و رسانه ای منجر شده است، نهایتاً همپوشانی شاخص های فرهنگی و اجتماعی در این کشور ها به کنفرانس باندونگ-اندونزی در 1959 و نهایتاً به اعلامیه رسمی اجلاس اصلی سران جنبش عدم تعهد در 1973 و قطعنامه ی این اجلاس در 1976 دهلی نو منجر شد.
در کنفرانس باندونگ برای اولین بار به بحث آزادی فرهنگی پرداخته شد و مهاتما گاندی مسئله ی هویت ملی را مطرح ساخت و بر درون زا بودن توسعه تأکید کردند اما متأسفانه نگاه محلی و ملی به مسئله ی هویت و درنتیجه نگاه منطقه ای و بومی به فرهنگ و توسعه، تاکتیک درون زایی را به معنی مطلوبِ بورژوازی رواج دادند و کاملاً در مسیر شعار «جهانی سازی محلی» که امپریالیسم فرا منطقه ای مطرح می ساخت مسخ شدند...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
ضرورت افشای روشِ استالینیستی و ردِ تئوریِ بقا
امیرمحسن محمدی
در خبرنامه ی آزادی برابری در این آدرس :
http://azady-barabary.org/%d9%85%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8/%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/-20080607860.html
انسانِ امروز در یک جهان کاملاً طبقاتی زندگی می کند و مردم در سراسر کره ی زمین کاملاً به دو طبقه ی فرا دست و فرو دست تقسیم شده اند، تنها تفاوتی که در این تقسیم بندی طبقاتی بین جهان سوم و جوامع توسعه یافته احساس می شود فریب دادن طبقات پایین و مولد جامعه است، از این طریق که سرمایه داری طی یک فرایند نسبتاً پیچیده به تولید فرهنگ مصرفی یا دستوریِ خاص، برای ایجاد طبقه ی متوسط در آن جوامع می پردازد.
واقعیات روزمره ی این طبقه ی خرده بورژوا نمود جنایت اکنون و استثمار مدرن و فراملیتیِ سرمایه داری و بورژوازی است، به عبارت دیگر در بررسی جایگاه واقعیِ طبقات اجتماعی، این طبقه ی خرده بورژوا و متوسط در جوامع توسعه یافته و سرمایه داری دقیقاً در جایگاه طبقه ی پایین و مولد در جوامع جهان سوم قرار می گیرد و چه از لحاظ نسبت جمعیتی و چه نقش تولید کار کاملاً با هم مشابه می باشند، از طرف دیگر حجمِ کمِ طبقه ی خرده بورژوا در جهان سوم از همان نسبت جمعیتی اغشار آسیب پذیر و زیر خط فقر در جوامع پیشرفته پیروی می کند....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
![]()
پسامدرنیسم به سوی شکل گیری پسادادائیسم
متون پسامدرن وطنی به عنوان نمونه های جعلی پسامدرن واقعی
امیرمحسن محمدی
در هفته نامه ی سراسری صدا در این آدرس :
http://www.sedadaily.ir/VisitorPages/show.aspx?ItemID=144
در این متونی که ادعای پسامدرن دارند «معنا» هیچ تناسبی با آنچه در متون مرجع پسامدرن دنیا «معنا» اطلاق می شود ندارد، چراکه در معناشناسی مدرن از آنجایی که علم هرمنیوتیک جدید آغاز شده است دیگر جمله ها محدود به یک لایه ی تأویل ناپذیر یا تأویل های مختلفی از یک لایه ی معنایی نیستند، حالا دیگر با عبور انسان جدید از معبر مدرنیته، معنا مثله شده و پاره پاره چشم به تبارشناسی امروز کلیت متن دارد....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|

یک فیلسوف در موقعیت پسامدرن
نگاهی به نظریات«ژان فرانسوا لیوتار»
چاپ شده در هفته نامه ی سراسری صدا در آدرس:
www.sedadaily.
امیرمحسن محمدی
برای شناخت ابعاد امروزی اصطلاح «پسامدرنیسم» بایدتلاش کنیم تا رد این اصطلاح و بطور کلی تر استفاده از پیشوند «پسا» را در متون موجود بیابیم،به عنوان مثال بعضی در گذشته برای روشن کردن موقعیت پدیدارهای تاریخی از اصطلاح «پساتاریخی» استفاده می کرده اند، ویا این که در آثار بعضی از جامعه شناسان آمریکایی می توان اصطلاح «پساصنعتی» و «پسا سرمایه داری» را مشاهده کرد، اما خود اصطلاح «پسامدرن» را در تاریخ ادبی اسپانیا به دوران پیش از جنگ جهانی اول و در تاریخ ادبی امریکای لاتین به سالهای میان دو جنگ جهانی اطلاق می کرده اند که البته همین اصطلاح پسامدرن را نیزدر معماری به مکتبی که در دوران پس از جنگ دوم و بیشتردرشهرسازی امریکا رایج شده بود اعطا کرده بودند و بالاخره شماری از منتقدین نیز این اصطلاح را در مورد ادبیات دهه شصت امریکا بکاربرده اند...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|

احمدی نژاد:
مردم هرطوری می خواهند لباس می پوشند
به من و تو چه ربطی دارد؟
چاپ شده در گاهنامه ی آزاد در آدرس:
www.khake_azad.blogfa.com
امیرمحسن محمدی
«واقعاً مشکل مردم ما الآن شکل موی بچه های ماست؟بچه ها
دوست دارن موهاشونوهرطوری بگذارن به من وتوچه ربطی داره؟
من و تو باید به این مسائل اساسی کشور برسیم، دولت باید بیاد
اقتصاد رو سامان بده، فضای کشور رو آرامش ببخشه، امنیت
روانی ایجادکنه،پشتیبانی کنه ازمردم،مردم سلایق گوناگون دارن!
با سنت های مختلف،علائق مختلف،تیپ های مختلف، دولت
خدمت گذارهمست،چرامردم روکوچیک می کنیم؟یعنی واقعاً
مردم رواینقدرکوچیک می کنیم که الآن مشکل مهم جوانهای
ما این است که مدل موهاشونو چطوری بگذارن و دولت هم
نمیگذاره!شأن دولت اینه؟شأن مردم اینه؟این واقعاً اصلاًتوهین
به مردم ماست! چرا مردم رو دست کم می گیریم؟ یعنی واقعاً
اینقدر الآن مشکل کشور ما اینه که فلان دختر ما فلان لباس
روپوشید؟الآن مشکل کشور مااینه؟ یعنی مشکل مردم مااینه؟»
جملات بالا برای شما آشنا نیست؟ خوب فکر کنید!
آیا جملات یکی از رهبران گروه های خلقی یا ضد انقلاب درباره ی طرح این روز های افزایش امنیت اجتماعی است؟ خیر.
آیا شخص تازه ای در داخل کشور یا بین اصلاحطلبان پیدا شده و جرأت کرده که با جسارت تمام سیاست های سیستم را به چالش بکشد؟ خیر.
نکند که آن جملات بالا که زبانم لال در تضاد با رویکرد سیستم قضایی کشور قرار می گیرد را یکی از همین روزنامه نگاران زنجیره ای و منتقد یعنی همین هایی که چمدان چمدان دلار از شیطان بزرگ دریافت می کنند با ترس و لرز و لکنت ، و در یک جلسه ی خصوصی با رفقا بیان کرده؟ خیر
آهان! بلا شک کار یکی از همین ارازل دانشجو نمای ستاره دار است که نمی دانیم آخر چرا از دانشگاه اخراجشان نمی کنند؟ همان هایی که به قول برادر دهنمکی اگر هزار بار با آب زمزم هم بشورندشان پاک نمی شوند و فضای معنوی دانشگاه ها را به ... کشیده اند درسته؟ خیر.
- خب یه راهنمایی بکنید؟
- چشم آقا گردن ما از مو هم باریک تر، راهنمایی اینکه این روز ها یه عده ای که ان شاءالله مباح الدم خواهند شد با تیراژ بالایی کپی کرده اند و همه جا پخش کردند
- بابا چرا سرکارمون گذاشتی همین برادرهای خودمون رو میگی که چند وقت پیش اتفاقی از دانشگاه امیرکبیر رد می شدند نه؟
بقیه در ادامه مطلب :
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
« سقوط امنیت اجتماعی برای بدحجابها»
چاپ شده در گاه نامه ی امید فردا در آدرس:
www.omide_farda.blogfa.com
امیرمحسن محمدی
صفارهرندی:
دربعضی محله ها پول میدهند تا خانمها چندساعت مانکن شوند ودرشهربچرخند
« خانم هایی با لباس مناسب وارد آن محله ها می شوند اما خودشان را بصورت یک مانکن درآورده و ساعاتی در شهر می چرخند و پس از آن به محل برگشته و پول خود را می گیرند.» حسین صفار هرندی این اضهارات را در جمع کارکنان بیمارستان بقیة ا... اعظم عنوان کرد و افزود : دوستان ما در نیروی انتظامی تصمیم ندارند با عامه ی مردم برخورد کنند اما عده ای در جامعه ی ما برای اشاعه ی منکر برنامه هایی از پیش تعیین شده دارند و قصد نیروی انتظامی برخورد با این عده از مردان و زنانی است که به شکل سازماندهی شده ای منکرات را در سطح جامعه رواج می دهند، بنابراین باید با این سازمان های خاص از جامعه بصورت جدی برخورد شود تا مشخص شود که این عده واقعاً مریض هستند یا نه زیرا وجود آنها در جامعه موجب آلوده شدن نوجوانان خواهد شد.
دادستان تهران: تبعید پنج ساله درانتظار بدحجاب ها
آقای مرتضوی چندی قبل در اظهاراتی تند زنانی را...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|

نگاهی گذرا بر 8مارس :
تاریخچه و جایگاه روز جهانیِ زن
چاپ شده در گاهنامه ی آزاد در آدرس:
www.khake_azad.blogfa.com
امیرمحسن محمدی
هشتم مارس برابر با روز جهانی زن و روز مخالفت با کلیه ی قوانین زن ستیز و نابرابری جنسیتی است که در اغلب جوامع عقب افتاده ی فرهنگی هنز اعمال می شود ، این جنبش به حق حقوق برابر که اکنون به یک جنبش عظیم اجتماعی در اغلب این جوامع تبدیل شده است قدمتی به طول تاریخ پدیده ی مردسالاری دارد و مرد سالاری نیز هنگامی به مرصه ی ظهور رسید که مهم ترین عامل در گذران زندگی توانایی جسمی بود که طبعاً از این لحاظ جنس مرد برتری جسمی دارد . زنان با اتکا به این پایگاه عظیم اجتماعی خصوصاً نسل جوان که با قامتی استوار در مقابل این تبعیض جنسیتی مقاومت کامل کرده اند و به هیچ وجه به این بندگی و بردگی جنسی رواج داده شده تن در نمی دهند...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|


آنچه در جامعه شناسی سازمانها به جنون فردی وجمعی منتهی می شود
چاپ شده در گاهنامه ی آزاد
در آدرس:
www.khake_azad.blogfa.com
امیرمحسن محمدی
جامعه شناسی مقوله ی «فرهنگ» را می تواند به عنوان مجموع رفتارهای اکتسابی و ویژگی های اعتقادی اعضای یک جامعه ی معین تعریف کند اما « جامعه» عنوان گروهی از انسان هاست که در طول هزاران سال در سرزمینی معین با هم زندگی کرده اند و در نهایت خود را متمایز از دیگران به عنوان یک واحد اجتماعی سازمان داده اند ، اینجاست که اهمیت اصطلاحاً « جامعه شناسی سازمان ها» ذهن ها را متوجه خود می کند .
نظریه ها ی سازمان ها در اروپا و بعد از انقلاب صنعتی به آرامی شکل گرفته است و نظریه پردازان امریکایی سهمی در آن ندارند ، چرا که فرق امریکا و اروپا در آن است که هیچگاه دوره ی فئودالیسم در سرزمین امریکا شکل نگرفته است ، کارل.آر.پوپر نظریه ها را تور هایی می داند که ما بوسیله ی آنها واقعیتی به نام «جهان» را شکار می کنیم .
از این منظر اگر به مقوله ی فرهنگ نگاه کنیم برای شکل گیری هنجار های فرهنگی معیارِ رفتارهای ثابتی تعریف می شود که اصطلاحاً «گروه» از لحاظ فکری یا رفتاری از واحد اجتماعیِ «فرد» انتظار دارد انجام دهد و یا اینکه انجام آن توسط گروه تأیید شود ، «ارزش» ها نیز احساسات ریشه دار و عمیقی هستند که اعضای این جامعه در آن شریکند و اعمال و رفتارشان این ارزش ها را به خوبی تعریف می کند ، هر فرهنگ به شیوه ی نظام یافته ای سازمان پیدا می کند و در نتیجه امکان روابط متقابل موثری برای گروه ها و افراد ایجاد می کند و در این سیستم کوچکترین واحد فرهنگی «عنصر فرهنگی» می باشد که امکان دارد یک نماد ، شیء ویا عبارت باشد .
در همه ی جوامع بشری از دیدگاه جامعه شناختی پنج نهاد اجتماعی اساسی بنیان پیدا کرده اند که عبارتند از: نهاد های خانوادگی ، پرورشی ، سیاسی ، اقتصادی و دینی اما کنش گر ها در جامعه ای مانند جامعه ی امروز ما متفاوت از همیشه ی تاریخ هستند و بسیاری از رفتارهای اجتماعی را می بینیم که در ظاهر در نظر عموم شدیداً بد شمرده می شوند و محکوم و نهی می شوند اما به مقیاس بسیار وسیعی در مکان های خلوت و خصوصی رواج دارند، فرهنگِ واقعیِ حاکم بر جامعه دقیقاً چیزیست که بر آن حاکم شده است در حالی که الگو های رفتاریِ آشکار و رسماً تأیید شده در جوامع دیگر برابر با «فرهنگ آرمانی» آن جامعه هستند و از طرف دیگر «ضد فرهنگ» به گروه الگوهایی گفته می شود که با هنجار و موازین فرهنگ غالب در جدال هستند و عمیق و شدید آن را طرد می کنند ، حال اگر ضد فرهنگِ موجود را آنتی تزی در برابر تز فرهنگ غالب بدانیم سنتز این دو خود نشانه ی شکل گیری فرهنگی جدید است که در آن به شکل عمیقی راهکارهای پراتیک مبارزه با فرهنگ رسمی تمرین می شوند .
از نظر علم جمعیت شناسی قوم مرکزی به گرایشی اطلاق می شد که با معیار آن افراد آن جامعه فرهنگِ خود را بر تر از فرهنگ دیگران می دانستند و عادت ها و سنت های ما را بوسیله ی منظر اجتماعیِ ریشه دار به خود ترغیب می کرد اما حالا دیگر هیچ رغبتی در اکثریت خاموش جامعه مان به این احساس خود برتربینی و یا بهتر بگوییم آپارتاید فرهنگی وجود ندارد چرا که دیگر میتوان زیان بارترین تأثیر این فرهنگ رسمی را به جرأت مخالفت با نوآوری های سود مند دانست ، توجه داشته باشیم که جامعه شناسی « ضربه ی فرهنگی» را متوجه کسی می داند که بین مردمی زندگی می کند که در باور های اساسیِ خود با این شخص وجه مشترکی ندارند ، حال اگر فرهنگ رسمی در جامعه ای ( مانند جامعه ی ما) صرفاً ظاهری باشد نیز فرد در جامعه کمتر خصوصیت مشترکی بین خود و فضای مصلوب جامعه می بیند و در یک کلام می توان گفت که در این جامعه اکثریت افراد جامعه دچار ضربه های متعدد فرهنگی می شوند و نهایتاً واپسماندگی فرهنگی در این سازمان ظاهری به شکل بدی عریان می شود و این تباهی فرهنگی لحظه ایست که عناصر غیر مادی فرهنگ سعی کنند موقعیت خود را در میان دیگر دگرگونی های عناصر مادی فرهنگ حفظ کنند.
از میان افرادی که در یک گروه اجتماعی وجود دارند ممکن است یک فرد با بدست آوردن موقعیتی خاص بر رفتار دیگران تأثیر گذاشته و آنان را زیر نفوذ و رهبری خود درآورد و این رهبری می تواند رهبری تخصصی یا ابزاری (instrumental) و یا رهبری ارشادی (expressive) باشد که این دو گونه نتایج کاملاً متفاوتی را در جامعه رقم خواهد زد ، حال اگر رفتارهای اجتماعی ظاهری باشند نتیجه آن است که تأثیری که بر این رفتارها بوجود آمده کنش حقیقی به شمار نخواهد آمد و حتی تحت عنوان خرده فرهنگ هم نمی تواند مجتمع شود ، جامعه شناسان با پژوهش هایی که روی گروه های مختلف اجتماعی انجام داده اند دقیقاً سه سبک رهبری را از یکدیگر تمیز داده اند: سبک اول «رهبری مقتدر» است که همه ی تصمیمات را شخصاً می گیرد و به دیگران دستور می دهد تا آنها نیز تنها تصمیمات او را اجرا کنند ، سبک دوم «رهبری دموکراتیک» است که نظریات و پیشتهادات اعضای گروه اجتماعیِ جامعه را برای رسیدن به هدف های آن گروه مبنای تصمیمات خود در نظر گرفته و تصمیمات بر پایه ی اتفاق نظر این گروه گرفته می شود ، نهایتاً سبک سوم رهبری که اکثر جامعه شناسان مشخص کرده اند «رهبری بی قید» می باشد و با تحلیل درونی به این نتیجه رسیده اند که معمولاً این نمونه رهبر به دنبال منافع خاصی است و اداره ی جامعه به بهترین شکل ممکن برای او در اولویت نیست .
نظارت اجتماعی از ابزار های بسیار کارآمدیست که رهبری یک جامعه در دست دارد و این نظارت اجتماعی ممکن است از طریق عوامل بیرونی نیز اعمال شود که خود می تواند صورت رسمی یا غیر رسمی داشته باشد اما جالب اینجاست که نظارت اجتماعی غیر رسمی غالباً در گروه های نخستین آشکار شده است و در حقیقت به عنوان یکی از کارکردهای گروه های نخستین به شمار می رود ، در صورتی که سیستم نظارت اجتماعی ناقص و یا بسته باشد «انحرافات گروهی» شایع می شود که از منظر جامعه شناختی به عمل گروهی از افراد اطلاق می شود که بصورت دسته جمعی بر خلاف هنجار های مورد قبول جامعه انجام می دهند حال اگر هنجار های مورد قبول تنها ظاهری و غیر واقعی باشند این عمل خلاف هنجار خود به نوعی هنجار ارزشمند تبدیل می شود.
طبقه ی اجتماعی بخشی از جامعه می باشد که از نظر داشتن ارزش های مشترک ، منزلت اجتماعی معین ، فعالیت های دسته جمعی ، میزان ثروت و مهم تر از همه آداب و معاشرت با دیگر بخش های همان جامعه متفاوت باشد و از آنجایی که این ویژگی های اکثریت جامعه ی ما با خرده فرهنگ رسمی متفاوت است می توان نتیجه گرفت اقلیت بسیار کوچکی با ابزار های جوامع اولیه سعی می کنند بر تصمیمات گرفته شده تأثیر مستقیم بگذارند ، مارکسیسم نهایتاً تعارض میان طبقات اجتماعی را اصلی اجتناب ناپذیر می داند و از آنجایی که موقعیت طبقه ی اجتماعی فرد به روابط او با وسایل تولید ارتباط مستقیم دارد می توان نتیجه گرفت که اشغال کنندگان موقعیت های طبقه ی بالا در جامعه صاحبان منابع طبیعی ، کارخانه ها و بطور کلی همه ی وسایل و منابع تولید خواهند بود ، مارکسیسم هر جامعه ای را شامل دو طبقه ی اساسیِ صاحبان ابزار تولید (بورژوازی) و کارگران (پرولتاریا) که طبعاً تولید کنندگان اصلی ثروت در هر جامعه ای هستند می داند و طبقه ی بورژوا زمام حکومت و کلیه ی نهاد های دینی ، آموزشی و اقتصادی را در اختیار دارد ، مارکس پیشبینی کرده است که سنت اجتناب ناپذیر همه ی جوامع بشری بر آن است که نهایتاً طبقه ی کارگر که گفته شد تولید کنندگان اصلی ثروت در هر جامعه ای می باشند آگاه خواهد شد و با انقلاب توده ها حاکمیت طبقه ی بورژوا فرو خواهد پاشید تا حکومت طبقه ی پرولتاریا جای آن را بگیرد و راه را برای رسیدن به جامعه ی بی طبقه ی عاری از آپارتاید فرهنگی و سوسیالیزم نهایی هموار کند.
سیستم سازمان های اجتماعی با شکل گرفتن سندیکا هاست که وارد فاز عملی و عینی اجرای تئوری سندیکاهای سیستماتیک اجتماعی لنینیستی می شود ، سیستمی که به تعریف این رهبر و تئوریسین بزرگ انقلاب روسیه در صورتی که در کشور آلمان همانطور که مارکس پیشبینی کرده بود اتفاق می افتاد ، به دلیل اینکه جامعه ی آن روز ژرمن ها قسمت مهمی از انقلاب صنعتی اروپا را شامل می شد مطمئناً به شکل سیستماتیک اجرا می شد .
از منظر جامعه شناسی سازمان ها هر مدل سیستماتیکی طبعاً سه قسمت اصلی : ورودی ، پردازش و خروجی را شامل می شود و چون این سازمان بسیار بزرگ تر از هر مدل دیگریست و ابعاد یک جامعه را در بر می گیرد ، برای اینکه پویایی خود را از دست ندهد حتماً باید دارای حلقه ی «فیدبک» یا «بازخوردِ» کامل باید باشد تا نتیجه ی حاصل از خروجی های سیستم تحت عنوان «بازخورد» خود یکی از تأمین کنندگان اصلی ورودی های بعدی باشد و هم اینکه از تجمع و انقباض واحد های جزء در یک نقطه جلوگیری کند .
ما ادعا می کنیم فرایند تصمیم گیری در یک ابر سیستم اجتماعی تنها با ایجاد سندیکاهای واقعی است که اصطلاحاً دور ریز ندارد و به متکثرترین شکل ممکن پلورالیزم اجتماعی را ضامن بقای آزادی های فردی و گروهی به شکل سازمان یافته ی خود می کند . در این مجال تلاش می شود با تجزیه ی مدل های سیستماتیک ابر سیستم های اجتماعی کشور هایی که نام تئوری مارکسیسم را یدک می کشند اما در باطن پوپولیزم ناشی انقباض قدرتشان منتهی به کاپیتالسم دولتیِ غیر امپریالیستی شده است تفاوت سندیکای واقعی را از توهم موجود در مورد شوراهایی که کم بیش در بسیاری از نظام های دیکتاتوری نیز حتی برای خاموش کردن فریاد آزادی خواهی جامعه تشکیل داده اند مشخص کنیم ، چون هنگامی که نظام انتخاب اعضا مبتنی بر محدودیت های نظارتی خاص و یا ایدئولوژیک باشد نتیجه ی حاصل را می توان به راحتی حرکت دادن یک مهره روی صفحه ی شطرنج به سود منافع گروهی و حزبی کاریزمایی که در این سیستم اعمال نفوذ کرده تغییر داد .
اگر به سیستم درونی سندیکا - به معنای عام کلمه شامل سندیکاهای کوچک کارگری گرفته تا بزرگترین واحدی که از مجموع تصمیم گیری ها منتج می شود – به مثابه یک مدل سیستماتیکِ روتینِ اجتماعی نگاه کنیم ، قاعدتاً باید همان اجزای آن مدل را در محتوای درونی آن بتوانیم بی هیچ کم و کاستی مشاهده کرده و به تجزیه و تحلیل آن بپردازیم : ورودی خواسته ها و توقعاتی است که از یک سندیکای اجتماعی می رود سپس در نظام درونی آن به شور و مشورت گذاشته شده و تا جایی که توان و پتانسیل سیستم جواب می دهد به پردازش آن عمل شده و بصورت قانون ، تصمیم ، ارجاع و یا غیره از سیستم درونی هر سندیکایی خارج می شود ، بنا به آنچه در جامعه شناسی سازمانها مطرح شده پتانسیل هر سیستم نحوه اعمال «فیدبک» یا « بازخورد» را در سیستمی بزرگ تر مشخص می کند ، حال مهم ترین چیزی که در این قسمت باید مورد توجه قرار گیرد خروجی های سیستم که یکی از تأمین کننده های اصلی نبض پویایی هر سیستم یعنی بازخورد آن می باشد است و در صورت هرگونه نقص در سیستم خروجی دقیقاً لحظه ای آغاز می شود که مقدمات انباشت و انقباض قدرت فراهم شده است . توجه داشته باشیم ابرسیستم های اجتماعی خاص بعضی کشور ها مانند کوبا که در آن به نوعی بعضی وجوه فالانژیسم خروجی سیستم است به ناچار ورودی خاص خود رامی طلبد که یا باید به شکل قانونمند و از مسیر طبیعی خود اختصاص بگیرد که طبعاً با آزادی های رسانه ای و شعار برابری در تضاد کامل قرار می گیرد و در غیر این صورت نیز تنها می توان برای آن راهکار مذموم «ضد و بند های سیاسی پشت پرده» را به ناچار برگزید که نهایتاً به علت اینکه ورودی نامشخص ، پنهان و اضافه ای را به سیستم تحمیل می کند ، توازن آن را بر هم خواهد زد چرا که بی شک این شبه میلیشیا های فالانژیست به خروجی خاص خود احتیاج خواهند داشت که عدالت اجتماعی را جریحه دار کرده و بنا به همه ی تجربه هایی که در کشور های دارای نظام دیکتاتوری پوپولیست از این قبیل که اکثراً نقابی ایدئولوژیک که قاعدتاً باید با عملکردشان در تضاد کامل باشد را یدک می کشند هم سرانجام این پرولتالیاست هستند که پس از اینکه سیستم آنان را از مقاومت مدنی مأیوس کرده به مقابله به مثل دست می زنند و تاریخ کواهی کتبی می دهد که هیچ رعب و وحشتی توانایی مقابله با این سیل بنیان کن را نخواهد داشت چرا که حالا دیگر مسئله وارد فاز عملی شده است.
جابجایی افراد از یک پایگاه اجتماعی به پایگاه دیگر را در اصطلاح علم جامعه شناسی «تحرک اجتماعی» می گویند ، که نقش عوامل اجتماعی در این مقوله توسط جامعه شناسان در دو سطح بررسی می شود : گروه ها و افراد . یکی از شایع ترین انواع تحرک «تحرک درون نسلی» است که عبارت از تغییراتی است که در پایگاه اجتماعی یک فرد یا گروه در همان نسل رخ می دهد ، همه ی جوامع دارای قشربندی های خاصی از منظر اجتماعی هستند که متأسفانه در نظام های موجود اکثراً به جوامع «باز» و «بسته» تقسیم خواهند شد و در جامعه ای که کاملاً بسته است از منظر علم جامعه شناسی پایگاه اجتماعی شخص در بدو تولد تعیین می شود و بدون هیچ گونه تحرک اجتماعی در همان پایگاه تا پایان عمر ثابت می ماند ، علی رغم اینکه رفتارهای عادی اعضای یک جامعه بر اساس الگو و قابل پیشبینی است « رفتار جمعی» خودانگیخته ، هیجانی و پیش بینی ناپذیر است ، هنجار ها و رفتارهایی که بر رفتارهای فردی روزانه ی افراد حاکمند در کوران رفتار های جمعی به فراموشی سپرده می شوند و افرادی که در رفتارهای جمعی درگیر می شوند به فعالیت های وسیعی از جمله شورش ، هوس اجتماعی ، پیروی از مد و جنون جمعی ممکن است بپردازند ، از لحاظ مقطعی نیز جامعه شناسی زمان بروز آن را هنگامی می دانند که فشاری بر جامعه تحمیل می شود که مردم را اغلب برای یافتن راه حلی به همکاری با یکدیگر ترغیب می کند .
اگر افراد یک جامعه به هر دلیلی نسبت به هم انگیزش و واکنش نشان ندهند و شدت هیجانات بالا نگیرد هیچگونه رفتار جمعی صورت نمی پذیرد و توجه داشته باشیم افرادی که در میان جمع به تنهایی دچار هیجان می شوند غالباً متوجه رفتار و اعمالشان نیستند ، اما سرایت های هیجانی اکثراً در موقعیت های خاصی به وجود می آیند ، برخی از این موقعیت ها عبارتند از مسابقات ورزشی ، شورش ها ، راهپیماییها ، تظاهرات و نشست های سیاسی و مذهبی . جنون جمعی الگوی نامتعارف رفتاری است که شماری از مردم در یک دوره ی زمانی از خود بروز می دهند ، به عبارت دیگر شیدایی جمعی یعنی هوس جمعی و پردوامی که با عواطف عمیقی آمیخته است اما هنگامی که گروهی از مردم کنترل خود را از دست داده و دست به رفتار های هیجانی و غیر منطقی می زنند دچار « هیستری جمعی» شده اند ، در این حالت امکان رفتار منطقی از آنان سلب شده و از آنجایی که بخشی از آنان به ناچار به هراس دچار شده اند رفتار های غیر منطقی یکدیگر را شدیداً تقویت می کنند ، در رهبری آمرانه اختیار قدرت در انحصار گروه نخبگان سازمان قرار دارد ولی هنگامی که این سازمان در اختیار رهبری دموکراتیک قرار گیرد افراد جامعه در سطوح و پایگاه های مختلف اجتماعی در روند تصمیم گیری جمعی شرکت کرده و هیاجانات هیستریک اجتماعی فروکش خواهند کرد و البته در آخر باید توجه داشت که از لحاظ جامعه شناسی عمده ترین عیب رهبری دموکراتیک دشوار بودن روند تصمیم گیری سریع و کارامد است که البته توسط سندیکاهای آزاد وارشد سازمان های اجتماعی و چترهای حمایتی این مشکل برطرف خواهند شد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|

تعاملی پایدار بین دو کلیتِ مجزا
نگاهی تحلیلی به تأثیرگذاری متقابل میان ادبیات و روزنامه نگاری معاصر
امیرمحسن محمدی
# خاستگاه روزنامه نگاری ادبیات داستانی است ، فرم اصلی یک روزنامه نگاری موفق وامدار عنصر «درام» میباشد و روزنامه نگاری در هر سطحی از گزارش نویسی ، مقاله نویسی گرفته تا حتی یک مصاحبه ی هنری قویاً تحت تأثیر درام می باشد، ازطرف دیگر درام عنصر اصلی ادبیات داستانی نیز محسوب می شود
# نسل پیشروی داستان نویسی معاصر مانند جمال زاده و هدایت به هیچ وجه دستی در روزنامه نگاری نداشتند اما در نسل بعد کسانی مانند ابراهیم گلستان و ... پدید آمدند که با نشریات کار می کردند ولی این روزنامه نگاری نیز به همکاری با مجلات ادبی محدود بوده وهمکاری غیر مستمر با نشریات ادبی را به هیچ وجه نمی توان ژورنالیزم دانست
عمل روزنامه نگاری و روزنامه نویسی به نوعی درام نویسی تعبیر می شود چراکه عملِ روزنامه نگاری به هیچ وجه خالی از تخیل نیست، یکی از کاربردهای اصلی تخیلِ روزنامه نگارانه در بخش گزارش نویسی است که نمود پیدا می کند، اگر روزنامه نگار فاقد تخیل حرفه ای باشد مسلماً از تعقل و عاطفه هم در نثر خود نمی تواند استفاده ی درستی بکند و به ژورنالیست موفقی تبدیل نخواهد شد. شکی نیست که خاستگاه روزنامه نگاری ادبیات داستانی است ، فرم اصلی یک روزنامه نگاری موفق وامدار عنصر «درام» میباشد و روزنامه نگاری در هر سطحی از گزارش نویسی ، مقاله نویسی گرفته تا یک مصاحبۀ هنری قویاً تحت تأثیر درام می باشد، ازطرف دیگر درام عنصر اصلی ادبیات داستانی نیز محسوب می شود و اگر آثار پیشگامان عرصه ی روزنامه نگاری را بررسی کنیم به این نتیجه می رسیم که شدیداً از ادبیات داستانی تأثیر پذیرفته اند و همه ی هویتشان به شکل واضحی برگرفته از این عرصه بوده است اما به تدریج تکنیک ها و تئوری هایی شکل گرفت که خاص روزنامه نگاری بود و مقوله ی روزنامه نگاری پس از آنکه هویتی مستقل یافت توانست بر ادبیات داستانی تأثیر بگذارد که به عنوان مثال میتوانیم به ورود نثر واقع گرایِ ژورنالیستی به عرصه ی ادبیات داستانی اشاره کنیم.
عده ی روزنامه نگاری را نوعی آفت برای ادبیات برمی شمرند، در حالی که این مسئله بارها از اساس رد شده است و فرد نویسنده در مرحله ی اول تنها اگر به ادبیات و زبانی که به عنوان یک ابزارِ ژورنالیستی از آن استفاده می کند اشراف و آگاهی کامل داشته باشد هرگز این اتفاق نخواهد افتاد، از طرف دیگر ورود ادبیات به عرصه ی «مستند نویسی» و «رئال نویسی» شدیداً مدیون ژورنالیسم است و این روزنامه نگار است که با لحاظ کردن زبانِ واقعیت در نثر، زمینه را برای مستند نمایی کاملاً فراهم کرده است. از دیگر عناصری که اکنون در ادبیات وجود دارد «جزئی نگری» است که خاستگاه آن نیز ژورنالیسم است و این جزئی نگری ژورنالیستی که کارکرد اصلی آن باورپذیرتر کردن یک واقعه برای مخاطب است در خیلی جاها قابل مشاهده است، به عنوان مثال «گابریل گارسیا مارکز» در فصلی از رمان معروف «صدسال تنهایی» اش هنگامی که می خواهد حمله ی تعداد زیادی پرنده را به خانه نشان دهد و به تصویر بکشد، برای اینکه مخاطب حادثه را راحت تر بپذیرد با استفاده از تجربه ی روزنامه نگاری اش دقیقاً تعداد پرندگان را نیز ذکر می کند و از عباراتی مانند «دسته ای از پرندگان» استفاده نمی کند، که این تکنیک به یکی از ویژگی های خاص سبک ابداعی او – که با اقبال فراوان روبرو شده و مخاطبان و پیروان زیادی پیدا کرده است- یعنی همان «رئالیسم جادویی» تبدیل شده است و می دانیم که رئالیسم و واقع گرایی در حقیقت یکی از مسائل اصلی و ویژگی های خاصِ علم روزنامه نگاری است .
برخی از منتقدین ادبی بر این اعتقاد واهی اصرار می ورزند که آنچه امروز به شکل نظری مورد استفاده ی روزنامه نگاران قرار می گیرد هیچ نوع کمکی به ادبیات نمی تواند بکند زیرا اسیر نثر معیار امروز فارسی است، آنها بر این باورند که شاید به دلیل وابستگی ژورنالیزم به زبان و نثر معیار در صورت برخورد با عرصه ی تخصصی ادبیات حتی شدیداً به آن ضربه خواهد زد! ، «یان ماکاروفسکی» در مقاله ی معروف «زبانِ شعر/ زبان معیار» اتفاق ادبی یا شعریت یک متن را در فاصله گرفتن از زبان معیار عنوان می کند ، اگر بخواهیم این واقعه را در ایران از لحاظ تبارشناسیِ تاریخی بررسی کنیم باید اول در نظر بگیریم که انقلاب مشروطه را که می توان به عنوان نقطه ی عطفی در تاریخ ایران دانست سرمنشأ تحولات عظیمی به شمار می آورند، از آن جمله می توان به تکوین نثر امروز پارسی اشاره کرد به این صورت که در این دوره مخصوصاً در ده سال آخر پادشاهی قاجاریان که مطبوعات پدید آمد و شروع به گسترش یافتن کرد نویسندگان و روزنامه نگاران بزرگی ظهور پیدا کردند که از آن جمله می توان به «ميرزا ملكمخان»، «حاج زينالعابدين مراغهاي»، «علياكبر دهخدا» ، «محمدعلي جمالزاده» و غیره اشاره کرد که مشخصه ی اصلیِ کارِ این روزنامه نویسان انتخاب آگاهانه و بسیار سختِ نثر معیارِ مورد استفاده ی عوام و مردم کوچه و بازار و پیوند آن با ادبیت کلاسیک بود که از یک سو تقریباً برای اولین بار در تاریخ به گرایش مردم به ادبیات غیر رسمی - که هزاران سال توسط فرهنگِ رسمیِ موجود سرکوب شده بود- با رویکردی کاملاً پلورالیستی جواب داده بود و از سوی دیگر خود طغیانی محسوب می شد علیه نثر متکلف و مصنوع منشیان و مستوفیان که تعصب خاص کلاسیسیم ادبی را به همراه خود داشتند و این رویکرد علاوه بر جذابیتی که ایجاد کرده بود.
در زمان های قبل از تجدد مشروطيت، نثر فارسي اکثراً اختصاص به نوشتن مباحثي درباره شعر و ادب و امر نوشتن ، مطالب تاريخي و فلسفي و ديني و بود، و دامنهاي گسترده نداشت، خصوصاً به این علت كه از واقعيتهاي روزمره بيگانه بود. پيدايش و تكوين روزنامهنگاري با انتشار روزنامه قانون و صور اسرافيل و ترجمه نمايشنامهها و رمانهاي فرنگي انعطاف و تحرك زبان را افزايش داد و به تدريج به شكلگيري نوع جديدي از ادبيات منجر شد. نثر طنزآميز و هجايي ملكمخان و دهخدا و ترجمه آثاري نظير سه تفنگدار هر كدام خيزشي بودند به سوي ساحت داستان. آنچه كه در ابتدا رخ داد ناشي از يك ضرورت تاريخي بود چون نثر فارسي در يك ساحت غير تجربي بود و هيچ وقت تجربه زندگي را بيان نميكرد و زلال و روشن و سيال نبود و در نتیجه ی واقعيتِ زندگي، اهل قلم طرف خطابشان عوض شد و مردم مورد خطاب قرار گرفتند.
آنچه امروز اتفاق ميافتد ضرورتاً ادامه پروسه ای که توضیح دادیم نيست چراکه خصلت اصلي اکثر نمونه های روزنامهنگاري معاصر ما شدیداً متأتر از نثر معيار شده است و نثر معيار نثر بيرنگ و بيطعمي است كه لحني ندارد و در نثري كه با آن فقط خبر منتقل ميشود، جنبههاي عاطفي كلام ناديده گرفته ميشود پس نثر خبر با نثر قصه خيلي فرق دارد، نثر داستان نثري تصويري است كه معنا ميتواند در آن چند وجهي باشد و ايهام و ابهام در آن وجود داشته باشد. اما در نثر روزنامهنگاري بنابه ضرورتهاي روزنامهنگاري عليالاصول ايهام و ابهام نميتواند وجود داشته باشد.
روزنامه نگاری در ایران و جهان مسلماً تأثیر بسیار زیادی بر ادبیات داشته است اما یک نویسنده ی خوب بودن با یک روزنامه نگار خوب بودن دو مقوله ی جدا و بسیار متفاوت هستند که ممکن است هیچ وقت در یک نفر جمع نشوند ، نسل پیشروی داستان نویسی معاصر مانند جمال زاده و هدایت به هیچ وجه دستی هم حتی در روزنامه نگاری نداشته اند اما در نسل بعد کسانی مانند ابراهیم گلستان و ... پدید آمدند که با نشریات کار می کردند ولی توجه داشته باشیم که این روزنامه نگاری نیز به همکاری با نشریات و مجلات ادبی محدود بوده است و قطعاً همکاری غیر مستمر با نشریات ادبی را به هیچ وجه نمی توان روزنامه نگاری حرفه ای دانست ، چرا که به عنوان مثال ترتیب زمانی چاپ شدن این نشریات هم حتی مجال کافی برای حرفه ای شدن در این عرصه را ندارد و ادبیات ژورنالیستی را باید در نشریات روزانه و هفتگی یافت ، از طرف دیگر نویسندگان برجسته ی دنیا که بطور مشخص به روزنامه نگاری حرفه ای پرداخته اند مانند : «گراهام گرين»، «ماركز» و «همينگوي» به همکاری با نشریات ادبی نمی پرداختند و بیشتر سابقه ی کارشان را می توان در صفحات اجتماعی و حوادث یافت . با کار در یک روزنامه حداقل نویسنده مجبور می شود که روزانه به نوشتن یک مطلب بپردازد و نویسندگان قبل از انقلاب که با نشریات ادبی همکاری می کردند به هیچ وجه با این مسئله مواجه نبوده اند که مجبور باشند هر روز یک مطلب بنویسند اما بعد از انقلاب نویسندگانی پدید آمدند که در روزنامه ها به کار ژورنالیستیِ حرفه ای می پردازند که خصوصاً در دهه ی گذشته تعدادشان به شدت افزایش پیدا کرده است.
يكی از ويژگي هایی كه نويسندگانِ روزنامهنگار داراي آن هستند اين است كه ويژگي پركاري روزنامهنگاري به حوزه نوشتن آنها هم سرايت كرده و عموما پركار هستند و ديگر منتظر الهام و شرايط خاص نوشتن نيستند. اين ويژگي خيلي امتياز مهمي است كه باعث ميشود به نويسندگان جوان ، کارِ روزنامهنگاری حرفه ای را - حداقل براي مدت محدودي در جواني- توصيه كرد ، البته اگر روزنامهنگاري حرفه ایِ يك نويسنده خيلي ادامه پيدا كند ممكن است آسيب جدي به نوشتن ادبی او وارد كند. اين آسيبها هم در حوزه فرم وجود دارند و هم در حوزه محتوا. از نظر فرم ممكن است نويسنده را درباره زبان آسانگير كند و از نظر محتوا ممكن است عميق نبودن محتوا كه كاملا برآمده از روزنامهنگاري است، به متن ادبي و داستاني لطمه وارد كند .
متأسفانه در زمان حاضر در ايران خيلي از كساني كه قريحه نويسندگي دارند و وارد روزنامهنگاري ميشوند، رؤياي نوشتن و نويسندگي را طي كار روزنامهنگاري به فراموشی می سپارند ، بعضی از صاحب نظران اساساً روزنامهنگاري شاخهاي از ادبيات می دانند و اعتقاد دارند که اين يك قاعده كلي است كه در همه جا صادق است ولی باید توجه داشته باشیم كساني كه روزنامهنگاري را در ایران و بسیاری از کشور های دنیا بنيان نهادند از ادبا بودهاند، تمايل شاعران و نويسندگان بزرگ ايران از قبیل احمد شاملو نيز به روزنامهنگاري كاملاً ارتباط و تعامل اين دو حوزه را نشان ميدهد، ادبيات ايران با روزنامهنگارياش كاملاً عجين شده است ، اما در عين اينكه پيوند ادبيات و روزنامهنگاري در ايران ناگسستني است، در دوره معاصر كساني وارد حوزه روزنامهنگاري شده اند كه غناي ادبيشان كم بود. خيليها فكر ميكنند چون ميتوانند فارسي حرف بزنند، بنابراين ميتوانند فارسي را هم حرفه ای بنويسند. در صورتي كه این نوشتن اصلاً اينگونه نيست و علاوه بر قريحه مطالعه و تمرين بسيار ميخواهد. روزنامهنگاري هم از آنجا كه از ادبيات ناشي شده به همين عوامل بستگي دارد و اگر قريحه نويسندگي در يك روزنامهنگار نباشد، علم روزنامهنگاري صرف اصلاً به كار روزنامهنگار نميآيد.
روزنامهنگاري ايران در پيدايش خود متأثر از روزنامهنگاري فرانسه بوده و كساني كه در ايران به عنوان نسل اول روزنامهنگاري شناخته ميشوند همه در فرانسه درس خواندهاند. سنت روزنامهنگاري در فرانسه هم خلاف آمريكا بر اساس «توصيف» استوار است. آمريكاييها به اين اعتقاد نداشتند و ميگفتند واقعيت هرآنگونه كه اتفاق افتاده بايد نوشته شود و اين براي مردم جذاب نبود. اكنون نيز در آمريكا روزنامهنگاري توصيفي با اقبال مواجه شده است كه به نوعي جدايي ناپذيري ادبيات و روزنامهنگاري را نشان ميدهد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
روایت جنون و بی خردیِ تراژیکِ معاصر
نگاهی به نظریات جنجالیِ میشل فوکو در تفسیر «سوء تفاهمِ جنون»
امیرمحسن محمدی
میشل فوکو با جسارت ترسناکی مدعی شده است که انسان های خاصی که تا قبل از فراگیر شدن منطق دکارتی در بین دانشمندان ،شاعران، عرفا ، قدیسین و ... جای می گرفتند و چیزهایی می دیدند و می شنیدند که دیگران قادر نبودند درک کنند ، در عصر امروز با برچسب شیزوفرنی به بیمارستان های مخوف روانپزشکی تبعید شده اند
در عصر امروز که به قول میشل فوکو دیوانگی و جنون بشر چنان ضروری شده است که دیوانه نبودن به خودی خود شکل دیگری از دیوانگی به شمار می آید، باید کسی پیدا می شد که تاریخ این شکل دیگرگونه از جنون را می نگاشت، حالا دیگر همگی باید درنگی کنیم و آن لحظه ای را دریابیم که انسان ها برای از بین بردن بلای جنون همت گماشته بودند ولی این دیولنگی هنوز حقیقتِ قطعی و همیشگی نشده بود و سودای اعتراض به آن جانی دوباره نبخشیده بود.
میشل فوکو تلاش کرد تا در اعماق جان ِ تاریخ به درجه ی صفر دیوانگی در سیر جنون دست پیدا کند تا زمانی را بیابد که برداشت انسان ها از دیوانگی یکدست و نامتمایز بوده است، زمانی که مرزبندی بین عقل و جنون خود مرزبندی نشده بود، او با پژوهشی که منجر به تألیف کتاب بسیار مهم «تاریخ جنون» شد از منظر زیبای خاص خودش تلاش کرد تا این تلقی متفاوت را از همان ابتدای راه شکل گیری اش توصیف کند و ثابت کند هنگامی که این مسیر ناهموار آغاز شد چگونه در یک سوی حرکتِ خود «خِرد» را تنها جا گذاشت و در سوی دیگر دیوانگی و جنون را و این همان لحظه ای بود که آنچنان جنون و خرد نسبت به یکدیگر ناآشنا ، بیگانه یا بیرونی شدند که راه را برای تبادل هرچیز باهم بستند و هرکدام برای دیگری حکم مرده را یافتند.
هیچ شکی نیست که فعالیت در این حیطه و با این دیدگاه خاص بسیار دشوار است و برای اینکه بتوان از آن عبور کرد باید از تکیه بر حقایق نهانی چشم پوشید و متوجه باشیم اطلاعاتی که تا کنون در باره ی جنون کسب کرده ایم به هیچوجه نمی تواند راهنمای ما برای طی کردن مسیر بررسی تاریخ واقعی جنون باشد، میشل فوکو هنگامی توانست این مسیر را بدون سنگ اندازی پایِ چوبینِ خرد طی کند که هیچ کدام از مفاهیم آسیب شناسی روانی را برای سامان بخشیدن به پژوهشش مورد استفاده قرار نداد و حتی بصورت ضمنی نیز در بازنگری روانشناختیِ جنون درگیر نشد ، چیزی که او مورد توجه اساسی قرار داد اصطلاحاً عمل انفکاک جنون بود نه عِلمی که پس از تحقق این انفکاک و در آرامشی که دوباره برقرار شد بوجود آمده بود.
از منظری که این متفکر بزرگ معاصر نگاه کرده است اصل بر شکافی قرار داده شده که میان خِرَد و نابخردی فاصله ایجاد کرده است و نتیجه ی طبیعی یی که از این پیش فرض استخراج شده این است که قدرت خرد برای آنکه بتواند جوهر نابخردی را همانند دیوانگی، خطا یا بیماری سلب کند به نحوی بارز و آشکاری از این شکاف ناشی شده است ، پس حالا می توان از این منازعه ی نخستین حرف زد بدون آنکه تصور پیروزی یا حق پیروزی را حتی به ذهن راه داد ، دیگر میتوان از این چشم پوشی مکرر در تاریخ حرف زد و هرآنچه را نشان از پایان کار یا استقرار حقیقت دارد از ذهن دور کرد، حالا دیگر می توان از شکاف و خلاء بوجود آمده میان خرد و نابخردی سخن به میان آورد بدون آنکه به تمامیت و کمال چیزی تکیه کنیم که خرد ادعا می کند آن است.
این قلمروی تازه ای که میشل فوکو با شاهکار جاویدش یعنی «تاریخ جنون» به روی چشم ما گشوده است تنها در صورتی قادر خواهیم بود ابعاد آن را درک کنیم که متوجه باشیم در این قلمرویی که مجنون و عاقل در حالی که از هم جدا می شدند اما هنوز منفک نبودند و با زبان بسیار ابتدایی و غیر علمی گفتگویِ جداییِ خود را آغاز کردند و این گفتگو گواهی ای گذرا بود بر این مدعا که این دو به هرحال با هم گفتگو می کنند ، دیوانگی و نادیوانگی ، خرد و نابخردی به شکل بسیار مغشوش و نا متمایزی در این قلمروی خاص جای گرفته اند، تا هنگامی که این دو با عناوینِ مجزایِ دیوانگی و عقل وجود نیافته بودند، از یکدیگر جدایی ناپذیر بودند و در تبادل و تعادلی که نسبت به یکدیگر ایجاد کرده بودند هریک نسبت به یکدیگر و برای دیگری جای گرفته بودند.
در عصر تکنولوژی امروز که آرامش و بی کشمکشیِ خشکِ مصنوعی بوجود آمده و در آن جنون بیماری روانی تلقی می شود و انسان دیگر با دیوانگان هیچ گفتگویی ندارد، میشل فوکو با جسارت ترسناکی مدعی شده است که انسان های شیزوفرنیکی که تا قبل از همه گیر شدن منطق دکارتی در بین دانشمندان ، عرفا ، قدیسین و ... پیدا می شدند چیزهایی می دیدند و می شنیدند که دیگران درک نمی کردند را در عصر امروز با برچسب شیزوفرنی به بیمارستان های مخوف روانپزشکی تبعید کرده اند و به ناچار مجبور به خودسانسوری شده اند، چرا که در تعقل و منطق امروز نمی توان درک کرد که کسی با توانایی خاصی چیزهایی ببیند و بشنود که سایرین از درک آن عاجز باشند ، حالا دیگر در یک سو انسان عاقل و دکارتی وجود دارد که پزشک را به نمایندگی از خود به سوی جنون می فرستد و اینچنین می شود که هرنوع رابطه با جنون از خارج از کلیت مجرد بیماری ناممکن می شود ، در سوی دیگر فرد دیوانه جای دارد که با غیر از خود تنها با میانجی خردی که آن نیز مجرد است ارتباط ناقصی برقرار می کند آن هم خرد خاصی که در نظم ، بندهای جسمانی و اخلاقی ، فشار بی نام و نشان گروه و ضرورت تطبیق با معیارها و هنجارهای حاکم تجلی پیدا می کند و بین آن دو هیچ زبان مشترکی وجود ندارد یا بهتر بگوییم حالا دیگر وجود ندارد.
فوکو در این کتاب اثبات می کند که تلقی جنون به مثابه بیماری روانی در اواخر قرن هجدهم خبر از گفتگویی قطع شده به میان می آورد و نشانه ی آن بود که جدایی عقل و جنون امری محقق است و از لحاظ تاریخی سبب شد که آن کلمات ناکامل و فاقد قواعد ثابت نحو که با لکنت ادا می شدند (و یکی از انواع آن در زبان فارسی به عنوان مثال «شطحیات» به شمار می آید) و ارتباط میان بی خودی و عقل به وسیله ی آنها برقرار می شد به جرگه ی فراموشی سپرده شود و زبان روانپزشکی که به قول فوکو «تک گفتار درباره ی جنون» است جز در اینچنین سکوتی نمی توانست تشکیل شود.
برای مشاهده ی ماهیت حقیقیِ برخورد و مواجه ی عقل و جنون که در ماورای عرصه ی زبانِ خرد شکل می گیرد فوکو این نکته را مورد توجه قرار می دهد که این پروسه به روند افقی تکامل خرد نظر ندارد بلکه در عمق زمان در صدد ترسیم آن خط مداوم و عمودی است که در تمام طول تاریخ خود همواره خرد را با غیر خود روبرو کرده است و هنجاروقاعده مندی اش را بر مبنای نابهنجاری وبی قاعدگیش ارزیابی کرده است .
این متفکر و فیلسوفِ بی رقیبِ فرانسوی الاصلِ معاصر از لحاظ نظری و فلسفی از نیمه ی قرن هفدهم تا پایان قرت هجدهم که دوره ی حاکمیت بلامنازع خرد در اروپا بود را مقطعی تاریخی به شمار می آورد که در طی آن زبانی که تبادل و ارتباط میان عقل و جنون در آن برقرار می شد از اساس تغییر کرد ، فوکو در تارخ جنون دو واقعه را با وضوح بسیار زیادی معرف این تغییر به شمار می آورد : یکی تأسیس بیمارستان عمومی در 1657 و «حبس بزرگ» فقرا ، و دیگری آزاد کردن دیوانگان در بند بیمارستان «بیستر» در 1794. ابهام آنچیزی که در فاصله ی میان این دو واقعه ی مهم ، خاص و متقارن گذشت، تاریخ نگارانِ پزشکی را دچار مشکلات حادی کرده بود : برخی آن را سرکوبی کورکورانه در نظامی مطلقه دانسته اند اما برخی دیگر آن را کشف تدریجی و پیشرونده ی حقیقت اثباتیِ جنون ، توسط علم و بشردوستی تعبیر کرده اند ، فوکو ادعا می کند که درپس این معانی برگشت پذیر و غیر قطعی ساختاری وجود داشت که نه تنها نمی توانست این ابهام بزرگ را از میان بردارد بلکه خود عامل این ابهام بود ، همین ساختار است که نشان دهنده ی گذر از برداشت قرون وسطایی و اومانیستی از جنون به برداشت کنونی می باشد که آن را در چهارچوب بیماری روانی محصور و محبوس کرده است .
از قرون وسطا تا عصر رنسانس منارعه انسان با جنون منازعه ای پر رنج و جدل بود که انسان را ناخواسته با نیروهای پنهانی عالمِ پر رمز و راز رو در رو می کرد ، مشاهده می شد که با این تفسیر جدید تعابیر و تصاویری که در آنها از هبوط بشر ، تحقق مشیت الهی ، استحاله و اسرار شگفت انگیزِ معرفت سخن گفته شده بود تصورِ انسان از جنون را شامل می شد ، حالا دیگر برداشت ما از جنون در چنگ آرامش مصنوعی علمی اسیر شده و از فرط شناختنِ جنون آن را فراموش کرده است .
رسیدن از برداشت قرون وسطایی جنون به برداشت علمیِ کنونی از طریق دنیایی صورت گرفته است که میشل فوکو با جسارت هرچه تمام تر عنوان می کند که عاری از تصاویر و تصورات و بی بهره از بینش اثباتی است که نوعی شفافیتِ خاموشِ ساختاریِ عظیم و ساکنی چون جنون را به صورت نهادی بی صدا ، عملی بی چون و چرا و معرفتی بی واسطه عیان کرده و عریان می کند، این ساختار عظیم نه به حیطه ی رنج و جدل تعلق دارد نه به قلمرو شناخت ، اینجا نقطه ای است که در آن تاریخ در وضعیت تراژیکی که هم بانی خود است و هم نافی آن ، کاملاً ساکن باقی مانده است.
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
مرگ غم انگیز خالق رازها، نشانهها و استعارهها
روايتی از آثار،زندگی و مرگِ تلخِ «علیرضا اسپهبد» نقاش بزرگ معاصر
امیرمحسن محمدی
عليرضا اسپهبد، هنرمند بزرگی که نقاش رازها، نشانهها و استعارهها بود شب جمعه بطور ناگهانی به عارضه ی قلبی مبتلا گشته در پایان کارنامه ی هنری خود در صبح شنبه در حالی که هنوز در آمبولانس اورژانس بود به روی مرگ آغوش گشود و چه زود بود چرا که در عین تسلط و چیره دستی بسیاری که در کار او مشاهده می شود با بی مهری های بسیاری مواجه شده و مانند بسیاری دیگر از هم قطارانش گوشه ی انزوا و عزلت را انتخاب کرده بود ، به همین دلیل بنا به عادت نکوهیده ی دیرینِ ما بزرگی دیگر بدون اینکه شناخته شود و ساختار های موجود و مصلوب به آثارش اجازه ی تنفس بدهند ، آغوش گورِ سردِ نمناک را به همنشینیِ این خلق پرشکایت گریان و ملول ترجیح داد.
براستی نداشتن علیرضا اسپهبد فاجعه ی بزرگی است چرا که او از معدود نقاشانی بود که هم تحصیل کرده و هم دیدگاه های فلسفی بسیار سطح بالایی برخوردار بوده ، او به طور حتم هنرمندی درجه یک به شمار می رفت و به همین دلیل سمبلیسم و نمادگرایی نیز در کار او بسیار قوی مشاهده می شد. آثار این هنرمند بزرگ در عین اینکه دارای مبانی جهانی بود جنبه های بومی خود را فراموش نکرده بود و کمتر کسی این دو را با هم مجموع دارا بوده است.
این نقاش بزرگ با استفاده از عناصر بیانی هنر مدرن از معضلات زندگی انسان امروز پرده برمی کشید و همین روال انتهایش آن بود که خودش نیز در برابر نا بسامانی ها و اضطرابات روحی نفس بریده از پای درآمد ، او که خلاقیت هنری اش را به بیان واقعیت های اجتماعی و نگاه به اجتماع و مردم اختصاص داده بود ، با نگاهی درون نگر اعماق وجود انسان دردکشیده ی امروز را انعکاس میداد، او واقعیت های تلخ زمانه را افشا می کرد ولی نگاهی تلخ نداشت و با دیدن بیشترِ نابسامانی ها خود رنج می کشید و نتیجه ی این همه سختی کشیدن آن بوده که آثارش دارای نگاهی بسیار گزنده ، اکسپرسیو ، بیان گر و شدیداً اثر گذار باشند و واقعیت های زمانه ی خود را آشکار کند. همیشه اضطراب و ترس خاصی نیز به همراه او زندگی می کرد و شدیداً او را زجر می داد ، مخصوصاً وقتی که می دید همگان زبان او را نمیفهمند و درک نمی کنند.
علی رضا اسپهبد روحیه ای بسیار حساس داشت و از نظر هنری نیز بسیار متعهد بود و به محیط اجتماعی اطراف خود بسیار توجه می کرد و اکثر مسائل انسانی در آثار او انعکاس مشخص داشت اما در نهایت مسائل و مشکلاتی که بر سر راه او قرار گرفت این نابغه ی گرافیست و نقاش را به کنج نمور انزوا و خلوت سوق داد ، او در سال های اخیر بسیار گوشه گیر و تلخ شده بود و به اعتقاد بسیاری از نزدیکانش همین انزوا طلبی عامل اصلی مرگش شد ، آخر او در این اواخر چنان پیله ی تنهایی را محکم به دور خود پیچیده بود که حتی به دوستان نزدیکش هم اجازه ی مراوده و رفت آمد نمی داد.
او متعلق به نسلی از نقاشان بود که مدرنیسم را وارد متن فرهنگ ایرانی و مسائل اجتماعی مان کردند، کیفیت کار های او به گونه ای بود که مستقیماً از وقایع جاری اجتماعی الهام می گرفت و در فرم های فیگوراتیو به عرضه ی آنها می پرداخت، فضای کارهایش بیشتر سورئالیسم با جنبه ی انسانی و واقع گرایی این فا ها بود ، او نقاش رازها ، نشانه ها و استعاره ها در زمینه ی فرهنگ و ادبیات ایران بوده است ، او سورئالیسم خاص خو را پیدا کرده بود ، فضاهای دهشت ناک و گرفتار شدن انسان میان هست و نیست ، میان آینده و تاریخ و نگاه اسطوره یی اش به حیات از مشخصه های اصلی کار او بودند.
پیکر خسته ی این هنرمند فقید 8 صبحِ روز دوشنبه هفتم اسفند با حضور علاقه مندان، بستگان و دوستانی که او آن ها را تنها گذاشته بود تشییع شد و علی رغمی که مرگ این استاد پیشکسوت بسیار زود بود اما بالاخره باید باور کرد که در همین دوشنبه همزمان با اذان ظهر پیکر خسته و بی قرار یکی دیگر از اهالی درد کشیده ی هنر در قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا (س) کنار دیگر همکارانی که کمتر از او زجر نکشیده اند به آرامش ابدی رسید و روی در نقاب خاک نهاد. مراسم خاک سپاری او همراه با سخنرانی و شعر خوانی هنرمندان و نزدیکان او بود که در تمام سال هایی که این مرد بزرگ در تبعید ابدی خود مورد بی مهری و ظلم عده ای معدود قرار می گرفت ، تنها نظاره گر بودند و وای بر کسانی که اینچنین سکوت کرده اند.
حالا دیگر یکی از رنگ های دنیا کم شده است ، او هنرمندی آزاده و آزادیخواه بود که زندگی خود را وقف مردمان کشور های ضعیف دنیا کرده بود و انسان زجر کشیده ی واقعیِ دنیای امروز را در هر کجای دنیا درک می کرد و انعکاس می داد، کارهای او منحصر به ایران نیست بلکه نمادی هستند از انسان مضطرب و پردلهره ی معاصر، او آثار به نمایش درنیامده ی بسیاری دارد، این تابلو ها برخی اجازه ی نمایش نیافتند و برخی نیز به دلیل انزوای تحمیل شده بر او به نمایش عمومی در نیامدند و فقط توسط تعداد معدودی از دوستان این نقاش در تبعید ابدی مشاهده می شدند، توجه داشته باشیم که به نظر بسیاری از منتقدین به جرأت میتوان او را یکی از 10 نقاش بزرگ ایران به شمار آورد.
در اکثر نقاشی های او خط قرمزی وجود دارد که به گفته ی خود او خون آزادگان جهان است، او از انسان ها و اشیاء فراتر رفته و وارد ماورای سورئالیسم شده بود، او به دنبال تضاد هایی بود که نا شناخته مانده بودند، مانند تضاد و جدال روح انسان با طبیعتی که به نام جوامع مدنی دورش حلقه زده بودند. بی توجهی خاصی که در زمان حیات این هنرمند فقید به او شده است قابل اغماض نیست ، چگونه امکان دارد هنرمندی را که در سطح بین المللی اینچنین مورد احترام قرار می گیرد در داخل کشور خودمان شدیداً مورد بی توجهی قرار داده ایم ؟ آخر چگونه توانسته ایم؟
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
شعلۀ فانوس وسایه های دراز ِدرحال فرار
نگاهی گذرا به دنیای پر از هیجان داستان های پلیسی
امیرمحسن محمدی
ادبیات پلیسی ارتباط تنگاتنگ و مستقیمی دارد با بزنگاه های داستانی، دلهره، فضاهای مبهم و مه آلود، اضطراب و در پایان ضربه ناگهانی کشف؛ اتفاقی که خرده خرده در طول روایت پیش می خزد و در واپسین لحظه ها ورق را برمی گرداند و گره از معماها می گشاید
درابتدا برای آغازاستراتژی نقد درزمینه ی ادبیات پلیسی هیچ راه دیگری برای برخوردصحیح با مسئله نیست جز اینکه صراحت به خرج دهیم و بنویسیم که ادبیات پلیسی در ایران به مفهوم درست و دقیق کلمه هنوز به وجود نیامده است. اما موانع و اشکالات بر سر راه خلق و نوشتن داستان های پلیسی و جنایی در ایران کجاست؟ بی تردید علت بخشی از این وضع و شرایط باز می گردد به ساختار اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور. شاید بنابر پژوهش های سردستی بتوان مدعی شد که دست کم تا دو سه دهه اخیر خشونت ناشی از پیچیدگی جوامع توسعه یافته در پرتو رشد طبیعی سرمایه داری در سرزمین ما وجود نداشته یا اگر بوده، برای ما به وضوح قابل درک نبوده است.
از طرف دیگر، موانع ذهنی، فرهنگی و نوعی پرهیز از گرایش به نوشتن آثار مبتنی بر زشتی و خشونت، شاید از دیگر علت های به عرصه نیامدن رمان ها و داستان های پلیسی در کشور ما بوده است. با اندکی تامل می توان دریافت که در دیگر کشورهای به اصطلاح توسعه نیافته یا در حال توسعه نیز این نقصان در قلمرو وسیع ادبیات مشخصاً قابل مشاهده است.
حالا اگر که تصمیم بگیریم درباره ی ژانر ادبیات پلیسی حرف بزنیم مطمئناً بخشی از صحبت ها برمی گردد به شخصیت های محوری و متداول این نوع ادبی که همان «کارآگاه» باشد. کارآگاه از چشم مخاطب، نقش چراغ قوه روشنی را دارد که در ظلمت قیرگون جنایت، قتل، خشونت، آدم ربایی و فساد، زوایای تاریک و پنهان مجموعه ای به هم پیچیده و معماگونه را تکه تکه، به هزار ترفند و گاه به مدد بخت و اقبال کشف می کند و برملا می سازد. آدمیزاد هم که دلباخته جست وجو و سرک کشیدن به پشت و پسله قضایای پرهیاهو و مه آلود است. پس جاذبه های جادویی این نوع ادبی را که خیلی زود پا به عرصه تلویزیون و سینما گذاشت نمی توان منکر شد. اما وقتی می خواهیم از ادبیات پلیسی در ایران حرف بزنیم چه می گوییم؟ به واقع می توان به کدام نشانه های درخشان و ماندگار اشاره کرد؟ بیایید کمی روی موضوع دقیق شویم و سال های دوردست را بکاویم. شاید حاصل قسمتی از این تمرکز به مجموعه ای از کتاب های جمع و جور با کاغذهای زرد کاهی برگردد و تعداد معدودی اسم که در کمتر از ده سال در عرصه ی این ژانر مطرح شدند سپس محو شده و دیگر بازنگشتند.
ناگفته نماند که جوهره این رمان و داستان های شبه جنایی نیز بسیار دور از ماهیت و سرشت ویژه رمان های پلیسی جنایی (معروف به سیاه در غرب) بوده است، اگر تحولات و دگرگونی های چند دهه اخیر را در نظر بگیریم شاید پربیراه نباشد که انتظار داشته باشیم با نوعی رویکرد مبتنی بر جامعه شناسی در آینده ای نزدیک رمان ها و داستان هایی در ژانر پلیسی و جنایی به معنای کامل این نوع ادبیات داستانی در ایران نیز نوشته و منتشر شود. دلیل این پیش بینی تا حدودی بازمی گردد به ساختاری شدن خشونت در لایه هایی از مردم جامعه های پیرامونی شهرهای بزرگ کشور ما که علاوه بر قسمت حومه ی شهرها شامل حلبی آباد ها نیز می شود .
ناگفته نباید گذاشت که برآمدن رمان های جنایی و پلیسی در کشورهای غربی سابقه ای همسو با ورافتادن «نقاب پیشرو و مترقی» از چهره بورژوازی در آن سرزمین ها داشته است و شاید نخستین آثار در این زمینه داستان هایی است از «سرآرنور تو کانن دویل» که با شخصیت نمونه وارش یعنی همان «شرلوک هولمز» یکی از شاخص ترین چهره های جنایی نویس تاریخ ادبیات سیاه به شمار می رود. از همان دوران تاکنون جنایی و پلیسی نویسان در کشورهای غربی غالبا با واقع نگری، جایگاه مشخص خود را در عرصه داستان نویسی می شناسند و حساب خود را از نویسندگان راستین و خالقان ادبیات به مفهوم گسترده، جدا می دانند. این مفهوم پیش از آنکه به فروتنی یا مقولاتی از این دست بازگردد نشان از واقع بینی آنها در متن جامعه ای قاعده مند در عرصه های مختلف دارد. در پاره ای از گفت وگوها از زبان آن نویسندگان می خوانیم که :«ما داستان ها و رمان هایی می نویسیم که مردم را سرگرم کند». به واقع این آثار ادبیت ندارند. مردم آنها را در ایستگاه های قطار یا جاهایی این چنینی، در ساعت هایی که باید انتظار را سپری کنند می خوانند و پس از به پایان رساندن، کتاب و مجله را می گذارند و می روند.
اما نویسندگانی چون «ژرژ سیمنون» فرانسوی زبان بلژیکی تبار هم بوده اند که به رغم پرکاری در عرصه رمان پلیسی، آثاری واجد ارزش هایی چند سویه در متن ادبیات پلیسی خلق کرده و به جا گذاشته اند. نمونه برجسته این قلمرو «فریدریش دورنمات» است؛ داستان نویس سوئیسی آلمانی زبان که قالب و شکل رمان پلیسی را برای بیان مفاهیم فلسفی و جست وجوی معنا در مناسبات انسانی انتخاب کرده است. از این دیدگاه می توان حساب او و نویسندگانی نظیر او را از قصه نویسان عامه پسند به کلی جدا دانست. رمان کوتاه «قول» را به خاطر بیاورید؛ همان اثری که آقای «شون پن» هنرپیشه آمریکایی، براساس آن فیلمی را با بازی «جک نیکلسون» ساخت. عجب رمانی و چه فیلم حیرت انگیزی از آب در آمدند.
به هر صورت حال پرسه در جهان داستان های پلیسی می تواند سفری اعجاب انگیز و دور و دراز باشد در دهلیزهای تودرتو و به هم پیوسته قصر باشکوه ادبیات داستانی. مسافرتی که می توان از خلال آن نمونه های درخشان و ماندگار این نوع ادبی را دستچین کرد و به مثابه سوغات به کناری نهاد و سال های سال با آنها زیست. ادبیات پلیسی ارتباط تنگاتنگ و مستقیمی دارد با بزنگاه های داستانی، دلهره، فضاهای مبهم و مه آلود، اضطراب و در پایان ضربه ناگهانی کشف؛ اتفاقی که خرده خرده در طول روایت پیش می خزد و در واپسین لحظه ها ورق را برمی گرداند و گره از معماها می گشاید. در واقع به مدد همین شیوه و شگرد است که مخاطب به دنبال کردن داستان ترغیب می شود و گاهی نوشیدن یک لیوان چای را هم به خاطر دنبال کردن باقی ماجرا و سررشته حوادث به تعویق می اندازد. او نمی خواهد به هیچ عنوان از ضرباهنگ کشف و تپش روشنگر روایت عقب بماند. جاذبه، کشش و تعلیق همراه با ریتم تند وقایع در لفافه یک معمای پیچیده، همه چیز را ملتهب و فراموش نشدنی جلوه می دهد. همین حال و هواست که حس کنجکاوی را قلقلک می دهد و ما را به خود می خواند.
البته احنمال دارد که در پی همین انگیزه اولیه و ظرفیت است که بسیاری از داستان نویسان مطرح و صاحب نام وسوسه شده اند برای طبع آزمایی در این نوع ادبی دورخیز کنند و آثاری در این دایره بیافرینند. برای اثبات این مدعا، دست و پا کردن فهرستی از اسامی اهالی قلم با ذکر نمونه ها، چندان دشوار به نظر نمی رسد. می شود دوباره از خود شروع کرد. در میان آثار داستان نویسان ایرانی «شراب خام» و «داستان جاوید» اسماعیل فصیح در همین ردیف قرار دارند که اولی مربوط به سال 1347 است و جزء نخستین کارهای نویسنده اش محسوب می شود و دومی تاریخ انتشار 1359 را بر خود دارد. هوشنگ گلشیری نیز داستان هایی دارد که در قالب داستان پلیسی می گنجند، نمونه اش داستانی که راجع به «احمد میرعلایی» مترجم ،نوشته است. صادق هدایت هم «سه قطره خون» را دارد که معمایی رازآلود و داستانی است و در آن صحبت از قتل و کشف معماست. این داستان البته چنان شکیل و پخته و تمام عیار و استعاری است که همچنان بر آن نقدهای متعددی نوشته می شود. علی موذنی، داستان نویس، در این باره می گوید: «اخیرا سه مطلب درباره سه قطره خون خواندم که هر چند هر یک قابل تامل و مفید بودند، مرا راضی نکردند. بهتر بگویم، مرا سیراب نکردند.
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
آيا ترجمه ادبياتمان راجهاني ميكند؟
آخرین ديدگاههاي احمد آرام، محمد علی سپانلو، محمدمحمدعلی، عبدالعلی دستغیب، نجف دریابندری، جمال میرصادقی، مهدی غبرایی، عبداله کوثری
در سالهاي اخير آثاري از ادبيات داستاني ما به زبانهاي ديگر ترجمه شدهاند كه به نظر ميرسد با استقبال چنداني در غرب مواجه نميشوند. اين در حالي است كه هميشه گفته ميشود اگر آثار ما ترجمه شوند، پروسه جهاني شدن را زودتر طي خواهند كرد. با اين حال، برخي، دليل استقبال نكردن از ادبيات داستانيمان را گزينش اشتباه آثار، عدهاي ديگر، مهجور بودن زبان فارسي و بعضي هم ضعف ترجمهها عنوان ميكنند
گزينش اشتباه و ضعف ترجمهها
احمد آرام درموردجهانی شدن ادبیات فارسی ازطریق ترجمه به گزينش اشتباه آثار ترجمهشده اشاره كرد و گفت: اغلب كارهايي كه از ادبيات معاصر ما ترجمه شدهاند، كار شاخصي نبوده، اما كارهاي شاخص هم در ترجمه نميتوانند زبان اصليشان را به دست آورند، وي اعتقاد دارد: اگر آثار آمريكاي لاتين ترجمه ميشوند و مخاطبان فراواني دارند، به دليل مترجمان متخصصي است كه دارند، ولي ما مترجمي كه به فارسي احاطه داشته باشد، نداريم و اغلب كارهايي كه برگردانده ميشوند، توسط مترجماني ناشناخته کار شده اند .
هركس هواي گروه خود را دارد
محمدعلي سپانلو درباره استقبال نكردن از آثار ما كه در غرب ترجمه ميشوند، به تازگي نداشتن آنها اشاره كرد، وي گفت: ما نوع داستان كوتاه و رمان را از غرب گرفتهايم و تجربه چنداني در اين زمينه نداريم ، سپانلو در عين حال معتقد است: ما همچنان دچار مسائل فرقهيي هستم و هركس هواي گروه وابسته به خود را دارد. وقتي به داستانهايي كه از ما ترجمه شده، خوب دقيق ميشويم، ميبينيم بيشتر داستانها اهميتشان در اين است كه در آنها از ايران خبري هست و ساختار و ديگر مسائل داستان در آنها ديده نميشود.
نداشتن موضوع و جهانبيني فلسفي در داستانها
محمد محمدعلي هم اعتقاد دارد: اگر داستانهايي كه از ما ترجمه ميشوند، در خارج از كشور چندان با استقبال مواجه نميشوند، به اين دليل است كه موضوعات ما براي آنها تازگي چنداني ندارد، وي با اشاره به خواننده داشتن رمانهاي عامهپسند ما در غرب توضيح داد: به نظر رمانهاي عامهپسند كه از ما ترجمه ميشوند، در غرب خواننده دارند، اما رمانهاي جديمان با استقبال چنداني مواجه نميشوند، چراكه ادبيات ايران هنوز معرفي نشده است.
جهاني شدن ادبيات محلي، شرايطي دارد
عبدالعلي دستغيب نيز به جذابيت نداشتن آثار ما براي غربي اشاره كرد و اين امر را يكي از دلايل استقبال نكردن از آثار ترجمه ما دانست، وي به خبرنگار ايسنا گفت: جهاني شدن ادبيات محلي، شرايطي دارد. بعضي چيزهاست كه كشورهاي پيشرفته بحث و گفتوگوي زيادي درباره آن داشتهاند و چون خود بهترين نوعش را دارند، وقتي ديگران آن را مينويسند، ديگر برايشان جاذبهاي ندارد، او همچنين با اشاره به ضعف وقايع داستاني و سبك آنها، اين موضوع را از ديگر دلايل مورد توجه نگرفتن ادبيات ما در خارج از كشور ذكر كرد.
ادبياتمان ابتدايي است؛ مانده تا جهاني شود
نجف دريابندري اما به كيفيت پايين آثار ترجمهشده اشاره كرد و گفت: آثاري كه از ما ترجمه شدهاند، با استقبال زيادي مواجه نميشوند؛ چراكه ادبياتمان هنوز ابتدايي است، او تاكيد كرد: عقيدهام اين است كه ادبيات ما بسيار ابتدايي است و مانده تا جهاني شود. نبايد فراموش كرد كه رمان در ايران حدود 40 ، 50 سال است كه نوشتنش باب شده و آثاري كه نوشته شده، ادبيات قابل توجهي نبوده است، به گفته اين مترجم، آثاري كه از ما ترجمه شده، قدري خوانده ميشوند، اما بسياري از ترجمهها هم خوانده نميشوند.
ترجمههاي رابطهيي، سانسور و استقبال نشدن از آثارمان
بهگفته جمال ميرصادقي، اكثر آثاري كه از ادبيات ايران در جهان ترجمه شده، بيشتر جنبه رابطهيي داشته و اثري از نويسنده دست چندم است كه نماينده مناسبي براي ادبيات ما نميتواند باشد، وي با اشاره به «بوف كور» به عنوان تنها رماني از ادبيات ما كه به زبانهاي گوناگوني ترجمه شده است، آنرا يك استثنا در ادبياتمان دانست و گفت: اين رمان تنها رماني از ماست كه جنبه جهاني يافته است ، او سپس تصريح كرد: ادبيات، اول بايد ولايتي و بعد، ايالتي باشد؛ يعني ابتدا بايد در خود كشور مورد استقبال قرار گيرد، بعد جهاني شود.
تبادل فرهنگي نداريم
مهدي غبرايي اعتقاد دارد: اگر ادبيات كشورهايي جهاني شده است، بهدليل تبادل فرهنگي آنها با ديگر كشورهاست، ولي ما كه تجربه اندكي در اين عرصه داريم، چگونه با اين تجربه اندك و امكاناتي كه در اختيار فارسيزبانان نيست، انتظار داريم آثاري كه از ادبيات ما اخيرا ترجمه ميشود، با استقبال غربيها مواجه شود؟ ! وي افزود: قبلا فكر ميكرديم كه اگر روابط آزاد با بعضي كشورهاي فارسيزبان كه با دخل و تصرفهايي فارسي مينويسند بيابيم، ميتوانيم استفاده بيشتري برده و ادبياتمان را مطرح كنيم و آثارمان در آنجا خوانده خواهند شد.
نويسنده و شاعر كار خود را ميكنند
اما بهباور عبدالله كوثري، جهاني شدن چيز آگاهانهاي نيست كه مرحله خاصي از زندگي هنري كسي باشد. هيچ نويسندهاي به جهاني شدن فكر نميكند. نويسنده و شاعر كار خود را ميكنند و در مرحلهاي، جهان يا بخشي از جهان، از او و آثارش استقبال ميكنند و در سطح بينالمللي شناخته ميشود، وي با اشاره به نويسندگاني چون ماريو وارگاس يوسا، كارلوس فوئنتس، خورخه لوييس بورخس و گابريل گارسيا ماركز، بهعنوان نويسندگاني كه كارهاي تازه و ماندگاري در ادبيات جهان انجام دادهاند، يادآوري كرد: كداميك از نويسندگان ما غير از صادق هدايت، آنهم در «بوف كور»، توانستهاند كاري را كه غربيها انجام دادهاند، انجام دهند؟
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|

کوری در شهری دور
نگاهی به «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتقالی ِرمان «کوری» و برنده نوبل ادبیات در1998
امیرمحسن محمدی
فرهنگستان سوئد به ستایش و تمجید از ژوزه ساراماگو – نویسنده ی پرتقالی – می پردازد و در نامه ی که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 را رسماً اعلام می کند خطاب به وی می گوید : « آثار ساراماگو با تمثیلهای ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند . »
زبان و بیان خاص ساراماگو که تخیل و تاریخ و انتقاد از سرکوب سیاسی و فقر را با هم ترکیب می کند باعث شده که او را بتوان بیشتر در زمره ی شاعرانی در امریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز به شمار آورد ، اما او خود می گوید که از سروانتس و گوگول بیشتر تاثیر پذیرفته است ، سارا ماگو معتقد است : « ادبیات اروپا نیازی به تقلید از ادبیات امریکای لاتین ندارد هر کشوری می تواند از بطن فرهنگش به رئالیسم جادویی خاص خود دست پیدا کنند » ، البته در بین منتقدان سرشناس عده ای اثر او را بیش از حد روشنفکرانه می دانند و اعتقاد دارند که آثارشان با آثار ادبی آمریکای لاتین قابل مقایسه نیست ، اندیشه ی بسیار بحث انگیز و یا با نگاهی کلی تر طرز فکر ساراماگو بیشتر با افکار عمومی کشورش و حکومتش در تقابل و تضاد کامل بوده است و او بیشتر از آنچه به دنبال کسب شهرت برآید حتی صراحت لهجه ای بسیار تند داشت که بیشتر سبب می شد به شخص مقابل او بر بخورد، در جایی گفته بود : « من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه ی کسی نمی روم . نمی توانم لبخند بزنم ، دوره بیفتم و برای خودم دوست بتراشم » .
یکی از آثار بسیار مهم و جنجالی او به نام « انجیل به روایت عیسی مسیح » که در سال 1992 منتشر گردید موجب بوجود آمدن بحث های بسیار زیادی شد حتی تا به آنجا که وزیر کشور پرتقال بسیار بر آشفت و دستور داد تا نام او را از فهرست نامزدهای «جایزه ادبی اروپا » حذف کنند و در این مورد گفت : « این رمان توهین به کاتولیک های پرتقال است و موجب تفرقه افکنی در کشور شده است » ، ژوزه ساراماگو سر انجام به نشانه ی اعتراض به واکنش های نشان داده شده و به همراه همسر اسپانیاییش پرتقال را ترک کرد و به جزیره ی «لانساروت» که از مناتق آتشفشانی جزایر قناری رفت و به این ترتیب او همانند بسیاری از نویسندگان دنیا به تبعیدی خودخواسته مجبور شد .
ساراماگو بارها نامزد جایزه ی نوبل ادبیات شده بود و در نهایت هرچند بسیار دیر و در سن 76 سالگی ِاو مطابق با سال 1998 این جایزه به او تعلق گرفت ، آثار این نویسنده ی شاعر که رئالیسم جادویی را با انتقادات گزنده ی سیاسی می آمیزد به بیست و پنج زبان شاخص دنیا ترجمه شده است و در ایران نیز مینو مشیری ترجمه ی نسبتاً خوبی از بعضی از رمانهای او مخصوصاً رمان «کوری» به چاپ رسانده است ، کوری مورد نظر او در این کتاب به نوعی کوری عرفانی و معنوی می باشد و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است ، ژوزه ساراماگو زبان و کلام بسیار پیچیده را در دیالوگ های تمام شخصیت های رمان مخصوصاً در پایان رمان در دهان زن دکتر قرار داده است : « چرا ما کور شدیم ؟ نمی دانم ، شاید روزی بفهمیم ، می خواهی عقیده ی مرا بدانی؟ بله ، بگو ، فکر نمی کنم ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند . »
رمان کوری در سال 1995 به انتشار رسید و در این زمینه خود نویسنده ادعا می کند کوری موجود در این شهر کوری واقعی نیست ، تمثیلی است ، کور شدن عقل و فهم انسان است ، او در این کتاب عمیقاً به عدالت اجتماعی احترام گذاشته است و عقل سلیم به همراه با خرد و تزکیه ی روح و جسم را تنها چاره ی پایداری هر جامعه ای عنوان کرده است .
ژوزه ساراماگو سال 1992 در خانواده ای تنگدست در تزدیکی شهر لیسبون به دنیا آمد و اولین رمانش را در سال 1947 به نام «کشور بی گناه» منتشر کرد ، به دلیل تنگدستی قادر نبود تحصیلات دانشگاهیش را به پایان برساند ، اما او 35 سال انتظار کشید تا سرانجام در سال 1982 پس از انتشار رمان «بالتازار و بلیموندا» به موفقیت ادبی و شهرت دست یافت که این رمان داستانی تخیلی است که در دوره ی تفتیش عقاید اتفاق می افتد و جنگ میان کلیسا با مردم را که از درونمایه های مورد علاقه ی ساراماگو است را نشان می دهد ، فدریکو فلینی کارگردان مشهور سینما نیز رمان اخیر را بهترین رمانی که تا بحال خوانده است عنوان کرده است.
طی دیکتاتوری 41 ساله ی سالازار در پرتقال او جبه ی مبارزه را انتخاب کرد و هنوز هم بر سر عقاید خود باقیست ، او سپس در سال 1984 رمان « سالگرد مرگ ریکاردو» را به رشته ی تحریر در آورد که رمانی سورئالیستی در مورد زندگی یک پزشک شاعر است و همزمان با او به قدرت رسیدن فاشیسم را در سال 1936 به تصویر در می آورد و از مردم پرتقال به دلیل سکوتی که در برابر دیکتاتوری سالازار در پرتقال کرده بودند به سختی انتقاد می کند ، ساراماگو در همه ی رمانهایش تاریخ و باور های کشور پرتقال را از دیدگاهی کاملاً انتقادی نگاه می کند و در این مورد پرفسور کارلوس ریس - رئیس و استاد ادبیات دانشگاه کویمبرا – در مورد او می گوید : « او به رویدادها و قهرمانان گذشته ی پرتقال می نگرد و نشان می دهد که رمان قادر است تاریخ را بازنویسی و ثابت کند که تنها تفسیر ، فقط یک متن رسمی تاریخ نیست » .
ژوزه ساراماگو بی شک مشهورترین چهره ی ادبی و اولین نویسنده ی این کشور ده میلیون نفری است که معتبرترین جایزه ی ادبی جهان یعنی نوبل را بدست آورده است ، هنگامی به اهمیت این موضوع برای زبان پرتقالی پی می بریم که بدانیم زبان پرتقالی به غیر از خود کشور پرتقال در کشور برزیل و پنج کشور مستعمره ی سابق پرتقال در افریقا و به عبارت بهتر توسط 180 میلیون نفر در دنیا مورد استفاده قرار می گیرد ، اهدای این جایزه به این زبان و این نویسنده سبب ورود فرهنگ و زبان پرتقالی به جریان جهانی ادبیات و فرهنگ شده است .
در شهری شیوع همگانی کوری هراس انگیزی آن هم نه کوری سیاه و تاریک ، که کوری سفید و تابناک صورت می پذیرد ، جغرافیای این شهر در تخیل نویسنده به محل خاصی اشاره نمی کند ، میتواند هرجایی باشد و کوچه ها نیز نام ندارند حتی اکثر شخصیت های رمان نیز نام مشخصی ندارند مانند : دکتر ، زن دکتر ، دختری که عینک دودی داشت ، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت ، پسرک لوچ و بسیاری دیگر اسم خاصی ندارند ولی روایت پیچیده ، ساختار خاص وسبک دشوار رمان پس از چند صفحه خواندن چنان جذابیتی پیدا میکند که خواننده نمی تواند رمان را کنار بگذارد ، هرجند نقطه گذاری متن همانند سایر رمان های موجود نیست اما نثر موجز این رمان به همراه پاراگرافهای طولانی در وحله ی اول زندگی کشدار و روزمرگی روح پیچیده ی انسان به انسان یاد آوری می کند .
او در پاراگراف آخر رمان کوری می نویسد :« زن دکتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت . به خیابان زیر پایش که مملو از زباله بود نگریست ، مردم را دید که فریاد می کشند و آواز می خوانند . آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و همه چیز را سفید دید ، فکر کرد حالا نوبت من است . از ترس نگاهش را به پایین دوخت . شهر هنوز سر جایش بود . »
رمانهای ژوزه ساماگو :
1 – کشور گناه (1947)
2 – بالتازار و بلیموندا (1982)
3 – سالمرگ ریکاردو ریس (1984)
4 – قایق سنگی ( 1986)
5 – تاریخ محاصره ی لیسبون (1989)
6 – انجیل به روایت عیسی مسیح (1992)
7 – کوری (1995)
8 – یادداشتهایی از لانسروت (1996 به بعد)
9 – تمام نامها (1997)
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
گونه های آتشین یک رمان نویس هفده ساله
مختصری درمورد «ريمون راديگه» نویسندۀ شهیرفرانسوی
امیرمحسن محمدی
میگویند که او این پایان زودرس زندگیاش را حس کردهاست وقتی که در آخرین صفحه از رمان «دیو در تن» مینویسد : گوش کنید. امروز ۹ دسامبر است. به چیزی وحشتناک گوش کنید. من ظرف سه روز توسط سربازان خدا تیرباران خواهم شد. من فرمان را شنیدهام.
« او کوچک، پريده رنگ و نزديکبين بود. موهايش آشفته بر گردنش ريخته بودند و در آفتاب اخم میکرد. وقت راه رفتن میجهيد و لیلی میکرد. برگهی کوچکی از دفترچهی جيبیاش میکند، کف دستش با آن سيگارتی درست میکرد. طبق عادت آن را جلوی چشمش میگرفت تا قطعه شعر کوتاهی را از رویش بخواند.» اين جملات را «ژان کوکتو» از «ريمون راديگه» به خاطر میآورد. اين نابغه که تأثیر غیر قابل انکاری بر ادبیات سالهای ۱۹۲۰ میگذارد را دوستانش «آقاکوچولو» میناميدند. پدرش «موريس راديگه» طراح و کاريکاتوريست معروفی بود که غير از ريمون شش فرزند کوچکتر از او نيز داشت.
«ريمون راديگه» بعد از اتمام تحصيلات اوليه، موفق به دريافت بورسيهی دبيرستان «شارلومان» پاريس میشود. اما تمام وقتش را برای خواندن آثار نويسندههای قرن هفدهم و هجدهم صرف میکند. به طوريکه در پانزده سالگی قدرت ارزشگذاری بر آثار «مادامدولافايت»، «پروست»، «رمبو»، «مالارمه»، «لوتريامون» و ديگران را دارد که درسش را رها میکند تا روزنامهنگاری را تجربه کند. «ژوزف کوسل» درمورد او مینویسد که زندگیاش، هیچ از درونش منظمتر نبود. نه خوشآهنگتر، نه متعادلتر، و نه قانونمندتر. «او میتوانست، تمام شب را نخوابد. برای عشقبازی از اتاقی به اتاق دیگر پرسه بزند. و با اینحال ذهنش واضح و محکم کار کند. او منطقی شگفتانگیز و قابل اعتماد داشت».
«ریمون رادیگه» مهمترين ملاقات زندگیاش را در ۱۹۱۸ با «ژان کوکتو» انجام میدهد که بلافاصله وجود استعداد پنهانی را در او کشف میکند. او از شعرهايی که «راديگه» برايش میخواند به شوق میآيد و زمان زيادی را برای کمک به باليدنش صرف میکند. آنها مجلهی «خروس» را با «ساتی» و «پولان» منتشر میکنند. «رادیگه» در اولین شماره، مقالهای مینویسد که چنین با حروف درشت آغاز میشود: «از سال ۱۷۸۹ مجبورم میکنند که فکر کنم. من از این فکر کردن سر درد دارم». بعدها «ژان کوکتو» با اشاره به این جمله در نقدی از او مینویسد: «انتقاد همیشه مقایسه میکند. او ولی غیر قابل مقایسه است». به این ترتیب «ریمون» جوان خود را به جامعهی هنری آن زمان میشناساند. از طریق این مجله او با کسانی همچون «آندره سالمون»، «ماکس جاکوب»، «پير رووردی» و «فرانسوا برنوار» آشنا میشود. علاوه بر اين او با نقاشانی چون «ژان گری»، «پيکاسو»، «موديگليانی»، «ژان هوگو» و آهنکسازان جوانی چون «ميلو»، «ژرژ لوريک»، «فرانسيس پولان» و «آرتور اونوژه» معاشرت دارد که در آثار همهی آنها علاقهها و خصوصیات مشترکی را کشف میکند.
«ريمون راديگه» پس از همکاری در بازبينی آثار «تريستا تزارا» و «آندره برتون»، در ۱۹۱۹ «پل و ویرجینی» را همراه «ژان کوکتو» مینويسد و منتشر میکند. سپس مجموعه شعر «گونههای آتشين» را در ۱۹۲۱ منتشر میکند و بعد همچنان با تشويق «ژان کوکتو» رمان «ديو در تن» را مینويسد. اساس این رمان از آنجا آغاز میشود که «ریمون رادیگه» در جایی مینویسد: «من به خوبی متوجه ایرادهای خود هستم. اما چطور اصلاحشان کنم؟ آیا این اشتباه من بوده است که وقت اعلام جنگ فقط دوازده سال داشتهام؟ درست زمانی که میخواستم خود را بشناسم و بسازم. زمانی که چهار سال از بهترین فرصتهای پسران جوان در آن صرف شد».
در این رمان داستان عشق دختر و پسر جوانی مطرح میشود که حالتهای درونی قهرمانها بیشتر با استفاده از ضمیر اول شخص بیان میشود. شوهر دختر جوان در خط مقدم جبهه میجنگد و «رادیگه» در این رمان پسر جوانی را در روزگار مبتلا به جنگ میسازد که بدون درک عشقی که در آن گرفتار شده، زندگی دختر را به بازی میگیرد و نابود میکند. او حتی وقتی که دختر در غیاب شوهرش از او باردار میشود، حاضر به قبول مسوولیتش نمیشود. گرچه این اثر بیشتر شبیه گزارش انسانی است که صادقانه خود را متهم میکند و گاه بسیار به زندگی و شخصیت نویسندهاش نزدیک میشود، اما نباید آن را یک اتوبیوگرافی تحریف شده دانست. این رمان بیشتر از آنکه عاشقانه باشد، تراژدی جنگ سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ از نگاه یک پسر جوان است.
اين رمان در ۱۹۲۳ توسط «برنارد گراسه» با عنوان تبلیغاتی «اولین اثر یک رماننویس هفده ساله» منتشر میشود که با وجود نگاههای بدبین و تحقیرآمیز، بلافاصله موفقيت بسيار زيادی کسب میکند. «رادیگه» در مقالهای برای معرفی کتابش در روز انتشار چنین مینویسد: «این یک حقیقت است که برای نوشتن باید زنده بود. اما من میخواهم بدانم در چه سنی حق داریم بگوییم «من زندهام»؟… اگر کمی به این موضوع فکر کنیم به سادگی از اینکه فردی را بخاطر جوان بودنش تحقیر کنند متعجب میشویم. زیرا یکی از آنها رمان مینویسد».
«ریمون رادیگه» در همین سال کار نگارش دومین و آخرین رمانش با عنوان «ضیافت کنت اورژل» را به پایان میبرد. سپس ناگهان دچار تب حصبه میشود و در ۱۲ دسامبر میمیرد.
میگویند که او این پایان زودرس زندگیاش را حس کردهاست وقتی که در آخرین صفحه از رمان «دیو در تن» مینویسد: «مرد نامنظمی که قرار است به زودی بمیرد و شکی در آن ندارد، اغلب تحت تاثیر نظم اطراف خودش قرار میگیرد. زندگیاش تغییر میکند. کاغذهایش را مرتب میکند. خوب میخوابد و زود از خواب بیدار میشود. از شرارتهایش صرفنظر میکند و به این ترتیب مرگش بیشتر از آنکه خشونتبار باشد، غیرمنصفانه به نظر میرسد. او شاد زندگی میکند». او نیز در دو سال آخر زندگیاش نظمی شديد و داخلی به خود تحميل کرده است.
«ژان کوکتو» در مقدمهی تاثیرگذاری که بر رمان «ضیافت کنت اورژل» مینویسد و در ۱۹۲۴ توسط «برنارد گراسه» منتشر میکند، آخرین حرفهای دوست جوانش را اینطور به یاد میآورد: «گوش کنید. امروز ۹ دسامبر است. به چیزی وحشتناک گوش کنید. من ظرف سه روز توسط سربازان خدا تیرباران خواهم شد. من فرمان را شنیدهام». او سپس میگوید: «رنگی وجود دارد که میگردد و مردم را در خود میبلعد. نمیتوان آن را از خود راند و دور افکند، زیرا آن رنگ دیده نمیشود». «کوکتو» مینویسد: «سپس او با شگفتی به پدرش، مادرش و دستهایش نگاه کرد و نام تکتک ما را به زبان آورد. او شروع شد».
«ژان کوکتو» پس از آن در ۱۹۵۲ در مقالهای با عنوان «دانشآموزی که معلم من شد» درمورد «ریمون رادیگه» مینویسد: «او نهالی است که به چند گونه خود را مینمایاند. در «شیطان در تن» این نهال از ریشهها میگوید. در «ضیافت کنت اورژل» این نهال گل میدهد و عطر این گل را نشانمان میدهد».
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
در حواشی راهکارهای اصلاح کنکور
امیرمحسن محمدی
سال 1348 بود که با زیاد شدن تقاضا برای ورود به دانشگاه های ملی مسئولین وقت پس از مشورت هایی طولانی کنکور ِ با سئوال های چهرگزینه ای را به عنوان روش اصلی انتخاب دانشجویان برگزیدند و در همان سال هم به عنوان اولین بار در کشور برگزار کردند ، اینچنین بود که این سد بلند و معضل اساسی به عنوان دومین مشکل جوانان ایرانی – بعد از خدمت سربازی –بر سر راه آنان قرار گرفت و تا کنون به حیات خود ادامه داد ، حالا بعد از گذشت این همه سال و ادامه پیدا کردن عوارض بد این شیوه ی کم کارامد بالاخره مسئولین به فکر اصلاح شیوه ی پذیرش دانشجو افتاده اند و هر کسی برای خود راهکار متفاوتی ارائه می دهد .
از یک سو سازمان سنجش آموزش کشور در تدارک تهیه ی طرح جامع سنجش و پذیرش دانشجو به منظور اصلاح و بهبود روش های اجرای کنکور است و تا آنجا پیش رفته که آمادگی خود را برای برگزاری کنکور تا دو بار در سال اعلام می کند و در همین زمان نمایندگان مجلس شورای اسلامی بر عزم خود برای حذف کنکور سراسری تاکید می کنند، وزیر آموزش و پرورش نیز بر حذف کنکور و ارائه ی روشی مبتنی بر جایگزینی سوابق تحصیلی دانش آموزان با آن اصرار دارد که این نکته البته در راهکارهای مجلس و سازمان سنجش هم لحاظ شده است و تنها نکته ی مشترک راه حلهای همه ی مسئولین است، سازمان سنجش اشاره می کند که در کنکور 86، 70درصد داوطلبان در سالهای 84 و 85 نیز در آزمون های نهایی و کشوری سال سوم دبیرستان شرکت کرده اند ، اکنون معدل دانش آموزان 15 درصد و 85 درصد دیگر از نمره ی کنکور داوطلبان می باشد و از آنجایی که امتحانات سوم بصورت سراسری و استاندارد برگزار می شوند امید است که تاثیر سوابق تحصیلی دانش آموزان در امتحان کنکور در طی سال های آینده بیشتر شود و حداکثر تا 50درصد برسد! برگزاری کشوری و هماهنگ امتحانات این ظرفیت را بوجود می آورد که نمره ی معدل دانش آموزان در ورود به دانشگاه بیشتر مورد توجه قرار گیرد، سازمان سنجش کشور همچنین درباره ی برگزاری کنکور سراسری تا دو بار در سال اعلام کرده که علاوه بر اعمال سوابق تحصیلی دانش آموزان این روشی است برای به حداقل رساندن استرس موجود در داوطلبان کنکور .
از طرف دیگر مجلس شورای اسلامی با تکیه بر برنامه ی چهارم توسعه عزم دارد تا سیستم کنکور را طی 3 تا 5 سال آینده کلاً حذف کند ، کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس نیز توجه خاصی به استفاده از سوابق تحصیلی دانش آموزان دارد تا آنجا که پیشنهاد میکنند امتحانات سالهای دوم ، سوم و پیش دانشگاهی بصورت هماهنگ برگزار شود و معدل کل این سه سال توسط سازمان سنجش با سازوکار خاص خود مشخص شده و تاثیر کاملاً مستقیم بر نتیجه ی ورود به دانشگاه داشته باشد ، این شیوه نهایتاً قرار است در کنکور سال 88 اجرا شود، به صورتی که قرار شده است نهایتاً کنکور سراسری در سال 88 حذف شود ، ولی کماکان هر اتفاقی برای کنکور سالهای آینده بیفتد کنکور 86 مانند سال های قبل برگزار می شود به همان صورت که ثبت نام داوطلبین از 16 آذر آغاز شده و خود آزمون نیز در روزهای 7 تا 9 تیر ماه برگزار خواهد شد ، سال هاست که همه ی مسئولین اعم از مجلس تا آموزش و پرورش یا سازمان سنجش بر اصلاح این شیوه ی ناکارآمد و قدیمی هم فکر بوده اند ولی تا کنون راه حل مشترکی ارائه نداده اند و مهم این است که با بررسی کارشناسی به نتیجه ی مشخص و کم اشتباهی برسیم تا باز هم آینده ی عده ای از داوطلبین فدای اشتباهات خیرخواهانه ی عده ای دیگر نشود .
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
هزاربیشۀ قلم درمُرکب مَحو
به مناسبت سالروز درگذشت پدرداستان نویسی معاصر
محمدعلی جمالزاده
امیرمحسن محمدی
جمالزاده در هر داستان با نثري شيرين به تصوير يك تيپ اجتماعي پرداخته و كهنهپرستي و رخوت اجتماعي را با طنزي سرشار از غم توصيف كرده است، او ميكوشد زبان داستان را به زبان محاوره نزديك كند
محمد علی جمالزاده پدر داستاننويسي مدرن ايران بهشمار ميآيد كه بيش از 80 سال پيش اولين داستان مدرن فارسي را بهنام «يكي بود، يكي نبود» منتشر كرد.
عبدالعلي دستغيب در بررسي كار جمالزاده ميگويد: پس از دهخدا نوبت جمالزاده است كه نثر را بهسوي داستان، گامي به پيش براند. در قصههاي او، چهرهي مردم عادي و آداب و رسومشان با رنگي تند نقاشي شده است. از اين گذشته جمالزاده بيش از ديگران به هنر داستان كوتاهنويسي توجه دارد. شايد او پيش از او نويسندگان فرصت اين كار را نداشتند يا قصهنويسي را در شأن خود نميديدند. ولي جمالزاده و پيش از او دهخدا دريافتند كه در داستان، چهرهي واقعي ملت را بهتر ميتوان نشان داد.
وي متذكر ميشود: البته جمالزاده بيشتر از دهخدا به الگوي داستاننويسي غربي نظر داشت، و ميكوشيد داستانهايش از طرح و توطئه، فضاسازي، حركت آدمها در زمان و مكان بيشتر برخوردار باشد. اين بود كه «يكي بود، يكي نبود» بهدنبال «چرند و پرند»، فضاي داستاني ويژهاي در ادب ما پديد آورد و در واقعگرايي بهمعناي تازهاش ارايه شد.
اما جمال ميرصادقي معتقد است: از نظر تعهدي كه هر نويسنده در قبال زبان دارد، جمالزاده را بايد ستود و تلاش و راهگشايي او را در اين زمينه ارج گذاشت، اما محتوا و مضمون و نوع داستانهاي او چنين ستايشي را برنميانگيزد.
وي ميافزايد: در ميان انبوه آثار جمالزاده، بهندرت به داستانهاي واقعي و استخواندار و ارزنده برميخوريم. زيادي داستانهاي سست و بيمايه، خواننده را دلزده ميكند؛ داستانهاي لطيفهواري كه با سهلانگاري و بيتوجهي نوشته شده است و هدفي جز سرگرم كردن خواننده ندارد. جمالزاه شايد در داستانهاي نخستين خود، شور و هيجاني براي مبارزه با خرافات و جهل و ناداني داشته است و وسوسهي افشاگري بيعدالتيها و نارواييهاي اجتماعي او را به نوشتن داستانهاي مجموعهي «يكي بود، يكي نبود» وادار كرده است، اما اين شور و وسوسه ديري نمييابد و جاي خود را به محافظهكاري ميدهد. داستانهاي بعدي او، گرچه اغلب داراي مضاميني اجتماعي و آموزشي است، اما بهعلت محافظهكاري، تند و تيزي و خصلت انتقادي داستانهاي «يكي بود، يكي نبود» را از دست داده است. موضوعهاي آنها نيز بهعلت كثرت استعمال، كهنه و فرسوده شده است و بر خواننده تأثير چنداني ندارد.
بهگفته ميرصادقي، در ميان آثار متعدد جمالزاده، كتاب «يكي بود، يكي نبود» هنوز هم خوانندگاني دارد. داستانهاي اين كتاب از بعضي جهات هنوز هم خواندني و شيرين است و در ميان داستانهاي جمالزاده بهترين و گيراترين آنهاست. جمالزاده هرگز نتوانست داستانهايي به قدرت تأثير آنها بنويسد؛ داستاني چون «درد دل ملاقربانعلي» نه تنها در ميان داستانهاي نويسنده نظير ندارد، بلكه يكي از داستانهاي كوتاه خوب ادبيات معاصر است. داستانهايي كه جمالزاده بعد از «يكي بود، يكي نبود» نوشت - چه بلند، چه كوتاه - بيشتر جنبهي خاطرهيي و فكاهي دارد. سعي نويسنده مصروف بر آن شده است كه اسباب تفريح و سرگرمي خواننده را فراهم آورد.
ازسوي ديگر، حسن ميرعابديني اعتقاد دارد: جمالزاده در هر داستان با نثري شيرين به تصوير يك تيپ اجتماعي پرداخته و كهنهپرستي و رخوت اجتماعي را با طنزي سرشار از غم توصيف كرده است. او ميكوشد زبان داستان را به زبان محاوره نزديك كند، اما اغلب گرفتار پرگويي ميشود و نوشتههايش را به حد افراط از واژههاي عاميانه انباشته ميسازد. نثر جمالزاده هنوز كاملا داستاني نيست و تاثير وعظ و خطابه در آن آشكار است، يعني نويسنده بهجاي توصيف دروني و بيطرفانهي حوادث و آدمها، به توضيح و تفسرهاي پندآموز ميپردازد. «يكي بود، يكي نبود» نشان ميدهد كه نثر داستاني هنوز آن انعطاف را نيافته است كه بتواند دنياي دروني انسانها را تجسم بخشد، و همچون نثر دورهي مشروطه هنوز در حال و هواي گزارش دادن از اجتماع است. نوشتههاي طالبوف، مراغهاي، دهخدا و جمالزاده كه در فضاي مشروطيت پديد آمدهاند، سبكي گزارشي و خطابي دارند.
وي مي گويد: آثار جمالزاده از آن جهت اهميت دارد كه نه تنها «حلقهي نهايي در ادبيات مشروطه پيش از گسستگي فرهنگي است كه با سلطنت رضاخان آغاز ميگردد»، بلكه به مثابه نقطهي عزيمتي در فرايند شكلگيري نوعي جديد در ادبيات شمرده ميشود.
پرويز ناتل خانلري نيز دربارهي جمالزاده چنين ميگويد: پيشواي نوولنويسي فارسي محمدعلي جمالزاده است كه كتاب «يكي بود، يكي نبود» را در سال 1339 هجري قمري در برلن منتشر ساخت. اين كتاب شامل شش حكايت است و در مقدمهي مفصل آن جمالزاده بيانيهي مكتب جديد را نوشته و اهميت و فايدهي قصه و رمان را كه به عقيدهي او «بهترين آينهاي است براي نماياندن احوالات اخلاقي و سجاياي مخصوصه ملل و اقوام» شرح داده و مخصوصا فايدهي مهم اينگونه آثار را كه وصف زندگاني و حالات طبقات مختلف است، در توسعه و تكميل زبان و ثبت الفاظ و اصطلاحات عاميانه كه موجب تكثير لغات و تعبيرات زبان است، دانسته است.
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. وي 17 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
از آثار اين نويسنده به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323، «قلتشن ديوان» 1325، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326، «معصومه شيرازي» 1333، «تلخ و شيرين» 1334، «شاهكار»1337، «كهنه و نو»، «قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338، «هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342، «آسمان و ريسمان» 1343، «مركب محو» 1344، «قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352، و «قصه ما به سر رسيد» 1357، ميتوان اشاره كرد.
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
نيامده ميروند؟
نگاهي به تعطيلي جايزههاي ادبي در گفتوگو با اهالي ادبيات
اين روزها درحاليكه برخي جايزههاي ادبي در حوزهي ادبيات داستاني، ازجمله جايزهي ادبي اصفهان، فراخوان دور جديد خود را منتشر ميكنند، از سويي ديگر، از برگزار نشدن و تعطيلي تعدادي ديگر از جايزهها خبر ميرسد؛ ابتدا اعلام ميشود كه جايزهي مهرگان ادب بهدليل شرايط خاص شركت پكا ديگر برگزار نميشود، سپس خبر ميرسد كه اين جايزه از اين پس بدون وابستگي به اين شركت برگزار خواهد شد، از دور جديد جايزهي نويسندگان و منتقدان مطبوعات خبري نيست و برخي دستاندركاران جايزهي ادبي يلدا نيز مانند دور گذشته - كه البته برگزار شد - از تعطيلي آن بهدليل مشكلات مالي حمايتي سخن ميگويند
مديا كاشيگر، دبير چند دورهي جايزهي ادبي يلدا كه در چند روز گذشته اعلام كرد ديگر هيچ سمتي در اين جايزه ندارد، پاسخ دربارهي برگزار نشدن آنرا به مسؤول نشر كاروان واگذار كرد. روابط عمومي انتشارات يادشده (از برگزاركنندگان اصلي جايزه) هم گفت كه مسؤول جايزه و انتشارات، در حال حاضر در سفر خارج از كشور بهسر ميبرد، و با بيان اينكه جايزهي يلدا تعطيل نشده است، توضيحات بيشتري ارايه نكرد. او گفت، در اوايل هفتهي آينده موضوع را بهصورت مشخص براي آگاهي به رسانهها ميفرستيم.
گفتني است، اين جايزه در دور نخست، با عنوان و حمايت مالي پائولو كوئيليو برگزار شد كه البته قرار بود تداوم يابد، اما در همان سال دوم تغيير ماهيت يافت.
از سوي ديگر، هرچند كه مديريت فروشگاه پكا بهنقل از مديرعامل شركت، چند روز پيش عنوان كرد كه هيچكدام از جايزههاي مهرگان - كه مهرگان ادب ازجمله بخشهاي آن است - امسال برگزار نميشوند، اما بهدنبالش نمابري ازسوي مديرعامل پيشين دريافت شد؛ مبني بر اينكه جايزههاي مهرگان تكليفشان ازموسسهي يادشده كه ظاهرا به برخي مشكلات مالي دچار است، جداست، و امسال نيز برگزار ميشوند.
فتحالله بينياز هم بهعنوان يكي از داوران مهرگان ادب، با رد خبر برگزار نشدن اين جايزه گفت كه بههمراه ديگر داوران، در حال بررسي نهايي آثار رسيده به اين دور از جايزه هستند و قرار است جلسهاي نيز به همين منظور برگزار شود. بنا به تاكيد او، جايزهي مهرگان امسال در همهي بخشهايش برگزار ميشود.
اين در حالي است كه به باور برخي كارشناسان، يكي از دلايل ايجاد تحرك در زمينهي ادبيات داستاني در چند سال گذشته كه بهنوعي به رونق دوبارهي آن انجاميده، وجود فضاي رقابتي حاصل از همينگونه جايزههاي ادبي بوده اس، هرچند سالهاي زيادي از شكلگيري اين جايزهها در كشورمان نميگذرد، اما به نظر ميرسد، برگزاري آنها در طول اين دورهها توانسته است حداقل در معرفي برخي آثار و اقبال بيشتر به آنها تأثيرگذار باشد.
محمد بهارلو در اينباره معتقد است كه تعطيلي اين جايزههاي ادبي هيچ تاثير و تبعات منفي براي ادبيات ما نميتواند داشته باشد. اما شايد تنها تاثير اين باشد كه ديگر كتابهايي كه توسط آنها معرفي ميشدند، به چاپ چندم نميرسند.
بهاعتقاد او، اين جايزهها چون بر مبناي ادبي شكل نگرفتهاند و چند نفر گروهي و محفلي آنها را تاسيس كردهاند كه معلوم نبوده معيارشان چيست، پس هيچ اتفاقي هم نميافتد. درحاليكه در غرب كه سابقهي طولانيتري در برگزاري اينگونه برنامههاي ادبي دارد، چنين اتفاقي رخ نميدهد.
ازسوي ديگر، راضيه تجار با بيان اينكه اين اعلام تعطيليها بيشتر نوعي بهانهتراشي است، گفت: تعطيلي اين جايزهها بيشتر سياسي است و خود مسؤولان برگزاري، به اين كار مبادرت ميكنند. فكر نميكنم جلو كمك كردن به آنها گرفته شده باشد. كمك بدون ريختوپاش هميشه هست. مگر چه مبلغ به يك نويسنده در اين جايزهها داده ميشود كه بخواهد قطع شود؟! چون ازسوي يك فرد خير اهدا ميشود، پس مشكل ديگران چيست؟ بيشتر از يك ميليون تومان كه نميدهند. آنهايي كه دلسوختگان اين وادياند و كساني كه ادعاي روشن كردن اين مشعل را دارند، در هر شرايطي آنرا روشن نگه دارند. جايزهها آنقدرها هم هزينهبر نيستند. آدمهاي خير هم هميشه هستند.
او البته متذكر شد: ما متأسفانه هميشه ادبيات را قرباني سياست ميكنيم. جشنوارهها ميتوانند ادامه يابند. داعيهداران و كساني كه دوستدار ادبيات هستند، اين چراغ را در هر صورت روشن نگه دارند. جايزههاي ادبي ميتوانند جريانساز باشند؛ كما اينكه در اين سالها بودهاند و هر كدام بهنسبت خودشان. برخي جايزهها نگاه مذهبي داشتهاند و برخي ديگر لاييك بودهاند، هر چند كه برخي نظرهاي خاص و باندبازيها هست و هميشه هم دقيق و سالم نيستند، اما با همهي اينها معتقدم بودنشان بهتر از نبودنشان است و بايد باشند.
همچنين حسن كيائيان - مدير نشر چشمه و از حاميان مالي يكي از جايزههاي ادبي - معتقد است: جايزهها گام خوبي بودند، منتها همه چيز نشر نبودند. يعني سالها پيش از اين جايزهها هم صنعت نشر بود و كارش را ادامه ميداد و بعد از اين جايزهها هم ادامه ميدهد؛ اما متأسف ميشويم كه تعطيل شوند. بودنشان بهتر از نبودنشان است. اينها همهي ادبيات نيستند، اما اينكه سرنوشت ادبيات داستاني را به جايزهها گره بزنيم، هم درست نيست.
جلال فهيم هاشمي - مدير نشر روزبهان و از ديگر حاميان مالي يك جايزهي ادبي - نيز توضيح داد: با وجود برخي مشكلات مالي كه تعدادي از جايزههاي ادبي داشتند، اما خيلي تاثيرگذار بودند و بسيار هم تعيينكننده. جايزهي مهرگان هم برگزار نميشود، چون اگر چنين بود، هر سال اين موقع ما جايزه را برگزار ميكرديم.
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
مرابه نام كوچكم صدابزن
در حاشیه ی مرگ نابهنگام عمران صلاحی شاعر و طنزپرداز معاصر
امیرمحسن محمدی
سید حسن حسینی با اشاره به دوستي ساليان دورش با صلاحي عنوان می کند : او مصرف كننده ی صرف طنز و شوخي نبود ، بلكه از توليدكنندگان مواد اوليه ی خنده براي صدور به لبهاي در حال توسعه بود
شاعری که همه عمرش را در راه طنز صرف کرد ناباورانه در بیمارستان توس تهران در حالی که شصت سال داشت درگذشت و جامعه ی ادبی که هنوز داغ دار مرگ چند نویسنده ی دیگر بودند را با اندوهی دوباره و دوچندان روبرو ساخت و عمران صلاحی که سالها برای ادبیات این سرزمین عرق ریخته بود به عارضه ی قلبی لبخند زد و شایسته نیست وفات کسی که خود طنزپرداز بوده و خنده را بر لب های به قول خودش در حال توسعه رواج می داده را با قطره ای اشک پاسخ دهیم .
او کارش را در حدود سال 1335 در مجله «توفیق» آغاز کرده بود در آنجا با پرویز شاپور کاریکاتوریست و کاریکلماتوریست بزرگ ایران آشنا می شود و بعدها بسیاری از نمود های قدرت زبان تألیفاتش را مرهون شاپور می داند ، در همین سال ها با مجله ی « گل آقا» نیز همکاری خود را آغاز کرده و در آنجا نیز شعر و مطلب به چاپ می رساند ، از این سال ها کارنامه ی ادبی عمران صلاحی شروع می شود و شاید شرکت او در بزرگداشتی اخیر در چین را بتوان آخرین برگ این کارنامه عنوان کرد.
حالا پنجشنبه 13 مهر ماه است ساعت 9 صبح مقابل خانه ی هنرمندان ایران در تهران پیکر شاعری روی دست های مردم و هنرمندان غلط می خورد ، سر می خورد و حرکت می کند تا قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) ، جایی که بسیاری از خواهران و برادران ِهمکار او بدون اینکه قدرشان دانسته شود و حق ِدینِشان ادا شود آغوش به روی خاک گشوده اند و اکنون دیگر تنها به عکس تبدیل شده اند ، اعضای گوناگون جامعه ی ادبی کشور و دوستان به اصطلاح ادبی او در بهت و ناباوری واکنش های مختلفی به مرگ او داشته اند چرا که با مرگ او ضربه ی بسیار بزرگی به آنها وارد شده است .
تعدادي از آثار منتشرشدهي عمران صلاحی عبارتاند از: طنزآوران امروز ايران، گريه در آب، قطاري در مه، ايستگاه بين راه، پنجرهدن داش گلير و آينا كيمي (به زبان تركي)، حالا حكايت ماست، رؤياهاي مرد نيلوفري، شايد باور نكنيد، يك لب و هزار خنده، آي نسيم سحري، ناگاه يك نگاه، ملانصرالدين، باران پنهان، از گلستان من ببر ورقي، هزار و يك آيينه، گزينه اشعار و مرا به نام كوچكم صدا بزن ، وي همچنين قرار بود "تفريحات سالم"، "طنز سعدي در گلستان و بوستان" و "زبانبستهها" (منتخبي از قصههاي حيوانات به نظم) را منتشر كند.
جواد مجابی این طنز پرداز را از تراز اول ترین نویسندگان کشور می داند و دوست داشتن مردم را ویژگی خاص او و معتقد است به همین دلیل هم هست که عمران به زبان مردم می نویسد و برای آنان می نویسد ، مجابی می گوید او هیچ وقت از مردم و دردهایشان جدا نبوده و این خصیصه در کارش نیز کاملاً نمود داشته است ، او در ادامه می گوید : وجه اشتراک او با طنزپردازان بزرگ استفاده از تکنیک های ساده و مردمی بوده در عین اینکه در پشت این ظاهر ساده دردی عمیق ، جانکاه و سیاه وجود دارد ، او می گوید کار ِ عمران به پایان نرسیده بود ، او در نزدیکی قله ی شکوفایی شعرش بود و آثار اخیر او باید بررسی ِ بیشتری شود چرا که حرف های تازه ی بسیاری داشت که متأسفانه در اواخر این راه از پیمودن بیشتر فرو ماند .
شمس لنگرودی نیز او را به عنوان یکی از شاخص ترین طنزپردازان پس از مشروطیت ِایران معرفی می کند و می گوید پراکندگی ژانر های مختلفی که او کار کرده بود شاید کمی به او ضربه بزند به عبارت دیگر او هم شعرمی نوشت هم داستان کوتاه هم کارکلماتور هم قطعات طنز و خلاصه اکثر اشکال مختلف روایت را که وجود دارد تجربه کرده بود .
علیرضا طبایی نیز آثار عمران صلاحي را داراي دو جنبهي شاخص دانست ، يكي جنبهي انساني و پاكي در ذات و ديگري جنبهي ممتاز بودن آثار شعر و طنز او كه هر دو نمونه و بی نظیر هستند ، كمتر كسي را ميشناسم كه پاكي، صداقت، دوستي و خوبي صلاحي را تا آخرين لحظات زندگياش داشته باشد و در عين حال شعرش هم - چه از ديدگاه طنز و چه از نگاه جد - براي خود شاخص باشد ، وی در سپس یاد آور شد طنز و شعر صلاحي در نوع خود خاص هستند و ويژگي ممتاز و برجستهاي كه در آثار طنز و جدي او ديده ميشود، اين است كه هر دو را درهم ميآميزد به عبارت دیگر در عين حال اگر كه جديترين اثر او را بخوانيم، در آن لحظه چراغها و لحظاتي از طنز در كار او ميدرخشند و ادغام اين دو را در جابهجای متن او ميبينيم كه در كار شاعران ديگر كمتر ديده ميشود.
سيدحسن حسيني اينگونه از عمران صلاحي ياد ميكند: شاعري فروتن، نازک خيال، حساس، نكتهدان، شوخطبع، بذلهگو و مهربان و بامعرفت؛ همراه با ذهني مدام حساس و فعال در قبال همنشيني كلمات؛ چه در محاوره و چه در نوشتار و چه در اسامي خاص ، حسيني در نشست نقد و بررسي آثار صلاحي در سال 82 كه خود ِ شاعردر آن جلسه گفته بود : «خورجين شعر من مثل سبد ميوهفروشي است و هر نوع شعري در آن يافت ميشود»، مسئولیت اجرای جلسه را به عهده داشت و اکنون با اشاره به دوستي ساليان دورش با صلاحي عنوان كرد : او مصرف كننده ی صرف طنز و شوخي نيست، بلكه از توليدكنندگان مواد اوليه خنده براي صدور به لبهاي در حال توسعه است .
مفتون امینی هم معتقد است هیچ شاعری به اندازه ی صلاحی در معاشرت با مردم محبوبیت نداشت و شعرهای اجتماعی او عمیق دقیق و بسیار عاطفی هستند ، او گفت سال پنجاه بود که در برنامه ی کوهنوردی با او آشنا شدم ، یادم می آید شهریار می گفت تو بیست سال از من کوچکتری و بیست سال بیشتر وقت داری ، عمران هم بیست سال از من کوچکتر بود اما ناباورانه حالا دیگر کنار ما نیست .
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
تأملی در وحدت اندیشه ی لنین نوشته ی جورج لوکاچ
امیرمحسن محمدی
کتاب « تأملی در وحدت اندیشه ی لنین » توسط جورج لوکاچ به رشته ی تحریر در آمده ، نیکولاس جاکوبز آن را از آلمانی به انگلیسی ترجمه کرده و تهایتا آقایان حسن شمس آوری و علی رضا امیرقاسمی توسط نشر و پژوهش دادار آن را به زبان فارسی ترجمه کرده اند، البته باید توجه داشت که نظریات لوکاچ در ایران تقریبا شناخته شده است خصوصا بخشهای اصلی نظریات سیاسی او پس از ترجمه ی کتاب بسیار مهم « تاریخ و آگاهی طبقاتی» توسط م.ج.پوینده به مجموعه ی ترجمه های فارسی پیوست ولی با تمام این هنوز آثاری از لوکاچ وجود دارند که هنوز به فارسی ترجمه نشده اند .
هنگامی که با این کتاب روبرو می شویم اولین سئوالی که پیش می آید عبارت از علت پرداختن به « لنین» است در زمینه ی این سئوال باید پاسخ داد که در ابتدا از لحاظ تاریخی تصویر قرن بیستم بدون درک واقعی عمل و اندیشه ی لنین ناقص است و در زمینه ی اندیشه نیز هنوز بسیاری از آرای ایشان مورد معارضه ی جدی قرار نگرفته است مانند تئوری امپریالیسم ، رشد سرمایه داری در روسیه و همچنین « دولت و انقلاب» لوکاچ نیز که جزء کتابهای بسیار مهم در تفسیر و تشریح نظریات مارکس میباشد اما این کتاب تلاشی است در زمینه ی مخالفت با گرایشهایی که تصورات در مورد لنین را صرفا به مسائل سیاسی محدود می کنند و با بوجود آوردن روابط علت و معلولی و مستقیم بین او و استالین ، وی را لگد مال می کند ، با توجه به اینکه انقلاب اکتبر در سراسر قرن بیستم تأثیرگذار بوده و غفلت از آن سبب درک ناقص موقعیت تاریخی می شود .
«جورج لو کاچ» را می توان به همراه «کارل کرش» و خصوصا «آنتونیو گرامشی» از مبدعان اصلی جریان چپ جدید بشمار آورد چرا که به عنوان مثال به صراحت می گوید که ارتودوکس بودن صرفا در قلمرو روش – روش دیالکتیکی – معنا و مفهوم خود را پیدا می کند و به گفته بسیاری از اندیشمندان مطرح دنیا همین یک نکته برای متحول و منقلب کردن اندیشه ی چپ و ظهور چپ های جدید کافی بوده است .
علت نوشته شدن این کتاب معارضه با انتقاداتی بود که کمونیست ها به کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی » او وارد آورده بودند اما لوکاچ این رساله را سندی به حساب می آورد که دیدگاه بعضی از مارکسیستها را در مورد شخصیت و رسالت لنین و نقش او در رخدادهای جهانی را مشخص می کند، و البته خود لوکاچ نیز در این دوره سخت تحت تأثیر لنین بوده است و تلاش می کند بعضی از حقایق معنوی را در زمینه ی درک لنین به عنوان حکیمی پراگماتیست و فعال به اثبات برساند که شامل درکی ماهرانه از رئال پولیتیک بوده و نه تجربی بوده نه جزمی بلکه نقطه ی فراز دیدگاه تئوریک او به حساب می آید .
زندگی لوکاچ سرشار ازاقدام مستمر و مبارزه ی مداوم در جهانی است که همواره راه حلی برای او و دشمنانش پیدا می شود ، او همیشه برای اقدام درست آماده بود و از لنین آموخته بود که خود آموزی بی وقفه و برخورد صریح و صادق با درسهای تجربه داشته باشد ، لوکاچ در این کتاب به مسائلی می پردازد که از لحاظ روش شناسی بسیار معتبرند مانند انتقاد از رفتار لنین که در اصل نقد ضمنی و دقیق استالین می باشد ، البته کتاب حاضر ادعای بررسی همه جانبه ی تئوری و عمل لنین را ندارد و فقط کوششی است در مورد پیدا کردن روابط میان آن دو ، لوکاچ نیز از مشکلات نوشتن در مورد مسائل منفرد پیش از آنکه تمامیت آن روشن شود آگاهی دارد و در نتیجه تلاشی برای انعکاس مسائلی که چه در تمامیت شان و چه در نظم دقیق وقوع شان در زندگی لنین وجود دارد به عمل نمی آورد و برای مشخص کردن روابط درونی آنها به گزینش ، تسلسل و گسترش مسائلی که هرچند بصورت کلی هستند دست می زند .
+
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|

اراده ای برای دانستن سرکوب
یادداشتی بر کتاب «اراده به دانستن » نوشنه ی میشل فوکو
ترجمه : افشین جهاندیده و نیکو سرخوش
تیراژ : 2200
قیمت : 1600 امیر محسن محمدی
سال : 1383
نشر نی
میشل فوکو در کتاب اراده به دانستن به برسی تاریخی سامانه ی سکسوالیته پرداخته و سیر سانسور یا سرکوب آن را تا به امروز مورد تحلیل قرار داده است ، نثر ویژه ی او و ترجمه ی خوب افشین جهاندیده و نیکو سرخوش در این کتاب فضایی غریب می سازد که خاص آثار فوکو است ، او در ابتدای کتاب از تسلیم بی قید و شرط انسان امروز به نظام «ویکتوریایی» سخن به میان می آورد و تن دادن انسان امروز را به همراه زاهد نمایی شاهانه چونان نمادی می پروراند که به قول او بر تارک سکسوالیته ی تودار ، صامت و ریاکار ما خود نمایی می کند ، نظام زبانی در ابتدای قرن هفدهم صراحت بیشتری داشته است و اعمال جنسی نیز چندان مخفی نمی شدند و در اروپا انسانها با این تابو دمخوری سهل گیرانه ای داشتند و قوانین نیز در این موارد کاملاً «گل و گشاد» بودند ، رفتارها رک تر بودند و بدن ها عریان ، کودکان بدون شرم میان خنده ی بزرگترها وول می خوردند : «بدنها جلوه نمایی می کردند» .
میشل فوکو در ادامه ادعا می کند که بورژوازی و«یکتوریایی»(به نام نمادی از ویکتوریا ملکه ی دربار انگلستان ) موجب حبس شدن نظام سکسوالیته شده و آن را منحصر به کانون خانواده می کند تا با رازداری خاص خود فقط تولید مثل کننده ی مشروع باشد و این قانون را هم به نظام اجتماعی تعمیم دهد ، چیز دیگری که در حوزه ی این زناشویی محدود وجود نداشت حتی حق بروز بصوت عملی و گفتاری نداشت و مردود و مطرود بود و نزاکت رفتاری آن را به سکوت وا میداشت ، به عنوان مثال کودکان در هرجایی که سکس وجود داشت ملزم به بستن چشمها و گوشهای خود بودند ، به هرحال سرکوب درست مثل حکم به ناپدید کردن آن بود و به ندیدن و آگاه نبودن از آن گواهی می داد ، از طرف دیگر این محدودیت ها موجب شد که بورژوازی امتیازهایی نیز بدهد ( : روسپی خانه ها از مصداق این تسامح به حساب می آیند ) ، فقط در این مکان است که سکس شکل واقعی و آزاد خود که کاملاً«جزیره ای» است را پیدا می کند و در سایر مکان های اجتماعی مثلث ممنوعیت ، وجود نداشتن و سکوت کردن حاکم بلا قید اجتماع سرمایه داری غمناک ما می شود که پس از سپری شدن این دو قرن به شکل بسیار محدودی از این تقویم سرکوب و سانسور جدا شده ایم مثلا با « فروید » که او در این زمینه احتیاط سنجیده ی پزشکی و دور اندیشی و احتیاط کامل به کار می بندد تا از «طغیان» احتمالی بصورت ناخود آگاه جلو گیری کرده باشد .
فوکو در ادامه بیان می کند که اگر سکس با شدت هرچه تمام تر سرکوب می شده است به این دلیل است که با نیروی کار عمومی و متمرکز نه تنها غرابت خاصی نداشته که در مغایرت کامل قرار می گیرد ، در نظام سرمایه داری موجود نمی توان اجازه داد که این نیروی تمرکز یافته در لذت ها هرز برود مگر آنکه لذتهایی باشند که به حداقل کاهش یافته اند ، میشل فوکو در ادامه می گوید با امکان کنار هم قرار دادن محتاتانه ی مفاهیم کاری را مطرح می کند که ترس از تمسخر یا تلخی تاریخ مانع از آن می شود که اکثریت ما با آن همسو شویم : «همزیستی مفاهیم انقلاب و سعادت ، یا انقلاب و بدنی دیگر ، بدنی تازه تر و زیباتر ، یا انقلاب و لذت ، سخن گفتن علیه قدرتها ، گفتن حقیقت و نوید دادن لذت ، پیوند دادن روشنگری و رهایی و لذتهای متکثر به یکدیگر» .
در عصر بورژوازی با سخت گیری و شدت فراوان باور شده است که باید سکسوالیته را به صفتهای «ریا کار» ، «فعال» و «حساب گر» متهم و سرکوب کرد ، در این کتاب نیز برای بررسی گفتمان ِ آن مقاطع تاریخی مهم و برخی از مسائل نظری در این باره بیان شده است و در کل هدف نهایی این کتاب بررسی جامعه ای است که از یک سده ی پیش به این سو ریاکاری اش را با جار و جنجال به باد انتقاد گرفته است « با پرگویی از سکوت اش » سخن می گوید قدرتهای اعمالی که مرتکب شده است را افشا کرده و وعده می دهد که می خواهد از قوانینی که موجب کارکردش بوده اند رهایی یابد سپس درنهایت «نیت استراتژیک حامی آنها » مطرح کرده و مورد تحلیل قرار می دهد ، میشل فوکو نمی پرسد که چرا ما سرکوب شده ایم ، بلکه با شور و حرارت و با غضب و کینه ی فراوان علیه گذشته ی نزدیک خود می گوید که سرکوب شده ایم ، او در ادامه تلاش دارد اثبات کند رابطه ای که میان سکس و گناه بر قرار شده است رابطه ی نا درستی بوده است یا برعکس ما درمورد سکس «بر خطا نبوده ایم» .
با اینکه پذیرفته شده که سکس سرکوب می شده اما حتی افشاگری نیز دیگر قادر به رهاندن ما از دست آن نیست و به میزانی که قدرت سرکوب گرانه بوده زمان رهایی بخشی نیز طول خواهد کشید ، اما در مورد «فرضیه ی سرکوب » فوکو شکهایی را می توان مطرح کرد مثلا نگاه تاریخی ِ آن به اینکه آیا از سده ی هفدهم به بعد نظام سرکوب استقرار یافته است نگاه درستی است یا شک به اینکه اینکه آیا سازگاری قدرت در جامعه ای مانند جامعه ی ما بطور ریشه ای جنس سرکوب دارد و سوم اینکه شک به اینکه اصلا آیا گفتمان ِ منتقد سرکوب می خواهد سد راه قدرتی شود که تا به امروز بدون مخالفت عمل کرده است ؟ ، بدین گونه در کتاب « پاد فرضیه» نظریه ی های اول نیز حتی مطرح می شود ، هدف ِ مطرح کردن چنین شکهایی این اشتباه که اساساً این فرضیه خطا است نمی باشد بلکه موضوع اصلی این است که چه چیزی در باره ی سکس گفته می شود ، چه کسانی این سخن را بیان می کنند و چه منظر و دیدگاهی را بر می گزینند تا نهایتاً مشاهده شود که در این دوره برخی نهاد ها با ترغیب به سخن گفتن در باره ی سکس آن را به گفتمان در می آورند و نقش بوجود آوردن ِواقعیت گفتانیِ فراگیرِ آن را به عهده می گیرند .
+
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|
دمکراسی و دمکراتیزه کردن
امیرمحسن محمدی
این کتاب علاوه بر کند و کاو در ریشه ی تحولاتی که در نهایت به نظام مردم سالار می انجامد مسائل و مشکلاتی را نیز که می تواند پس از مرحله ی گذار به دمکراسی مانع جا افتادن مردمسالاری گردد مورد بررسی قرار می دهدبه عبارت دیگر هزینه ای را که اجتماع باید برای بدست آوردن و به بار نشاندن مردمسالاری پرداخت کند آشکار می کند مانند هر دستاورد بشری درجه ی شکوفایی مردمسالاری نیز بستگی مستقیم به « نهاده» هایی دارد که « خواستاران» آمادگی پرداخت آن را دارند
وقتی کتاب « دمکراسی و دمکراتیزه کردن» ، فراگشت و دور نمای آن نوشته ی « ژرژسورن سن» و ترجمه ی فرهاد طالع توسط انتشارات سمرقند به چاپ رسید ، در مدت زمانی کوتاه آغاز کننده ی بحت های مختلفی شد ، در ابتدای کتاب متوجه می شویم که دموکراسی در حقیقت گونه ای از حکومت است که در آن فرمانروایی از آن مردم است و البته شرایط اقتصادی ،اجتماعی و فرهنگی نیز بر کیفیت مردمسالاری و ابعاد اصلی مفهوم آن تاثیربسزایی دارد نخستین تفسیر ها از مردم سالاری به یونان باستان باز میگردد ، کلمه ی دموکراسی حاصل ترکیب دو کلمه ی« دموس» یعنی مردم و « کراتوس» به معنای حکومت است .
بحث در زمینه ی دموکراسی محدود به مفهوم نظری راههای ایجاد حاکمیت مردم نیست بلکه برای بر پایی چنین دولتی باید ابتدا به مطالعه ی تجربه های عملی تشکیل دولتهایی که با این هدف در زمان های مختلف آغاز به کار کرده اند پرداخت ، بطور کلی بحث در مورد مردمسالاری از یک پویایی ذاتی بر خوردار است چراکه بازگو کننده ی شرایط زمان حال جامعه بر پایه ی برداشت های شخص پژوهنده است و تلاش میکند تا با تغییر زمینه های اجتماعی بر اساس برداشت های پژوهشگر به مظاهر و ابعاد نوینی از مردمسالاری دست پیدا کند .
افلاطون دموکراسی آتن را پدیده ی زوال « کشور– شهر» نام گذاشته بود چراکه در آتن دموکراسی به مفهوم اکثریت نبود و تنها شهروندان و مردم آزاد که اقلیت جامعه را تشکیل می دادند حق رای داشتند و اکثریت که بردگان و مهاجرین بودند از همه ی حقوق اجتماعی و سیاسی محروم بودند ، افلاطون معتقد بود که نهایتا مردم با ابراز تجاوز قانون را پایمال و به آزادی تبدیل خواهند کرد اما در این شرایط جدید به علت نبود قدرت مرکزی و هرج و مرج راه برای خودکامگی بسیار هموار می گردد ، راه حل پیشنهادی افلاطون برگزاری حکومت فرهیختگان و خبرگان کار آزموده یعنی فیلسوفان می باشد .
در اندیشه ی ارسطو نیز دموکراسی بیشتر به طبقات پایین جامعه می پردازد ، او با استفاده از دیدگاههای متاخر افلاطون نفوذ توده ها را در بعضی امور کشوری مانند قانون گذاری را ضروری می داند ، بصورت کلی نگاه ارسطو شامل ترکیب سلطنت و دموکراسی یعنی حکومت مرکب می باشد و مسئولیت بر قراری تعادل میان نیرو های اصلی جامعه را بر عهده ی ویژگی تفکیک قوا می نهد ، ولی با پایان پذیرفتن آتن تا چند سده ی بعد دیگر هیچ جنبش مردمی نمی توانست با جمع آوری رای به هدف خود برسد و حتی تا سالهای پایانی سده های میانی نظام فئودالی در گرو مقام بود ، به ارث می رسید و با زور بدست می آمد،
سر انجام در دوره ی رنسانس و سده ی نوزدهم نظرات نوین در باره ی دموکراسی بر اساس جامعه ی تشکیل شده ی جدید آغاز شد و دیدگاههای تازه ی مردمسالاری در جامعه ی سرمایه داری و صنعتی مطرح شد ، در این دوره دیدگاهها فراوان و گوناگون اند ، البته در کتاب « دموکراسی و دموکراتیزه کردن» در باره ی همه ی نظریات موجود بحث نخواهد شد بلکه کوشش می شود ویژگی های هسته ی دموکراسی نوین را ترسیم و نکات اصلی آن روشن شود البته بررسی و بحث و گفتگو در باره ی شرایط و درون مایه ی مردمسالاری نوین همیشه ادامه دارد و متوقف نخواهد شد ،اکنون نیز در زمینه های سیاسی مردم سالاری روش برگزیده ی حل مسایل سیاسی و به عنوان بازتاب اراده ی مردم در امور سیاسی کشور است ، کشورهایی که از این روش بهره گرفته اند می توانند در روابط خارجی خود با دیگر کشور های دمکراتیک به صلح و امنیت دست پیدا کنند .
این کتاب علاوه بر کند و کاو در ریشه ی تحولاتی که در نهایت به نظام مردم سالار می انجامدمسائل و مشکلاتی را نیز که می تواند پس از مرحله ی گذار به دمکراسی مانع جا افتادن مردمسالاری گردد مورد بررسی قرار می دهدبه عبارت دیگر هزینه ای را که اجتماع باید برای بدست آوردن و به بار نشاندن مردمسالاری پرداخت کند آشکار می کند مانند هر دستاورد بشری درجه ی شکوفایی مردمسالاری نیز بستگی مستقیم به « نهاده» هایی دارد که « خواستاران» آمادگی پرداخت آن را دارند .
مردمسالاری پدیده ایست پویا که برای ادامه ی تحول ، نیازمند مشارکت دائمی و هرچه گسترده تر اجتماع برای جاگیر شدن در فرهنگ ملی است و البته توجه داشته باشیم دمکراسی پس از جاگیر شدن محتاج نگهداری و نظارت همیشگی است تا اینکه پویایی آن حفظ شود ، ارزش هرنوع تئوری در آن است که در شرایط گوناگون و در مواجه با تحولات بتواند استحکام خود را حفظ کند و کتاب حاضر نیز به دلیل مباحث تئوریک و و با توجه به تحولات بسیار سریع در عرصه ی سیاست جهانی و مسایل مربوط به مردمسالاری کتاب موفقی بوده است ، شناسایی شرایط ویژه ی دمکراسی و چگونگی شکل گیری آن در دیگر جوامع موضوع اصلی مورد بحث در این کتاب است که نخستین بار به زبان انگلیسی در سال 1994 پس از فروپاشی قطب مخالف دمکراسی یعنی کمونیزم به چاپ رسید اما سراسر کتاب سرشار از نگرانی و عدم اطمینان در باره ی آینده ی کشور هایی است که در چند سال اخیر گذار به دموکراسی را پشت سر نهاده اند ولی با این وجود تحولات جهانی موجب امید واری و خوشبینی است و می توان مطمئن شد که آینده ی دمکراسی در جهان از تضمینهای نیرومندی برخوردار است و میتوان از پیشرفت دمکراسی در دیگر کشورها اطمینان پیدا کرد ، این امر دلایل خوشبینی به آینده ی دمکراسی را نیرو می بخشد .
+
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت توسط امیر محسن محمدی
|