|
زنده باد آزادی برابری هویت انسانی
|
علیه امپریالیسم رسانه ای و نئولیبرالیسم سایبر
تشریحِ چگونگیِ سلطه ی فرهنگی امپریالیسم که شکل مدرن استعمار است از سال 1945 بود که بصورت جدی مطرح شد و جامعه شناسان و نظریه پردازان در کشورهایی مانند: هند از 1947 علیه انگلستان، اندونزی از 1960 علیه هلند، الجزایر از 1962 علیه فرانسه، زئیر از 1960 علیه بلژیک و... در راستای حفظ هویت فرهنگی خود اعتراضات جدی را علیه نظام سرمایه داری جهانی وارد کرده و عنوان کردند که شکل خالص استعمار اقتصادی که در زمان مستعمره بودن این کشورها از بین رفته بود به سلطه ی فرهنگی نظام سرمایه داری جهانی و امپریالیسم فرهنگی و رسانه ای منجر شده است، نهایتاً همپوشانی شاخص های فرهنگی و اجتماعی در این کشور ها به کنفرانس باندونگ-اندونزی در 1959 و نهایتاً به اعلامیه رسمی اجلاس اصلی سران جنبش عدم تعهد در 1973 و قطعنامه ی این اجلاس در 1976 دهلی نو منجر شد.
در کنفرانس باندونگ برای اولین بار به بحث آزادی فرهنگی پرداخته شد و مهاتما گاندی مسئله ی هویت ملی را مطرح ساخت و بر درون زا بودن توسعه تأکید کردند اما متأسفانه نگاه محلی و ملی به مسئله ی هویت و درنتیجه نگاه منطقه ای و بومی به فرهنگ و توسعه، تاکتیک درون زایی را به معنی مطلوبِ بورژوازی رواج دادند و کاملاً در مسیر شعار «جهانی سازی محلی» که امپریالیسم فرا منطقه ای مطرح می ساخت مسخ شدند.
در اعلامیه رسمی 1973 صراحتاً فعالیت های فرهنگی و اجتماعی امپریالیسم عامل اصلی تحمیل سلطه و ایدئولوژی خارجی بر کشورهای درحال توسعه و مردم جهان اعلام شد و به اطلاع رسانی در زمینه ی تکنولوژی ها و شبکه های ارتباطی پرداختند و تشریح کردند که چگونه امپریالیسم با استفاده از ابزارهای ارتباطی به تولید اطلاعات و اخبار مشخصی می پردازد تا بوسیله ی آن به ایجاد سلطه ی مدرن پرداخته و فرهنگ و هویت را در این کشورها مورد تعرض قرار دهد و این یکی از بزرگ ترین رسوایی های امپریالیسم امروز و نئولیبرال ها بشمار می آید، سپس در 1976 به ماهیت خبرگزاری های جهانی و نقش آنها در ایجاد وابستگی جهان سوم و سلطه ی امپریالیسم و سرمایه داری جهانی پرداختند، در قسمتی از قطعنامه 1976 جنبش عدم تعهد عنوان می شود: « وضعیت موجود به نفع استعمار، وابستگی و سلطه را تداوم می بخشد، اطلاعات تحت سلطه و انحصار تعداد محدودی از افراد می باشد و قضاوت و تصمیم گیری در مورد اینکه چه مسائلی باید مطرح و چگونه مطرح گردد در دست آنان است و طبعاً انتشار اطلاعات به شکل دلخواه این عده مانع از آن می گردد که کشور های جهان سوم به شکل آزادانه بتوانند به اطلاعات صحیح و دقیق دست پیدا کنند و یا اینکه این کشور ها آزاد نیستند تا از آگاهی لازم برخوردار باشند».
در هنگام تجزیه و تحلیل عوامل مرتبط با امپریالیسم رسانه ای به اولین مسئله ای که برمی خوریم نقش سلطه گرانه ی غول های رسانه ای و خبرگزاری ها و صنایع اطلاع رسانی غلط می باشد، اقتصاد سیاسی نشانه و خبر در محیطی غیر رقابتی و ضد رقابتی امروز است که شکل می گیرد، به عنوان مثال خبرگزاری ASNA ایتالیا و APA آلمان بعد از جنگ جهانی دوم نتوانستند این نقش مهم را بر عهده بگیرند چرا که مغلوب سرمایه داری جهانی بودند و یا TAS شوروی که پس از نفوذِ بوروکراتیکِ پلیسِ مطبوعاتیِ پراودا در دیکتاتوریِ استالین، در مورد واقعیات عینی و ابژه های خبری به دروغ پردازی پرداخته و مانند رسانه های لیبرالیستی از ابزارِ پروپاگاندا که دادن اطلاعات اشتباه برای نتیجه گیری غلط می باشد استفاده می کردند، البته رسانه هایِ بی رقیبِ بورژوازیِ ارتجاعی هنوز تاکتیک پروپاگاندا را زیر اسم پر زرق و برق تبلیغات پنهان کرده و همانند رسانه های استالینیستی در گذشته به انتشار اطلاعات دروغ می پردازند، TAS شوروی نیز در گذشته مانند آنها به ارائه ی اطلاعات دروغ در زمینه های مطلوب حکومتی و حتی تیراژ های مطبوعات در بلوک شرق و شوروی می پرداخت که نهایتاً به دلیل ضد پرولتری بودن ساختار آن با فروپاشی دیوار برلین شکست خورد.
در اواخر دهه ی 1980 حتی کشورهای اروپایی نیز نسبت به سلطه ی فرهنگی و رسانه ای امریکا واکنش نشان دادند و به تسلط فرهنگی امریکا که تا آن زمان بیشتر توسط انگلیسی زبان شدن اجرا شده بود اعتراض کردند، با وجود تلاش زیادی که این ابرقدرت های اروپایی انجام دادند به دلیل ماهیت غیر رقابتی رسانه های بورژوازی باز هم این امریکا بود که در تکنولوژی IT و اینترنت پیشرفت بیشتری کرد و در مقابل فرانسه، آلمان و ایتالیا سعی کردند همگرا شوند که به دلیل نگاه سرمایه دارانه به رسانه خود در مسیر توسعه ی امپریالیسم قرار گرفته و در کنار آن به سهم خواهی از منافع طبقات پایین جوامع پرداختند، رسانه های اروپایی در زمینه ی تکنولوژی، رقابت، مقررات زدایی و خصوصی سازی از امریکایی ها بسیار عقب تر هستند و نمی توانند به انها برسند پس در مقابل انحصار حکومتی امریکا رقابت بخش های خصوصیشان را گسترش دادند اما همچنان در تکنولوژی به امریکا وابسته ماندند و در نهایت نیز به دلیل ماهیت انقباضی قدرت و سرمایه، امریکایی ها به تصویب قوانینی حقوقی در جهت گسترش رسانه های خصوصی خود پرداخته که با وجود مقاومت اروپایی ها بر سر تقسیم منافع اقتصادی رسانه ای و تأسیس و تقویت رسانه های چند ملیتی مانند یورونیوز تا به امروز این قوانین تضمین کننده ی منافع امپریالیسمِ رسانه ای و اقتصادِ سیاسیِ ارزش ها و عناصر خبری بوده است و از طرف دیگر پیشروی یک طرفه ی ارزش های تولید کنندگان اطلاعات بدون توجه به ارزش های تولید کنندگانشان به پیشرفت های در خور توجه امپریالیسم رسانه ای در زمینه ی نظریه های ارتباط بین الملل و کسب هژمونی بیش از پیش رسانه های بورژوازی گردیده است: نظریه امپریالیسم خبری، نظریه انگاره سازی، نظریه بازنمایی رسانه ای (Media Reprizantaion)، نظریه چهارچوب و جریان آزاد اطلاعات از این قبیل هستند.
بعد از جنگ جهانی دوم امریکایی ها برای باز تعریف و باز تولید تئوری توسعه ی امپریالیستی خود نیاز به رویکردی مدرن و غیر علنی داشتند که بر مسخ و فریب توده های جوامع بنا شده باشد، به همین دلیل با تشکیل کانونی از نئولیبرال ها در دانشگاه شیکاگو تئوری «جریان ازاد اطلاعات» را بصورت یک پایگاه آکادمیک و حقوقی در ظاهر و عوام فریبانه در باطن تأسیس کردند، حاکمان امریکایی برای توسعه ی امپریالیستی خود برنامه ای دقیق تعریف کرده و آن را هدفِ Free Flow of Information قرار داده تا از آن طریق به تمایلات و اهداف مورد علاقه ی خود بپردازند، در دانشگاه شیکاگو از 1940 این کانون تحت عنوان «کمیسیون مطالعه آزادی مطبوعات» شکل گرفته بود و با استفاده از تخصیص اعتبارات سنگین دولتی به تئوریزه کردن سیاست های فرا منطقه ای امپریالیسم پرداختند و در 1947 بود که اولین فریبکاری های امپریالیسم رسانه ای با عنوان «گزارش مطبوعات آزاد و مسئول» منتشر شد و با هدف مشخص تحکیم پایه های جدید استعماری در کشورهای جهان سوم به طور مشخص به مفهوم مسئولیت اجتماعی با معیارهای فریبکارانه ی مورد نظر خودشان پرداختند، نهایتاً در 1950 ویلبرشرام و پیرسون چهار نظریه مطبوعات را انتشار دادند و در آن مسولیت اجتماعی را به عنوان مهم ترین و بهترین نظریه مربوط به وسایل ارتباط جمعی مطرح ساختند در صورتی که هدف واقعی این نظریه توجیه مسولیت اجتماعی صرفاً برای جهان سوم بود چرا که بر اساس اولین اصلاحیه قانون اساسی امریکا در 1941 : «وضع هرگونه محدودیتی درمورد مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی از جانب کنگره ی ایالات متحده ممنوع است» و با این تاکتیک دروازبانان خبر در این کشورها بر سر دوراهی اخلاقیات و واقعیات گیر می افتند. در 1945 امریکا یکی از اولویت های اصلی خود را در سازمان ملل به بحث آزادی اطلاعات اختصاص داد و در ژانویه 1946 در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، هیأت نمایندگی فیلیپین که فقط مدت کوتاهی مستعمره ی ایالات متحده بود درخواست پیشنهادی را به مجمع ارائه داد، نهایتاً کنفرانس بین المللی آزادی مطبوعات در فیلیپین مطرح شد و مجمع عمومی قطعنامه 59 را مطرح ساخت و با این قطعنامه جریان آزاد اطلاعات را تصویب کرد که اختلاف بر سر مشی امپریالیستی این قطعنامه تا به امروز در کنفرانس های متعدد آزادی مطبوعات و اطلاعات مطرح و مورد اعتراض قرار گرفته است.
هربرت شیلر- نظریه پرداز شهیر ارتباطات جمعی- اعتقاد دارد با گسترش ارتباطات الکترونیکی رسانه های جمعی به ویژه TVها از طرف مراکز قدرت جهان صنعتی اداره می شوند، مردم در کشورهای کمتر توسعه یافته از آنجایی که مخاطبانِ انحصاریِ امپراطوریهایِ غیر رقابتیِ رسانه ای هستند به این وسیله با نابودی جامعه ی فرهنگیِ خود و میراث های منطقه ای، ملی و بومی خود مواجه خواهند شد، هربرت شیلر با گسترش تکنولوژی مخالف نیست اما در مورد آن به شدت محطاطانه عمل می کند چرا که عمیقاً اعتقاد دارد: «شیوه های استعماری در تکنولوژی خود را نشان می دهند»، امپریالیسم رسانه ای در سیر گسترش و تسلط خود در جهان از اطلاعات سرشار شده است اما بهره ی کمی از دانش و آگاهی برده است. نئولیبرالیسم هیچ دست آوردی در دیپلماسی بین المللی نداشته و عملاً لیبرالیسم اقتصادی به استعمار هرچه بیشتر طبقات پایین جوامع منجر شده است، سیاست های جهانی و منطقه ای امپریالیسم در عمل تفاوتی نکرده است و تنها در بخش تئوری به بازسازی قوی مشی توسعه طلبانه و تجاوزکارانه ی امپریالیستیِ خود پرداخته است، سیاست ناب جنگی ((Gun Boat Diplomacy که در حال حاظر در موزه های استعمار کهنه و خالص نگهداری می شود اذعان می داشت: «ابزارهای مادی را باید از خارج تأمین کرد و سرمایه های مورد نیاز را باید با وعده های فریبنده، با ایجاد شرایط تطمیع کننده و همراه با ادامه ی درخواست های چاپلوسانه از خزائن مخالفان دریافت کرد»، امپریالیسم اکنون دوباره سر از قبر بلند کرده و به کمک نئولیبرالیسم غربی به بازتعریف دقیق سیاست فوق با ابزارهای مدرن ارتباطی پرداخته است.
هربرت شیلر در کتاب «گردانندگان افکار» و در فصل بسیار مهم «دستکاری فکری و هوشیاری بسته بندی شده» پنج اسطوره ی مدرن را مطرح می کند:
اسطوره ی آزادی فردی
اسطوره ی بی طرفی
اسطوره ی تغییر ناپذیری طبیعت انسانی
اسطوره ی فقدان تعارض اجتماعی
اسطوره ی تعدد وسایل ارتباط جمعی
سپس در عین ناباوری مخاطب علم ارتباطات جمعی به تحلیل و سپس رد اسطوره های بالا و اثبات عدم واقعیت آنها می پردازد، آزادی فردی توسط لیبرالیسم با گسترش مالکیت خصوصی و فعالیتهای اقتصادی توجیه می شود در صورتی که به نظر شرام: «مفهوم غربی آزادیهای غربی با کارکرد دوگانه ی آن در جهت حفظ حقوق مستقل فرد و حراست از مالکیت خصوصی در عمل فقط منافع صاحبان سرمایه بزرگ را تأمین می کند»، این رویکرد در اقتصاد رسانه ای امریکا نیز عملاً به غیر رقابتی شدن آن منجر شده است تا آنجا که «مک چسنی» از منتقدین اقتصاد رسانه ای امریکا عنوان می کند: بازار وسایل ارتباط جمعی کاملاً غیر رقابتی است، 150 عدد از بزرگترین شرکت های تولید کننده ی رسانه ای امریکایی هستند و به هیچ وجه بازار رقابت وجود ندارد، در مفاهیم اقتصاد کلاسیک باید بازاری وجود داشته باشد و عضو جدید وارد شود اما در امریکا هیچ کس نمی تواند وارد این بازار شود و مفهوم اقتصاد کلاسیک کاملاً نقض می شود. اسطوره ی بی طرفی نیز در دنیای امروز وجود ندارد، اطلاع رسانی شفاف، اخلاق حرفه ای، امانت خبری در نظام رسانه ای امروز جایی ندارد و خبر با جهت گیری خاص خود است که تشخص می یابد! امپراطوریهای خبری تصاویر را بصورت واقعی نشان می دهند اما اصل تصاویر را نشان نمی دهند و صرفاً به فریب کاری برای جلب اعتماد مخاطب در جهت انتقال کارکردهای مورد نظر می پردازند، چیزی به اسم بی طرفی یا امکان عینی گرایی در نظام رسانه ای امروز وجود ندارد، امریکا از یک طرف برای سرپوش گذاشتن، فریب دهی و دستکاری افکار عمومی بر اصل بی طرفی روزنامه نگاران تأکید می کند و اتفاق ها را در ظاهر رویدادهای عینی نشان می دهد و از طرف دیگر صراحتاً عینیت خبری را بصورت نسبی تعریف کرده که اعمال نظرهای گوناگون براحتی آن را تحت تأثیر قرار می دهد، عینیت نسبی! قانون بلامنازع رسانه های بورژوازی است که صریحاً در محافل آکادمیکشان تدریس می شود و تا آنجا بر آن تأکید دارند که اساساً منکر وجود عینیت مطلق(Absolute Objectivity) می شوند و امکان عینی گرایی را به دلیل تعارضات اجتماعی و منافع طبقاتی اساساً رد می کنند. اسطوره ی تغییرناپذیری طبیعت انسانی منجر به بروز شدیدترین انتقادها بر نظریه حاکم بر امریکا می شود، تجاوزگری در رفتار انسانی و ارزش گذاری رسانه ها در زمینه ی رویدادهای خشونت آمیز، برخورد های در ظاهر انتقادی این رسانه ها را به خشونت انسانی افشا می کند چرا که عملاً در رواج آن تلاش زیادی کرده و نقش مهمی را در شکل گیری تجاوز و خشونتِ طبیعت انسانی به عهده می گیرند چرا که شرایط اقتصادی تعارض آمیز نظام سرمایه را حاکم کرده اند. اسطوره ی فقدان تعارض اجتماعی نیز به همین دلایل وجود ندارد و اکثریت رسانه های ارتباط جمعی غرب در ارائه ی رویدادهای داخلی تضادهای اجتماعی را نفی می کنند و حتی در پوشش اخبار بین المللی نیز واقعیت های سلطه و بدرفتاری را بین کشورهای سرمایه داری و ممالک کمتر توسعه یافته را سانسور می کنند، کنترل کنندگان هوشیاری اجتماعی تلاش می کنند با نظارت دقیق در تهیه اخبار و گزارشات از وجود اختلاف گریزان شوند و به برخورد های اجتماعی جنبه فردی بدهند. درمورد اسطوره ی تعدد وسایل ارتباط جمعی حقیقت فاش تر از تبلیغات پوچ آنهاست، تصویر ذهنی موجود در جامعه امریکا درباره ی انتخاب شخصی بر اعتقاد اکثریت مردم آن کشور در مورد تعدد و تنوع وسایل ارتباط جمعی تأثیر مخربی گذاشته است به این شکل که «انتخاب» و «تنوع» به دو مفهوم جداگانه تبدیل شده که عملاً تفکیک ناپذیرند و مخاطبان در مقابل تنوع بسته بندی شده قدرت انتخاب خود را کاملاً از دست داده اند.
بعد از گسترش اینترنت با فراگیر شدن جهانی سازی سایبر مفاهیم روابط بین الملل و ارتباطات سیاسی شدیداً تغییر کرده است، اکنون اجتماعات شبکه ای جهانی ظهور کرده اند و عینیت مرز و دیوار به شبکه تبدیل شده است، اجتماعات شبکه ای به عنوان ائتلاف های نیرومند بین کشورها از موقعیت بیشتری برای بسیج افکار عمومی و وارد کردن فشار قانونی جهانی بر حکومت ها برخوردارند و تشکیل نهادهای بین المللی که در یک اندیشه یا نظریه اشتراک دارند و اهداف خاصی را دنبال می کنند، به اجتماعات شبکه ای توانایی تهدید دولت ها و وادار ساختن آنها به مشارکت را می دهد. در گذشته سه نظریه اصلی کلاسیک در مورد امپریالیسم مطرح بود :
نظریه ی امپریالیسم نظام مند
نظریه ی امپریالیسم پیرامون – مرکز
نظریه ی امپریالیسم مرکز پیرامون
و البته بعدها در 1996 هانتینگتون اصطلاح «امپریالیسم با گفتمان هژمونیک» را مطرح ساخت، در این نظریات بیشتر به سلطه ی نظامی، سیاسی و اقتصادیِ امپریالیسم پرداخته شده است اما امروز سرمایه داری جهانی این انواع مشی های امپریالیستی را از طریق فضای مجازی سایبر اجرا کرده و از طریق شبکه اجتماعات را هدف قرار داده است، کشورهای مرکز از طریق رسانه های نوین و بهره گیری از انحصارِ اطلاعاتی، به انتشارِ نظامِ نشانه هایِ قراردادیِ مسلطِ محتوایی پرداخته و از طریق تأثیرگذاری بر چگونگی نگرش کشورهای دیگر درباره ی رویدادهای سیاسی در پی کنترل جهان برمی آیند. نهایتاً در باره ی امپریالیسم سایبر نظریات متفاوتی مطرح شده و فرض های متفاوتی درنظر گرفته شده است و در اکثر این فرض های مطلوبِ نظامِ سلطه، نظریه ی نئولیبرالیستیِ مجازی با چالش های جدی مواجه شده است، به عنوان مثال:
فرض 1- اتحاد میان فن آوری های ارتباطات و شرکت های فراملیتی به مفهوم گسترش صرف مجتمع های نظامی – صنعتی در کشور های مرکز است.
فرض 2- مخاطب پیام های امپریالیسمِ سایبر را منفعلانه می پذیرد.
در ابتدا باید ذکر کرد این ادعا که مخاطبان به شیوه ای منفعل انگاره های فرهنگی((Cultural Images را می پذیرند بارها در پژوهش های مختلف رد شده است، در تفسیر این انگاره های گوناگون عوامل دیگری هم دخالت دارند مانند نخبگان جامعه و مخاطبان برای تفسیر انگاره های انتقال یافته به شبکه های اجتماعی متکی هستند و بسته به گروه مرجعشان به نتایج کاملا متفاوتی می رسند، اکنون مفهوم «ایدئولوژی مسلط رسانه ای» با چالش های جدی مواجه شده است چرا که درحقیقت مخاطبان برای دریافت یک پیام به شبکه ای از روابط اجتماعی متکی هستند. نهایتاً در 1997 با ارائه ی «نظریه مقاومت» توسط روچ، سلطه ی رسانه ای با چالش بسیار بنیادی تری از درون مواجه شد چراکه بر اساس این نظریه ی معتبر مفهوم مخاطب منفعل که پیام های معینی را جذب می کند جای خود را به مخاطب فعال با نظریه «مقاومت» داده است و در آن مخاطبان به گونه ای آگاهانه معنایی را بر پیام ها بار می کنند که مورد نظر ارسال کنندگان پیام نیست و یافته های گذشته، مسائل ملی، اعتقادات فرد و ... بر تحلیل پیامی که از فضای سایبر انتقال داده شده است تأثیر مشخص می گذارد.
جهانی شدن شبکه و شبکه ی جهان گستر سبب شده تا بسیاری از منتقدین پیدایش یک طبقه ی امپریالیستی جدید را تحلیل کنند که به فراتر از مرز های ملی دست رسی دارند و این رویکرد تمرکزگرایانه به تشکیل شبکه ای نئولیبرالیستی از نخبگان خواهد انجامید تا این طبقه ی نخبگان ساختار امپریالیسم جدید را تشکیل دهند، این طبقه یک امپریالیسم کشوری نخواهد بود بلکه گروه جدیدی است که از لحاظ بین المللی ساختاری می اندیشد و شبکه به مفهوم ابزار آنها می باشد، در حقیقت آنان یک قبیله خواهند بود، قبیله ای مجازی از نخبگان جدید. به هر حال چگونگی افزایش سلطه و تقویت امپریالیسم از طریق ایجاد رسانه های جدید و جامعه ی شبکه ای کاملاً واضح است، رسانه های امپریالیستی نیز به هیچ وجه آزاد یا مستقل نیستند بلکه بیشتر تحت کنترل مدیران ذهن و فکر قرار دارند و دیدگاه و خط مشی آنها چنگ انداختن بر بازارهای افکار عمومی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین می باشد.
متأسفانه مفهوم امپریالیسمِ عریان و خالص تا حدود 1990 در دنیا رواج داشته است و در همین دهه نهایتاً زمینه ی روشنفکری و مسلکی خود را از دست داد و حمایت همه جانبه ی لیبرالیسمِ غربی از آن پایان یافت، در عوض ساختار های نئولیبرالیستیِ فرا مدرن، چگونگی استعمارِجدید بر ستمکشان را تضمین کرد، دیگر مطلق گراییِ ایدئولوژیکِ امپریالیسم نمی توانست توجه چندانی جلب کند و نتوانست خود را با تحولاتِ سریع و همه جانبه ی ارتباطات بین الملل انطباق دهد، مفهومِ امپریالیسمِ کلاسیک خیلی یکسویه و جانبدارانه بود و هرکسی در برخورد اول به کنه آن پی می برد، بالاخره توسط سرمایه داریِ لیبرالیست مفهوم گسترده تر و فریبکارانه تری به عنوان چهارچوب محوری جریان های بین المللی و تحت عنوان «جهانی شدن» جایگزین «امپریالیسم» شد و در مرحله ی دوم این تجاوز آشکار به حقوق بشریت، چهارچوب نظری نهایی آن مطرح شد: «جهانی سازی محلی» ترکیبی از نیروهای جهانی با عناصر محلی پیچیدگی روابط جهانی را در عصر ارتباطات به خوبی شرح می دهد، جهانی شدن ادامه ی منطقی امپریالیسم است و تجاوزات محلی سرمایه داری همان کارکرد جهانی مطلوب او را به همراه دارد، از طرف دیگر اصطلاح «جهانی شدن محلی» مشروعیتِ ظاهری و پتانسیلِ فریبکاریِ پوپولیستیِ بیشتری نسبت به «امپریالیسم» دارد و مانند آن یک نیروی غربی یکنواخت ساز و یکپارچه ساز نیست که فرهنگ محلی را به پذیرش اجباری هنجارها و ارزشها وادارد یا ترتیبات فرهنگ محلی را به طور کلی برهم زند، «جهانی شدنِ محلی» شرایط تعدیلِ «جهانی شدن» را هم تغییر می دهد.
پژوهش های معتبرِ زیادی به تأثیر دوگانه ی گسترشِ فن آوری اطلاعات پرداخته اند و این گسترش را بیشتر در راستای «دورگه سازیِ فرهنگی» یافته اند تا «فرهنگِ جهانی» اما از طرف دیگر به تمرکز زدایی از جامعه ی جهانی و گروه بندیهای سیاسی نیز کمک بسیار زیادی می کند، پژوهش های مختلف در سراسر دنیا در زمینه ی پذیرش فرهنگ عامه پسند و رسانه های همگانی عمومی این ماهیت دوگانه را تأیید می کنند. پایان جنگ سرد پراکندگی بی سابقه ای را در عرصه ی سیاست بین الملل ایجاد کرده بود و به جای جهانی مرکب از دولت ملت ها که تحت نفوذ یک ابرقدرت دوقطبی جهانی شکل گرفته است شاهد زوال حاکمیت دولت های ملی و قدرت گرفتن بی سابقه ی بازیگران فراملی – نیمه ملی هستیم که نسبت به گذشته از نفوذ و تأثیر گذاری بسیار بیشتری برخوردار هستند، سرمایه داری جهانی و نئولیبرالیسم غربی به جای «جهانی شدن» بیشتر به گسترش «جهانی شدن گرایی» پرداخته اند، و پرچم ایدئولوژی جهانی محلی شدن را با همان اهداف امپریالیستی گذشته در دنیا بر افراشته اند و بجای گسترش توسعه ی اقتصادی در عمل به گسترش صرف نهادهای دورگه ساز فرهنگی و سازمان های غیر حکومتی مرتبط با امور اجتماعی، محیط زیست، سازمان های بین المللی مانند صلیب سرخ، صندوق بین المللی پول و ... پرداخته اند که واضح است گسترش صرف این نوع سازمان ها بدون توسعه ی اقتصادی و بهبود کیفیت زندگی در جهان سوم دقیقاً به همان «دورگه سازی فرهنگی نیمه ملی - فراملی» منجر می شود.
درباره ی مشروعیت (هابرماس) و بحران مشروعیت(گرامشی) مسائلی را طرح ریزی کردند اما این نظرات را نمی توان درباره ی مشروعیت فضای سایبر استفاده کرد چرا که بحران های سیاسی را در سه دوره ی زمانی مطرح کرده اند که شامل : فاصله ی دو جنگ جهانی، اوایل دهه 1970 تا اواسط دهه 1980 و پس از فروپاشی نظام کمونیستی در 1991 و از آنجایی که مناسبات ، ترتیبات و ترکیبات روابط بین الملل در ابتدای قرن 21 دچار تحولات بنیادی و ماهوی شد و اکنون بحث بحران مشروعیت در دنیای مجازی و سایبر کاملاً فرق می کند و برای برسی آن در ابتدا باید به ویژگی های مشروعیت خاصی که فضای سایبر ایجاد کرده است پرداخت:
کاربران اینترنت رودررو در شبکه ای با دنیای واقعی گفتگو نمی کنند، احتمالاً حتی نمی دانند طرف آنها کیست و با او دیدار نمی کنند، این اجتماعی ذهنی است و نمی تواند با مفهوم «سازمان جامعه شناختی» سنجیده شود. ما در فضای سایبر با شبکه نامتمرکز اجتماعات روبرو هستیم از طرف دیگر بسیاری از موارد اجتماعات فضای سایبر به ابزاری برای تضعیف حکومت ها در دنیای واقعی تبدیل شده اند، با نگاهی دیگر متوجه می شویم که در اجتماعات سایبر مشارکت معنا دارتری وجود دارد. گسترش فناوری اطلاعات در راستای این دقیقه از جریان آزاد اطلاعات در ظاهر اینچنین نشان می دهد که اطلاعات ( و نه دانش) را به شیوه ای تساوی طلبانه نشر و پخش می کنند و طرف های ذینفع را به هم پیوند می زند در صورتی که در واقع چنین نیست و حداقل شباهتی که در این فضای نابرابر ایجاد شده است هیچ دلیلی ندارد جز تلاش بسیار و ناتوانی حکومت های سرمایه داری در کنترل این حیطه از فعالیت هایی که به طور مرتب در حال افزایش بودند.
هنگامی که رژیم های غیر دموکراتیک کاملاً در معرض تأثیرات اینترنت قرار بگیرند، به وضوح در مقابل مشکلات مشروعیت که از فرایندهای بالا-پایین و پایین-بالا ناشی می شوند آسيب پذیری فزاینده ای پیدا می کنند و مشکل ساز می شوند، در اصل ماهیت و عملکرد اجتماعات سایبرنتیک که قدرت پردازش و انتقال سریع اطلاعات را دارند آشکارا با شیوه ی عمل و معیارهای حکومت دیکتاتوری در تضاد قرار دارند و دسترسی بدون کنترل شهروندان به دانش و اطلاعات این حکومت ها را از یکی از اصلی ترین منابع اقتدارشان محکوم می سازد از طرف دیگر اجبار به انطباق دائمی با گسترش دانش و آگاهی و اطلاعات با ایدئولوژی آنها همخوانی ندارد و آنها را در معرض فشار های شدیدی قرار می دهد و نهایتاً عدم یکسانی و یک شکلی گسترش دانش و آگاهی در جامعه ضعف این حکومت های ارتجاعی را تشدید می کند. حکومت های غیر دموکراتیک نیز ممکن است برای پذیرش رژیم خود دست به اصلاحاتی ملایم بزنند که رهبری آن را خود بر عهده داشته باشند اما منتقدین و نظریه پردازانِ عصر ارتباطات جدید نسبت به این اصلاحات به شدت بدبین هستند.
ساختار این لحظه ی فضای سایبر به شدت استعمارگر است، موانع بسیاری برای کشورهای کمتر توسعه یافته برای استفتده از فضای سایبر وجود دارد که مهم ترین آنها عدم توانایی مالی و عدم وجود زیرساخت های الکترونیک است و دقیقاً در این شرایط است که کشورهای ثروتمند نیمکره ی شمالی در عمل کردن به عنوان وام دهنده برای تهیه ابزار و زیر ساختهای توسعه ی الکترونیک اشتیاق زیادی نشان می دهند و سلاطین نامرئی وجود دارند که به یاری حکمرانان و فرمانروایان مستعمرات سایبر می آیند (مانند صندوق بین المللی پول و بانک جهانی) و قدرت اعمال نظر کردن و ریاست کردن بر حکومت های ملی را پیدا می کنند همانطور که در طرح ریزی نظریات جهانی سازی محلی هدف قرار داده بودند.
برای درک بیشتر نقش تسلط خواهانه ی فضای سایبر باید به توضیح و تشریح فرضیه های پایه ای «دموکراسی الکترونیک» پرداخت:
مدل دموکراسی دیوانسالار الکترونیک: به ارائه ی خدمات حکومت اشاره می کند و در کشورهایی که از زیرساخت های کاملاً توسعه یافته ی ارتباطات راه دور برخورداند مانند اکثر کشور های اروپایی بصورت یک عمل همیشگی و با ماهیت کاملاً میکانیکی انجام می شود.
مدل دموکراسی مدیریت اطلاعات: به ارتباط موثر و گاهی مستقیم بین شهروندان منفرد با حکومت، نامزدها با تصمیم گیرندگان می پردازد و کارگزاران حکومتی و سیاست مداران سعی در پاسخگویی و فریب فرد به فرد دارند.
مدل دموکراسی توده گیر یا پوپولیستی: شهروندان را قادر می سازد تا نظرات خود را ثبت کنند و این روش به عنوان پوپولیستی ترین راهکار گسترش فضای سایبر مطرح است و در مورد این مدل خاص مهم ترین نکته ی مورد توجه این است که سردمدار این مدل در دنیا در ابتدا فرانسه ی جمهوریخواه سارکوزی است و مهم تر که بعد از او هوگوچاوز در ونزوئلا در مقام بعدی رواج دادن این مدل قرار گرفته است و این دقیقاً همان سازش با بورژوازی ملی است که در شرایط پست مدرن جهان امروز بصورت سازش با بورژوازی ملی-جهانی درآمده است.
مدل یا الگوی جامعه ی مدنی الکترونیک: اصلی ترین مدل در راستای درک یک دموکراسی غربی به اصطلاح مردمی و چگونگی از بین رفتن فاصله های واقعی در فضای سایبر است، این الگو نشان می دهد چگونه فضای سایبر پیوندهای غیر واقعی میان شهروندان را تقویت می کند و چگونه یک فضای غیر واقعیِ سایبرِ در ظاهر مستقل و نیرومند را برای مباحثه ی عمومی ایجاد می کند.
از دیدگاهی دیگر نقش اینترنت را در مسائل اقتصادی جهان نمی توان نادیده گرفتارتباط از طریق اینترنت روشی سریع برای دسترسی به اطلاعات الکترونیک در حال حاضر است و این دست رسی می تواند استعلام بیشتر، جستجوی اخبار اقتصادی روزمره و اتصال میان دو یا چند شرکت را فراهم کرده و به نحو شگفت آوری معاملات بازرگانی را تسهیل و ساده کند، ویژگی دیگر این فضای مجازی اقتصادی، تحول مستقیم فرآورده ها و خدماتی است که قابلیت دسته بندی به شکل دیجیتالی را دارند، اطلاعات مشاوره، متن، صدا، موسیقی، تصویر و ویدئو در این فناوری ارتباطی بسیاری از موانع فعالیت ها و کاتالیزورهای اقتصادی که به مکانی خاص وابسته اند را از سر راه بر می دارند و نتیجتاً دسترسی رقبای بین المللی به بازارهای محلی افزایش می یابد اما در کل فضای سایبر اطلاعات را می دهد و بر پیام ها و محتواهای خاص خود تأکید می کند در نتیجه ثروتمندان عرصه ی تکنولوژی پیروزتر هستند و کشورهای فقیر نیم کره ی جنوبی به دلیل فقر تکنولوژیکی و اقتصادیِ خود عقب می مانند.
در پایان لازم به تأکید است که شهروند دیجیتال به عنوان پیشاهنگ قرن بیست و یکم در تحقیق پیمایش 1998 امریکا تعریف می شود: «شخصی است خوش بین و خودرأی که از بیشترین اتصال الکترونیکی برخوردار است و خود را به شدت به تغییر متعهد می داند»، پیمایش شهروند دیجیتال تنها به افرادی که توانسته اند به فضای سایبر متصل شوند نگریسته است و نتایج پیمایشی هیچ تلاشی در جهت تجزیه و تحلیل مشکلات دسترسی که از فقدان امتیاز اقتصادی ناشی می شود به عمل نیاورده است، واژه ی «شهروند دیجیتال» در امپریالیسم سایبر همانند واژه ی «شهروند مطلع» در امپریالیسم سنتی است، البته نگاه های خوشبینانه ای هم وجود دارد مثلاً اینکه در هزاره ی بعدی تکنولوژی وضعیت زندگی را در افریقا کاملاً تغییر می دهد و مجازی شدن خود حکومت-ملت ها را شاهد خواهیم بود و البته در این بحران های مدرن، جنبش های اجتماعی متفاوت می شوند، حتی به عنوان مثال لوموند دیپلماتیک که در این سال ها نماینده ی جنبش ضد نئولیبرالیستی و ضد امپریالیستی در رسمیت اروپاست خود محصول مناسبات مدرنِ سایبرنتیک در جهان امروز است.
ضرورت افشای روشِ استالینیستی و ردِ تئوریِ بقا
امیرمحسن محمدی
انسانِ امروز در یک جهان کاملاً طبقاتی زندگی می کند و مردم در سراسر کره ی زمین کاملاً به دو طبقه ی فرا دست و فرو دست تقسیم شده اند، تنها تفاوتی که در این تقسیم بندی طبقاتی بین جهان سوم و جوامع توسعه یافته احساس می شود فریب دادن طبقات پایین و مولد جامعه است، از این طریق که سرمایه داری طی یک فرایند نسبتاً پیچیده به تولید فرهنگ مصرفی یا دستوریِ خاص، برای ایجاد طبقه ی متوسط در آن جوامع می پردازد.
واقعیات روزمره ی این طبقه ی خرده بورژوا نمود جنایت اکنون و استثمار مدرن و فراملیتیِ سرمایه داری و بورژوازی است، به عبارت دیگر در بررسی جایگاه واقعیِ طبقات اجتماعی، این طبقه ی خرده بورژوا و متوسط در جوامع توسعه یافته و سرمایه داری دقیقاً در جایگاه طبقه ی پایین و مولد در جوامع جهان سوم قرار می گیرد و چه از لحاظ نسبت جمعیتی و چه نقش تولید کار کاملاً با هم مشابه می باشند، از طرف دیگر حجمِ کمِ طبقه ی خرده بورژوا در جهان سوم از همان نسبت جمعیتی اغشار آسیب پذیر و زیر خط فقر در جوامع پیشرفته پیروی می کند.
پس واضح است که در جوامع توسعه یافته و نیافته، یک طبقه که بزرگ ترین نسبت جمعیتی را دارد و اصلی ترین نقش را در تولید و کار هم دارد هنوز مورد استثمار یک طبقه ی بسیار کم جمعیتِ سرمایه دار قرار می گیرد و این مرزبندی طبقاتی در سراسر مرزهای سیاسی دنیای امروز کاملاً اتفاق افتاده است، تشکیل این طبقه خرده سرمایه دار نه تنها هیچ ارتباطی به توزیع عادلانه ی ثروت ندارد بلکه مستقیماً در جهت افزایش مصرف بازار داخلی، گسترش فرهنگ مصرفی، تسلط غیر مستقیم بر نیروی کار و طبقه ی مولد هم قرار گرفته است.
کنترل نیروی نامحدود و خودبخودی توده های مولد در غرب به اشکال مختلفی انجام می شود اما مهم ترین فریبی که حاکمانِ سرمایه داریِ غربی به مردم روا می کنند شاید ایجاد نهاد های دولتی، سازمانی و ناتوانِ حقوق بشری است و توده های مولد در این رژیم ها در حداکثر توان خود برای مقاومت علیه طبقه ی حاکم اقدام به برگزاری تجمعات محدود و آرام و ناتوان در اعتراض به نقض حقوق بشر در کشورهایی غیر از کشور خودشان و یا حمایت از محیط زیست می کنند که این تلاش های انقلابی! نشان دهنده ی اوج ذلت طبقه ی مولد و پایین جامعه در دفاع از خود می باشد.
به راستی «بورژوازی» ایدئولوژی کنونی اکثریت حاکمان جهان است و در جامعه ی سرمایه داری امروز، سرمایه داری کاملاً به طبقه ی حاکم بر جامعه تبدیل شده است، انسان نیز در در جامعه ی سرمایه داریِ غیرِسوسیالیستیِ امروز به این ایدئولوژی سرمایه داری کاملاً آلوده شده است و وجود این طبقه ی حاکم اساس تفاوت بنیادین مارکسیست های واقعی و تروتستکیست ها با مارکسیست های استالینیست و مائوییست ها می باشد.
برای روشن شدن این عملکرد سرکوب گرانه ی حکومت های سرمایه داری باید جنایات مشابهی که به همین شیوه در بسیاری از حکومت های به اصطلاح چپ اتفاق افتاده را بیان کرد، هژمونی چپ در دنیا بسیار فراگیر بوده و هست اما در بسیاری از این کشور ها که اغلب استالینیست و مائوییست بودند در ابتدا انقلاب سوسیالیستی شکل گرفته است اما به روال همیشه اپورتونیسم بخشی از طبقه ی پیشرو را فرا می گیرد و این اقلیت پروسه ی افزایش قدرت و تسلط یافتن بر منابع و ابزار تولید را تا زمانی ادامه می دهند که بی شک می توان آن دوره ها را بلا استثنا مرحله ی دوم انقلاب تمام آنها دانست، در این مرحله حاکمان جدید با سرمایه داری به مصالحه می نشینند و از بورژوازی ملی، سرکوب ضد انقلاب و تکمیل انقلاب سخن می گویند و به این بهانه ها به جنایت سرکوب و سانسور مخالفان می پردازند، آنان برای تسلط بر نیروی نامحدود و خودبخودیِ انقلاب پرولتری و توقف مسیر آزادیخواهانه ی انقلاب، اقدام به اجرای بوروکراسی و دیوانسالاریِ سنگین دولتی کرده و به همان شیوه ای که سرمایه داری در سندیکاها و شوراها نفوذ و آن ها را فلج کرد، اراده ی آزاد و انسانیِ پرولتاریا را در بوروکراسیِ پروپاگاندای آرمان هایشان محو میکنند، آنها دقیقاً به همان انگیزه و دلیلی که سرمایه داری طبقه ی خرده بورژوازی را ایجاد می کند، اقدام به همسان سازی افراد مختلف طبقات اجتماعی کرده اند و این اقدامِ غیر انسانی که با خشونت و جنایات شدیدی همراه بوده و هست به همراه انقباض و بزرگ شدن عامدانه ی دستگاههای دولتی در تمام بخشهای جامعه نهایتاً به ایجاد یک طبقه ی متفاوت در جامعه منجر می شده که من آن را طبقه ی «خرده حاکم» نام می گذارم، به شهادت تاریخ این نتیجه ی منطقی تزریق بوروکراسی استالینیستی و مائوییستی در جامعه است، تعریف دولتی از مفهوم «شهروندی» جامعه را ناچار به تشکیل طبقه ای جدید که با این مفهومِ جدید انطباق داشته باشد می کرده و می کند، نمونه های بسیاری از تعدی دولت مرکزی در این کشور های به اصطلاح چپ به اقوام محلی و حتی بدوی در آسیای شمالی، مرکزی، شرق دور، شرق میانه و حتی آمریکای لاتین گزارش شده و استناد این فیلم ها و تصاویر و متون آنچنان زیاد است که به هیچ قیمتی نمی توان استثمار دردناک پایین ترین طبقات و آسیب پذیرترین طبقات جامعه را توسط دولت مرکزی این رژیم های به اصطلاح چپ انکار کرد، شاید بتوان گفت یک دهک پایین جامعه در بسیاری از حکومت های چپ و راست دنیای امروز به شدت مورد ستم، استثمار، تعدی و سرکوب قرار گرفته اند و حاکمانِ بین المللیِ سرمایه داری برای پوشاندن شکاف طبقاتی جامعه اقدام به تعریف و ایجاد یک طبقه ی شبه متوسط کرده اند و همین اقدام فریبکارانه و پوپولیستی نیز از اصلی ترین دلایل تشدید فشار بر پایین ترین طبقات این جوامع است.
در گذشته جامعه ی سنتی در سراسر جهان نقش مشخصی به مذهب در اداره ی جامعه می داد، حاکم و شاه از نور ایزدی برخوردار و خود را نماد خدا بر روی زمین می نمایاند و حکومت و مذهب در تعامل نا گسستنی بودند، اما با افزایش آگاهی های طبقاتی نهایتاً جامعه به انقلاب دست پیدا می کرد اما همانند بیشتر کشور های غربی، معمولاً اپورتونیست های غشر پیشرو و حتی اپورتونیست هایی که بعد از این قبیل انقلابات ظهور کرده بودند با بورژوازی ملی و بورژوازی کمپراتر و وابسته به امپریالیسم مصالحه کرده و هم پیمان می شوند تا اصلی ترین نیروهای غیر خودیِ انقلاب را نابود و سرکوب کنند، اینچنین از یک انقلاب به استبداد دیگر قدم می گذاشتند و این همان انقلاب دو مرحله ای آنهاست که به جای تئوری «انقلاب مداوم» به کار گرفته ومی گیرند.
در این جوامعی که مرحله ی دوم انقلاب را پشت سر گذاشته بودند، سرمایه به جایگاه سنتی خود در ساختار قدرت بازگشته بود و باز تاریخ شهادت می دهد ایدئولوژی در اداره ی جوامع به مثابه چماقِ سرکوب کاربرد و استفاده ی بسیار بیشتری داشته است و این چماقِ سرکوب قبل از آن زمان توسط مذهب و پادشاهی جاری می شد، به همین دلیل جایگاه سنتی مذهب که در ساختار قدرت خالی مانده بود، ایدئولوژی مذهبی استالینیسم و مائوییسم را تولید و به بازتعریف نقش جدیدِ خود می پردازد و مسلماً از آنجایی که ایدئولوگ این سیستم ها سرمایه داری ملی و سپس محلی است، در هر منطقه مذهب مارکسیسم با توجه به شرایط منطقه ای سرمایه تعریف و تاویل شد، همانطور که پس از انتشار مذهب اسلام شاهد قرائت های مختلف در هر منطقه و تاویل و تعریف خاص آن نواحی از مذهبشان بودیم، این اشتراک مساعی بین بنیادگرایی اسلامی و دگماتیسمِ مارکسیستی در زاویه دید آنها و رفتار پرستش گرانه نسبت به ایدئولوژی می باشد، به عنوان مثال جورج پوليستر(استالينيست شهیر)، مارکسيزم را بصورت علنی تا حد يک ايدئولوژی پايين می آورد و اعلام می کند که: «مارکسيزم ايدئولوژی طبقه ی کارگر است» و ناخودآگاه آن را به غالب مذهب در می آورد، همين دیدگاه های مرتجعانه و کهنه منجر به چیزی شبیه بت پرستی تبدیل شده و نوعی از دينِ «مارکسيسم» اشاعه پیدا می کند، حکومت های بروکراتیک و ایدئولوژیک چپ شکل می گیرند و متاسفانه سرکوب و سانسور و جنایت می کنند در حالی که مارکس در ايدئولوژی آلمانی بيان می کند مارکسيزم علم است نه ايدئولوژی و تأکيد می کند که ايدئولوژی چيز کاذبی است و به دلیل همین نگاه مرتجعانه و پرستش گرایانه و ضد ماتریالیستی است که اگر کسی خيانت های «استالين کبير» و يا ايرادهای «مائوی عظیم» را بيان کند از ديد اينان گناهی نابخشودنی و خيانتی بزرگ به مارکسيزم است و ارتداد تلقی خواهد شد!.
کارنامه ی استالینیست ها سراسر جنایت و خیانت است، به عنوان مثال: اعدامِ نیک بین و تمام سران حزب کمونيست ايران، اکثرِ رهبران حزب کمونيست لهستان و تمام اعضای کادر قديمی بلشويک که بيش از 360 نفر بودند، اینان بدون استثناء توسط استالين به عناوين مختلف اعدام و يا ترور و سر به نيست شدند حتی لئون تروتسکی بنيان گذار ارتش سرخ را با تبر به قتل می رسانند و تمام فاميل و خانواده اش را سر به نیست می کنند و بيش از يک ميليون کمونيست و کسانی که به استالین اعتراض می کردند با برچسب جاسوسان آمريکا و تروتسکيست اعدام شدند و يا به دست «کا گ ب» ترور شدند، در جامعه ی سوسياليستی نبايد پليس مخفی و سازمان هایی از نوعb.i.s و k.g.b وs.p.t و c.i.a داشته باشيم اما استالين يکی از مخوف ترين پليس مخفی های جهان را سازمان دهی کرده است تا با سرکوب و جنایت، خلا وجود بلشویسم انقلابی و مداوم را موقتاً پر کند، او اما غافل بود که گسترش بوروکراسیِ ایدئولوژیکِ حکومتی و انقباض و رشد دستگاه های دولتی ظرفیت مشخصی دارد و این مُسکنِ آرام کننده ی توده های آگاه و انقلابی نیست، نهایتاً با پر شدن ظرفیت جامعه بنای ارتجاع و تحجر از هم فرو می پاشد .
لئون تروتستکی (که بنیان گذار ارتش سرخ بود) بحران در جنبش های چپ را بحران رهبری می داند و می گوید انقلابات پرولتری شکل می گیرند اما اين بورژوازی يا امپرياليزم نبود که آن ها را به شکست کشاند، اين رهبریهای استالينيستی و مائوئيستی بودند و هستند که آن ها را به شکست می کشانند.
بسیاری ازاستالینیست ها تا امروز هنوز با تحول و تکامل مشکل دارند و به عنوان مثال تحولات فکری انقلابی تروتستکی را نقطه ی ضعف او تلقی می کنند غافل از اینکه با این واکنش هایشان ثابت می کنند که به اولين و اساسی ترین شرط مارکسيزم که ماترياليسم ديالکتيک و تکامل می باشد هیچ اعتقادی ندارند و حتی آن را مغاير با نظرات استالينيستیِ مذهبی خود می دانند، این دقیقاً به این معناست که يک مارکسيست نبايد افکار خودش را تکامل دهد و بايد در يک حزب و يا سازمان بماند، نظرات خود را تکامل ندهد و به هیچ چیزِ دیگری جز آنچه به او ماموریت داده شده نیندیشد! دقیقا به همین دلیل که استالینیسم مارکسیسم را به اندازه ی ایدئولوژی محدود کرده است نمی تواند با تحول و تکامل که در ذات هر علمی وجود دارد و در دنیای مدرن امروز بسیار سریع هم شده است کنار بیاید چرا که به آن ایدئولوژی محدودی که تعریف کرده است اعتقاد دارد و با آن برخوردی پرستش گرانه می کند نه تکامل خواهانه، در صورتی که نه تنها تروتسکی بلکه لنين نيز همواره در تکامل نظريات خود می کوشيدند، نظرات 1902 لنين همان نظرات 1917 نبود بلکه کاملاً تکامل يافته بود، حتی در نظریات کارل مارکس هم آنچنان تحول و تکامل احساس می شود که بسیاری آثار وی را به دو دسته ی نوشته های مارکس جوان و نوشته های مارکس متاخر تقسیم کرده اند پس تکامل به عنوان جوهر ذاتی نگاه مارکسیستی تلقی می شود، مارکسیسم واقعی و تکامل یافته! برای روشن تر شدن نمودِ عملیِ ماتریالیسمِ دیالکتیک و تکامل، باید ذکر کرد که به عنوان مثال تروتسکی بارها در مقالات و کتاب هايش اين نکته را تذکر داده که بر سر مسأله ی حزب اشتباه می کرده و برخورد لنين را نسبت به خود کاملاً درست ارزيابی کرده است، اما بر سر مسأله ی ديکتاتوریِ انقلابیِ پرولتاريا، تروتسکی در کتاب "چشم اندازها" در سال 1904، بر نظریه ی خود پافشاری می کند ولی لنين از ديکتاتوری کارگران و دهقانان دفاع می کند، نهایتاً لنين تا سال 1917 روی آن پافشاری می کند ولی در1917 نظرات خود را تکامل می دهد و حتی در تزهای آوريل اين مطلب را بيان می کند که اکثر رهبران حزب بلشويک از جمله کامنف و زينويف می گويند که لنين تروتسکيست شده، اما با تکامل اين نظريه از طرف رهبران انقلاب اکتبر يعنی لنين و تروتسکی ديگر هيچ اختلافی بين آن ها وجود نداشت و به همين خاطر هر دو در تکامل انقلاب تا آخرين دقايق زندگی شان گام برداشتند اما نهایتاً استالين تمام بلشويک های قديمی و مخالفانش را به اسم تروتسکيست، جاسوسان آمريکائی و ارتجاع به جوخه های اعدام سپرد.
این ها فقط گوشه ای از برنامه و جنايات استالينيزم می باشد و محکوم نکردن آن و حتی سکوت در مقابل اين سازمان های استالینیستی و فاشیستی برای پیشروانِ چپ يعنی دست داشتن دراين جنايات چرا که اينها بر فرض قدرت گرفتن، مطمئناً همان اعمالی را انجام خواهند داد که رهبرشان «استالينِ کبير» انجام داد. سازمان هایی که روش کار استالینیستی را برگزیده اند اگر طرف مخالف خود را طبق تعریف خائنانه ی خود جزو نيروهای ضدانقلابی بدانند، خود را مجاز می دانند هرگونه حقه بازی و شانتاژ و شايعه پراکنی و مخصوصاً سانسور را برای ساقط کردن او بکار گیرند، ولی اینان غافلند که بلشويزم به معنی سوسياليزم انقلابی نه تنها در مقابل استالينيست ها و مائوئيست های تواب احتياجی به دروغ گوئی و دغل بازی نمی بيند بلکه در مقابل سرمايه داری و حتی امپرياليزم به شگردهای خرده بورژوائی و استالينيستی تن در نمی دهند، سانسور نمی کنند، فقط واقعيت ها را منعکس می کنند و بس، و اين برای حقانيت مارکسيزم انقلابی، پرولتاریا و طبقه ی کارگر کافی می باشد.
بلشویسمِ انقلابیِ تروتستکیستی حامل سنت های ضروری و حیاتیِ جامعه ی سوسیالیستی است، مانند تکامل نظری، نقد مداوم خود، انقلاب مداوم، آزادی مداوم و مطلق هنر و دیکتاتوریِ انقلابیِ پرولتاریا. اما در مقابل استالینیست ها با تجدید نظر طلبی در انقلاب پرولتری و اعلام انقلاب دو مرحله ای و کشف دوباره ی «بورژوازی ملی!» و از اين طريق معامله گری با «بورژوازی ملی» و فروختن انقلابات به سرمايه داری و خيانت به انقلابات کارگری مانند: انقلاب دوم چين سال 1927، حتی عضویت افتخاری بعضی از ابرسرمایه دارانِ لیبرالیست در بين الملل 3 و يا انقلابِ کارگری و آنارکوسندیکالیستی در اسپانيا و در نهايت منحل کردن بين الملل سوم در 1940 (که کادوی استالين به متفقين بود) به جای تقويت و گسترش انقلابات کارگری و سوسياليستیِ جهانی.
همين کار را مائویيست ها با تزهای مائو کرده اند : چهار طبقه ی اصلیِ دهقانان، کارگران،خرده بورژوازی و بورژوازی ملی، بورژوازی کمپراتور(يعنی وابسته به امپرياليست) و در نهایت تزهای سوسيال امپرياليست که شاهکار مائوییست ها بود! و لازم به یاد آوری است که در حقیقت مائوییست ها بعد از تحميل کردن خود به بورژوازی با آنان از در سازش برآمده و در حکومت های بورژوایی شرکت کرده اند و می کنند و خواهند کرد.
مائوئيزم و استالينيزم در ظاهر بسیار به هم شبیه هستند و از یکديگر دفاع جانانه ای می کنند. همان طور که در زمان استالين و مائو نيز در کشورهای آنان سانسور و سرکوب اعمال می شد، در احزاب و سازمان هائی که خود را استالينيست و مائوئيست می دانند نیز سانسور يکی از ابزارهایِ اصلیِ مبارزاتی شان به شمار می آید.
به هر حال هيچ يک از اين جریاناتِ چپِ موجود نتوانستند حزب لنينيستیِ پیشرو و انقلابی بسازند، هر کس برنامه آن ها را قبول میکرد فوراً عضو اين احزاب می شد و مثلاً يک حزبِ شبهِ فراگیرِ «سوسيال دموکرات» یا «سوسیال امپریالیست!» به جای حزبِ لنينيستی درست کردند و می کنند، در حالی که بر خلاف روش عملکرد آن ها، در حزب لنينيستی تمام افراد تقريباً بايد در يک سطح باشند نه اين که چند نفر حاکم باشند و بقیه محکوم، در دوره ی لنین که مالکیت خصوصی برای منابع و ابزار تولید وجود نداشت و پرولتاریا تلاش می کرد تا سرنوشت خود را در دست بگیرد شوراها و سندیکاهای واقعی کارگری و دهقانی تشکیل شدند اما بروکراسی آگاهانه ی سیستم استالینیستی موجب شد تا باز هم طبقه ی پرولتاریا و مولد، به دست خود مالکیت عمومی خود بر منابع و ابزار تولید را به یک سیستم بروکراتیک دولتی و بزرگ شونده واگذار کند و سندیکاها به دلیل اینکه کاملاً توسط بروکراسی فلج شده و می شوند از گردونه ی تصمیم گیری برای منابع و ابزار تولید و کار کاملاً خارج می شوند و تنها طبقه ی حکومتی باقی می مانند که قرار بود نقش نظارتی و سازماندهی یک جامعه ی بی طبقه را بر عهده داشته باشند تا سرمایه داری نتواند با مالکیت خصوصی کارگر را استثمار کند، اما به دلیل بیماری بروکراسی و شکست خوردن سندیکاهای کارگری و دولتی شدن مالکیت به جای عمومی شدن آن، حالا دوباره یک طبقه ی خاص در بالای هرمِ جامعه تشکیل شده که از جنس طبقات فرادست در جوامع طبقاتی بوده، این طبقه که طبقه ی حاکم بودند با وجود اینکه در ظاهر مالکیت خصوصیِ بیشتر منابع و ابزار تولید را نداشتند اما اختیار آن را کاملاً بدست داشتند و این واضح ترین روش برای بازتولیدِ دوباره ی جامعه ی طبقاتی در سیستم های استالینیستی است، در این قبیل سیستم ها به وضوح می توان مشاهده کرد که منابع و ابزار تولید به جای پرولتاریا کاملا در اختیار طبقه ی حاکم در آمده اند (مرحله ی دوم انقلاب) و نهایتاً آن حکومت برای بقای خود دست به دامان «بورژوازی ملی» می شود و با آن به مصالحه می پردازد تا بزرگ ترین خیانت به پرولتاریا را مرتکب شده باشد.
تاریخ ماتریالیزم دیالکتیک به ما نشان داده که تنها مارکسیسمِ تروتستکیستی که حامل سنت بلشویزمِ انقلابی است قابلیت دفاع کامل از منافع پرولتاریا را دارد و البته سنت بلشویکی دیگر نیز سازماندهی حزب پیشتازانقلابی و لنینیستی است که به پیشرو بودن پرولتاریا و طبقه ی کارگر در جامعه منجر خواهد شد و این در صورتی است که سنت مارکسیستیِ بلشویزم حفظ شده تا بازوی پراتیک پرولتاریا باشد، تنها انقلاب مداوم باقی ماندن سنت های آزادیخواهانه و انقلابیِ پرولتاریا را برمی تابد، اما متاسفانه در مرحله ی دوم انقلاب های دو مرحله ایِ تمام رژیم های مائوییستی و استالینیستی تلاش زیادی برای نابودی این سنت ها شده است و تنها حفظ این سنت های مارکسیستی است که ضمانت آزادی جامعه خواهد بود، همه ی این رژیم ها در مرحله ی دوم با نابودی نیروی حقیقیِ انقلاب برای حفظ بقای خود اقدام به تشکیل نیروهای مزدورِ شبه نظامی و سازمان های مخفی امنیتی و پلیسی کرده و آگاهانه به نابودی آزادی، فرهنگِ انقلابی، بلشویزم هنری، ادبیات در تبعید و سانسور اندیشه ها و افکار و تفتیش عقاید می پردازند.
حقیقتاً مسئله ی اصلی اسم ها و ایسم ها نیست بلکه نوعِ روشِ کارِ آنهاست، روش کار تمام احزاب و سازمان های استالينيستی و مائوئيستی دقیقاً مانند سازمان ها بورژوائی و امپریالیستی است و حتی مخالفان خود را اگر شخصاً نمی توانند به طور فيزيکی حذف کنند، لااقل به دولت های سرمايه داریِ دیگر لو می دهند و آنچه را وظیفه ی خود می دانند را به عهده ی دیگران می گذارند، اتفاقی که در اوایل انقلاب ایران هم روی می دهد.
اکنون زمان آن رسیده است تا پیشروان انقلابیِ سوسیالیستی و کارگری ضرورت دوری از روشِ کارِ استالینیستی و مائوییستی را درک کنند، بدون انقلاب مداوم سندیکاها و شوراهای پرولتری به بیماری بوروکراسی دچار خواهند شد و شکی نیست که این بوروکراسی و دیوانسالاری از پس مانده های ارتجاعی سنت است و همانند استبداد و سرکوب به خشم انقلابی توده های اجتماع محکوم می باشد. با تحقق «آزادی هنر برای انقلاب» و «انقلاب برای رهایی کامل هنر» است که هنر آزاد و انقلابی ضامن بقای آزادی جامعه می شود، آزادی مطلق هنر چیزی نیست که حتی در ذهن این ایدئولوژی پرستان بگنجد، سوسیالیسمی که بر اساس هویت انسانی باشد چیزی است که روح انسانیت را به احتزاز در می آورد تا اراده ی عمومی پرولتاریا مسیر واقعی رهایی را بپیماید، تکامل نظريات مارکسيزم در لنينيزم و تکامل نظريات لنينيزم در تروتسکيزم نهفته است، این واقعیت ماتریالیسم تاریخی است، صحت نظريات تروتسکی در رابطه با شوروی را تاريخ به اثبات رسانده است و در حال حاضر مارکسیست های تروتسکيست با وجود انحرافاتی که برخی از آنان مرتکب شده اند موفق ترين و کارآمدترين و منسجم ترين نيروهای مارکسيستی در جهان می باشند، البته باید بسیار توجه داشت نگاه محدود و فردگرایانه به هر یک از نظریه پردازان انقلابات چپ، چه تروتستکی چه هر فرد دیگری آشکارا با برنامه تکاملِ انقلاب در تضاد و تعارض است، و پذیرفتن یا رد کامل هر فرد نشان از نقص و بیماری در نگاهِ ماتریالیستی آن جریان دارد چرا که مارکسیسم به عنوان یک علم بر مشاهده و تجربه ی علمی مبتنی است نه فرضیات اثبات نشده و بعضاً رد شده و از طرف دیگر مسلح بودن به مارکسیسم انقلابی یا مارکسیسم- لنینیسم- تروتستکیسم (برنامه ی انقلابیِ بلشویزم) به تنهایی کافی نیست، چراکه بعضی از تروتستکیست های امروزِ ما که اکثراً دارای سوابق پر حجم استالینیستی هستند و حتی آن را به شدت انکار می کنند، باوجود نوشتن از تروتستکی و نقد بُرنده ی استالینیزم هنوز با همان روش کاری عمل می کنند که قبلاً داشته اند : روش کار استالینیستی و بوروکراتیک.
آن که بر در می کوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است!
باز هم عده ای سعی در ماهی گرفتن از آب گل آلود دارند و درصدد ایجاد کاریزما برای خویش به بهای تخطئه کردن و زیر ضرب بردن دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هستند ـــ بگذریم که این آب اصلا گل آلود نیست! ما قبلا گفته بودیم که تعریفی جز اپورتونیسم نمی توان برای اینان متصور شد، اما اکنون ایشان ما را متهم به اپورتونیسم می کنند! ما معتقد نیستیم که افراد را باید از روی افکارشان و با تفتیش عقاید بازشناخت. بلکه به باور ما پراتیک و عمل آگاهانه نقطه ی انفصال انسان هاست و هر اندیشه و عقیده ای مادامی که در ارتباط یک به یک با عمل قرار نگرفته و بروز عینی نیافته، امری شخصی است. هرکس آزاد است در مورد "داب" هر گونه که می پسندد اندیشه کند. این امر بسته به سطح فکر و میزان واقع بینی و یا دشمنی با واقعیت ــ حال به هر دلیلی ــ متغیر است. اما ما به هیچ وجه اجازه ی لجن پراکنی و قلب و جعل واقعیات در عرصه ی عمومی و هم داستان شدن با دستگاه سرکوب در رابطه با فشار آوردن و پرونده سازی علیه "داب" را به هیچ کس نمی دهیم. عاملان چنین بازی های خطرناکی را افشا کرده و در حد توان با آنها برخورد می کنیم. اینان گرگ اند در لباس گوسفند! از بالای منبر خطاب به ما موعظه می کنند که " این کار را کردید و شکست خوردید، آن کار را نکردید و پیروز نشدید"! سخنگوی مارکس شده اند و حکم "انحراف" و "ارتداد" ما را صادر می کنند! به راستی که از دوستانشان در دستگاه سرکوب دور افتاده اند! به هر حال ما اینجا قصد نصیحت و پند و اندرز ایشان را نداریم و این کار را به دوستانشان واگذار می کنیم.
رفقای ما در چند نوشته به سرخط مباحث قابل طرح پرداخته اند.* اما در این نوشته باید هرچند هم کوتاه به نکاتی اشاره کنیم.
1ـ جالب و البته تأسف آور است بگوییم کسانی که داعیه ی دفاع از مارکسیزم را دارند، در ابتدایی ترین سطح بحث خود از متد مارکس فاصله گرفته و به دیالکتیک وارونه ی هگلی روی می آورند و یا در بهترین حالت در سطح ماتریالیسم فوئرباخی می مانند. به طور مشخص نویسنده ی وبلاگ "تریبون مارکسیزم"(!) در ابتدای نوشته ی خویش و در عواملی که به زعم خود دلیل یا مدلول عقب نشینی "داب" می شمارد، این عومل را به دو سطح عینی و ذهنی تقسیم میکند! ما ایشان را به تز اول از "تزهای فوئرباخ" مارکس ارجاع می دهیم : " نقص اصلی ماترياليسم همه فيلسوفان تاکنون - از جمله فويرباخ - اين است که شيئ، واقعيت، جهان محسوس، در آن فقط به صورت عين، يا نگرش [تأمل] بطور ذهنی درک ميشود، نه بصورت فعاليت بشری مشخص، يا پراتيک. اين نشان ميدهد که چرا جنبه فعال [واقعیت]، برای مخالفت با ماترياليسم، توسط ايدهآليسم بسط داده شد البته فقط بصورت انتزاعی چرا که طبعا فعاليت واقعی و مشخص را چنان که هست نميشناسد." مارکس در این نوشته و در تز دوم و هم در جاهای دیگر به خوبی توضیح می دهد که عین و ذهن ــ یا امر عینی و امر ذهنی ــ دو حیطه ی مجزا از هم نیستند و دستگاه به هم پیوسته ای را تشکیل می دهند که پراتیک انسان نیروی محرکه و آفرینش گر و در عین حال بازتولید شونده ی آن است. این شیوه ی جداسازی عین و ذهن البته میراث خیل وسیع "شارحان" اردوگاهی مارکس است و ما تقصیر را چندان متوجه نویسنده ی وبلاگ "تریبون مارکسیزم" نمی دانیم. تقصیر ایشان از آنجا آغاز می شود که خود را "تریبون مارکسیزم" می نامد!
بگذریم که نویسنده ی مذکور و حامیان و مدافعان اش اصولا "عقب نشینی" و "شکست" داب را فرض می گیرند و تحلیل خود را از آن آغاز کرده و می کوشند بر همین پایه نیز استوار سازند. در این رابطه کافی می بینیم ایشان را به نوشته ی اخیر رفیق بهروز کریمی زاده با عنوان "در دفاع از آزادی و برابری" و به طور مشخص به تیتر "سیزده آذر 1386 ، پیروزی یا شکست؟" مندرج در آن ارجاع دهیم.
2ـ باز هم ناچاریم اشاره کنیم که داعیه داران و میراث طلبان مارکس چقدر با اندیشه های او فاصله دارند: مارکس هر تحول بورژوایی و صرفا دمکراتیک را تنها به مثابه پیش درآمد بلاواسطه ی یک تحول انقلابی پرولتری مورد حمایت قرار می دهد و نه به عنوان نقطه ی پایان. در بخش پایانی "مانیفست" در رابطه با آلمان به این نکته اشاره می کند که "کمونيست ها حتى لحظهاى هم از اين غافل نيستند که حتىالمقدور، در مورد تضاد خصمانه بين بورژوازى و پرولتاريا، شعور و آگاهى روشنترى در کارگران ايجاد کنند تا کارگران آلمانى بتوانند بلافاصله از آن شرايط اجتماعى و سياسى که سيادت بورژوازى بايستى ببار آورد مانند حربهاى بر ضد خود او استفاده کنند". در اینجا قصد نداریم به تشریح آرای مارکس صرفا به گونه ای اسکولاستیک بپردازیم، بلکه مقصود از اشاره به این موضوع رد آن تفکری است که در پس تحلیل های غیرمارکسیستی مدعیان مارکسیزم و مشخصا نوشته ی وبلاگ مذکور وجود دارد، و قائل به "تحولات دمکراتیک به طور کلی" است و مبارزه ی پرولتاریا را به سطح خواست های دمکراتیک فرو می کاهد. به طوری که در جای جای نوشته ی مذکور به عباراتی چون "سرنوشت آتی کل جنبش دانشجویی"، "منفعت عمومی جنبش دانشجویی"، "دستاوردهای دمکراتیک برای کل جامعه" و غیره برخورد می کنیم و نویسنده از طرح این مضامین و به اعتبار برشمردن نقاط ضعف آنها و تحلیل واقعیت از این زاویه، "شکست" دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را نتیجه می گیرد! تحلیل ما از شرایط واقعا موجود هرچه باشد، ما ــ چه در سطح دانشگاه و چه در سطح جامعه ــ نماینده ی مطالبات لیبرالی و صرفا دمکراتیک نیستیم. این مطالبات نمایندگان واقعی خود را دارد و ما در صورت ورود به این عرصه به ناچار چیزی نخواهیم بود جز زایده و دنباله رو این جریانات. ما خواست های خودمان را داریم که اساسا مرزهای ما را با این جریانات مشخص می سازد و سند هویتی ماست.
3ـ اتهام دیگری که به ما زده اند و در این جا لازم می بینیم به آن بپردازیم، فرقه گرایی و استراتژی غیر کارگری ماست! در مورد سکتاریست بودن ما کافی است بپرسیم که درآن صورت پشتیبانی و حمایت توده ای دانشجویانی را که شما بعنوان دانشجویان چپ مورد خطاب قرار داده اید، چگونه و با چه مکانیزمی توجیه می کنید؟! گسترده و فراگیر بودن خواست هایمان ــ نه بعنوان خواست های دمکراتیک بطور کلی، البته ــ عملا ما را در وضعیتی قرار داده است که هر کسی که به نحوی خود را چپ می نامد، خود را به درست بخشی از جنبش ما تلقی می کند. حال اگر کسانی بنا به منفعت حقیر خود راهشان را از ما جدا می بینند، آیا ما سکتاریست هستیم یا آنها؟
موضوع دیگر اتهام، استراتژی غیرکارگری است. باید گفت که مشی کارگری برای اینان در همان حدی معنا پیدا می کند که به میان کارگران بروند و به تبلیغ و ترویج "مذهب مارکسیزم" بپردازند و در "ابراز همدردی با طبقه ی کارگر" ریش بگذارند! اینان یا باید کمدین می شدند یا کاریکاتوریست! باید به ایشان گفت: "مستید و منگ؟ یا به تظاهر تزویر می کنید؟!" ** اگرنه، کدام جنبش و کدام تشکل مانند ما این چنین به صراحت و روشنی تمام، خواست ها و مطالبات طبقه ی کارگر را پرچم خویش اعلام کرده و در راه مبارزه برای آن چنین هزینه ی سنگینی داده است؟
4ـ نهایتا باید به این نکته پرداخت که هدف از طرح کردن اتهاماتی از این دست تنها می تواند ایجاد انشقاق و چند دستگی و چندگانگی در جنبش ما و دامن زدن به جو اختناق و ترس باشد؛ امری که به تنهایی این "مدعی العموم" ها را در ردیف دستگاه سرکوب قرار می دهد. اهداف اینان علیرغم تصور خودشان برپایه ی تحلیل نادرست از وضعیت گذشته و حال جنبش چپ دانشجویی و مشخصا "داب" استوار است. در بسیاری جاها روی خطاب خود را به "دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب شهرستان ها" معطوف می کنند و به نظر میرسد داب شهرستان ها را از داب تهران مستقل و منفک فرض می کنند. بنابراین با تذکر "انحرافات" رفقای تهران، سعی در جذب رفقای شهرستان ها دارند! همان گونه که قبلا نیز گفته ایم، باید خدمت ایشان عرض کنیم که جنبش دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب مجموعه ی چند محفل پراکنده نیست که از سر ناآگاهی و یا فرصت طلبی شکل گرفته باشند که اکنون بخواهند توبه نامه امضا کنند!
این گونه اقدامات و اهداف منتج از آن البته از مدتی قبل تر توسط جریان پارانویایی "دانشجویان سوسیالیست" پی گرفته می شود و این می تواند به این مفهوم باشد که نویسنده ی وبلاگ "تریبون مارکسیزم" و مدافعان اش بدین ترتیب درپی نزدیک ساختن خود به جریان کذایی و علم کردن آن در مقابل داب هستند. در این صورت باید بدانند که شکست آن ها محتوم است، چرا که متأسفانه "دانشجویان سوسیالیست" نمود واقعی و بیرونی ندارد.
در پایان لازم می بینیم که دوباره و چند باره چنین بازی های کثیفی را محکوم کرده و به عاملان آن تذکر بدهیم که آبی که شما می خواهید از آن ماهی بگیرید، به هیچ وجه گل آلود نیست!
زنده باد آزادی و برابری!
زنده باد دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب!
پی نوشت ها:
* نگاه کنید به: "در دفاع از آزادی و برابری" نوشته ی رفیق بهروز کریمی زاده ــ "درباره ی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب" نوشته ی رفیق وحید ولی زاده ــ "با تکنواز سمفونی مرگ" نوشته ی رفیق کاوه حیدریان.
** بخشی از شعر "با چشم ها..." سروده ی احمد شاملو.


« در سراسر ایران معلمان زندانی شده اند »
گزارش دیدبان حقوق بشر فعال درایران درخصوص
برخوردهای گسترده با اعتراضات صنفی معلمان
محسن محمدی
جنبش مستقل معلمان این روزها سخت ترین دوره ی تاریخ خود را می گذراند، برخورد های همه جانبه و سرکوب معلمانی که با تجمعات مسالمت آمیز تنها به تقاضاهای صنفی خود پرداخته بودند زخمی عمیق بر پیکر علم و تعلیم نشاند که باید درنظر گرفت دیگر نمی توان توقع داشت که این فاجعه ای که در جامعه ی ما در جلوی چشم همه ی ما افتاد از خاطره ها پاک شود چرا که این معلمان بودند که ثانیه های خود را به پای فرزندانمان می ریختند و آنها بزرگ می شدند اما حالا این معلمی که جایگاهش در بخش والد ذهن تاریخ سازان فردای ما، گاهی با جایگاه «پدرومادر» پهلو می زند زخمی در صدایش دارد و داغی بر دل.
بارها مجامع معتبر حقوق بشر دنیا و گزارش گران بدون مرز یا مستقل این جریان سرکوب را محکوم کرده اند، به عنوان مثال در اول آوریل 2007 سازمان دیده بان حقوق بشر بازداشت معلمان همدانی و ممنوعیت فعالیت انجمن معلمان همدان را به عنوان یکی از 34 انجمنی که تحت حمایت شورای ملی معلمان است را به شدت محکوم کرد اما بی هیچ تغییری بازداشت ها تا صدور حکم در سراسر کشور ادامه پیدا کرد و نهایتا 21 نفر از این معلمان به زندان فرستاده شدند، معلمان با سابقه با معلمان حق التدریسی و بی تجربه جایگزین می شوند.
سازمان دیده بان حقوق بشر گفته بود: «قدغن کردن فعالیت های انجمن معلمان همدان وبازداشت اعضای آن نشان دهنده نادیده انگاری آشکاروننگین دولت از قوانین خود وتعهدات دولت نسبت به قوانین حقوق بشر بین المللی است».
درسوم ماه مارس، معلمان تجمع مسالمت آمیزی را درجلوی مجلس ایران دراعتراض به نادیده انگاری وضعیتشان توسط دولت آغازکردند. این تجمعات درطی دوهفته پس ازآن ادامه یافت. معلمان دردیگرشهرها همچون کرمانشان، زنجان، واردبیل نیز همزمان تجمعاتی را برای نشان دادن همبستگی خودبا معلمان مرکزبرگزارکردند. درروزچهاردهم مارس، پلیس شورش وماموران امنیتی درمیان تجمع حضورپیدا کردند وصدها تن از هزاران معلمی که دراین تظاهرات حضور داشتند را درجلوی مجلس ایران دستگیر کردند. مقامات امنیتی پس از مدتها همه زندانیان را آزاد کردند. اگرچه، دولت به آزارواذیت معلمانی که درانجمن های حرفه ای شان فعال هستند ادامه می دهد.
در یک مرحله برخورد شدیدی که با معلمین صورت گرفت موجب صدور احکام سنگینی شد که بصورت یکجا و به عنوان یک بمب خبری خروجی بسیاری از خبرگزاری ها را به خود اختصاص داد، این احکام فقط در تهران و مشهد عبارت بودند از:
احکام صادر شده برای معلمان تهران توسط دادگاه انقلاب اسلامی
۱- علی اکبر باغانی ۵ سال حبس / ۲- محمود بهشتی ۴ سال حبس / ۳- علی صفرمنتجبی ۴ سال حبس / ۴- حمید پور وثوق ۴ سال حبس / ۵- محمد تقی فلاحی ۴ سال حبس / ۶- محمدرضا رضایی ۳سال حبس / ۷- نورالله اکبری ۴ سال حبس / ۸- کریم قشقاوی ۳ سال حبس / ۹- علیرضا اکبری ۲ سال حبس / ۱۰- رسول بُداقی ۲ سال حبس / ۱۱- محمد خاکساری دادگاه ایشان به ۱۷ آذرماه ۸۶ موکول شده/ ۱۲- محمود باقری دادگاه ایشان به ۲۲ آبانماه ۸۶ موکول شد / ۱۳- علیرضا هاشمی ۵ سال حبس تعزیری / ۱۴- محمدداوری ۵سال حبس تعزیری قابل تبدیل به جریمه ی نقدی ۵ میلیون تومان / ۱۵- علی پور سلیمان دادگاه ایشان برای بارسوم به آینده موکول شده است.
احکام صادرشده ازطرف دادگاه انقلاب مشهد برای معلمان خراسان
۱- هادی لطفی ۴ ماه حبس تعلیقی برای ۳سال/ ۲- حسن رجبی ۴ ماه حبس تعلیق برای ۳سال - محروم از احرازپست ستادی برای مدت ۴ سال / ۳- ایرج توبیهای نجف آبادی کاهش یک گروه شغلی برای مدت ۲ سال / ۴- مهندس خواستار بازنشستگی زود هنگام با کاهش یک گروه شغلی توسط هیات بدوی.
اعتراضات معلمان با اجرانشدن لايحه نظام هماهنگ پرداخت و وضعيت معيشتی معلمان توسط دولت مانند کبریتی که در انبار کاغذ افتاده باشد شعله کشید و فراگیر شد، و معلمان در سراسر کشور در شهرهای زنجان، کرمانشاه، رشت، اصفهان، ارديبل، مريوان، ميانه، شيراز، شهر رضا، سبزوار و چندين شهر ديگر در مقابل ادارات آموزش و پرورش تجمعات اعتراض آميز برگزار کردند، در پایتخت نیز در جلوی مجلس شورای اسلامی به تحصن پرداختند، در این تجمع علی اکبر باغانی، دبيرکل کانون صنفی معلمان و محمود بهشتی لنگرودی، سخنگوی اين کانون به همراه عليرضا هاشمی، دبيرکل سازمان معلمان ايران، محمد داوری و علی پورسليمان از اعضای شورای مرکزی سازمان معلمان، در ميان بيش از ۲۰ تن از معلمانی هستند که دستگير و به مکان نامعلومی مننتقل شدند.
همزمان بيش از سه هزار تن از معلمان، روز پنجشنبه ۱۷ اسفند، برای سومين بار در هفته ، و پنجمين بار در يک ماه ، در مقابل مجلس شورای اسلامی، تجمع اعتراض آميزی برگزار کردند. دستگيری معلمان از ساعات نسختين نيمه شب آغاز و تا بامداد روز پنج شنبه ادامه داشت. خانواده معلمان بازداشت شده گفته اند که ماموران از نشان دادن حکم قضايی به بازداشت شدگان خودداری کرده و در مواردی از تهديد و زور استفاده کرده اند.
پس گرفتن این لایحه توسط دولت ابتدای حرکتی بود که تا این لح